شناخت از منظر فلسفه، روان‏شناسي و اسلام  


محمّدصادق شجاعي

(دانش‏آموخته حوزه علميه و كارشناس ارشد روان‏شناسي باليني)


چكيده


با آنكه پژوهش‏هاي تجربي از زواياي گوناگون، شناخت و آگاهي را مورد مطالعه قرار داده‏اند، اما به دليل يك بُعدي‏نگري خاصي كه در اين حوزه حاكم است، هنوز ابهامات زيادي در مقوله شناخت و آگاهي ديده مي‏شود. اين مقاله، با بهره‏گيري از منابع ديني، ضمن بررسي نظريه‏هاي شناخت از منظر فلسفه و روان‏شناسي و طرح ديدگاه‏هاي متنوع موجود در پيدايش و تحوّل شناخت، به تبيين شناخت حصولي و حضوري پرداخته، ديدگاه روان‏شناسان در بي‏اهميت جلوه دادن شناخت حضوري را به چالش كشانده است. در پايان، علاوه بر اينكه نقش حواس ظاهري در شناخت تبيين شده، اهميت قواي باطني، به ويژه قلب در ادراك آشكار گرديده است. شهود و وحي نيز به مثابه نوعي شناخت ويژه تلقّي شده كه در روان‏شناسي ديني بايد به آن پرداخته شود.


كليد واژه‏ها: شناخت، رشدشناختي، فطري‏نگري، تجربي‏نگري، عقل، ادراك، قلب.


مقدّمه


بحث از شناخت و آگاهي همواره يكي از موضوعات بنيادي در فلسفه و روان‏شناسي به شمار مي‏آمده است. در حوزه روان‏شناسي، كوشش‏هايي كه براي توصيف و تبيين شناخت انسان شده است، هر يك به نوبه خود، جنبه‏هايي از توانايي‏ها، فرايندهاي شناختي و ابزار شناخت را مورد مطالعه قرار داده‏اند.


  با وجود پژوهش‏هاي بسياري كه در اين زمينه انجام شده هنوز پرسش‏هاي فراواني در زمينه شناخت و سازوكارهاي آن باقي است؛ از جمله: شناخت چيست؟ آيا شناخت‏ها همه فطري هستند يا اكتسابي و محصول يادگيري؟ عوامل مؤثر بر پديدايي و تحوّل شناخت از نظر فلسفه، دين و روان‏شناسي كدامند؟ آيا شناخت‏ها به لحاظ درجه اعتبار و قابل اعتماد بودن همه مثل هم و در يك مرتبه‏اند يا با هم متفاوتند؟ شناخت‏ها از چه راه‏ها و با كدام ابزارها به دست مي‏آيند؟


  موارد مزبور، برخي سؤالات و پرسش‏هايي هستند كه در اين زمينه مطرح مي‏باشند. نظريه‏پردازان و محققان در زمينه‏هاي گوناگون علمي براي پاسخ به پرسش‏ها و چالش‏هاي ياد شده، دانش و اطلاعاتي را فراهم آورده‏اند. در اين زمينه، نوشتار حاضر، برخي از اين نظريه‏ها را مطرح مي‏سازد كه مي‏توان آنها را بر حسب چارچوب‏هاي مفهومي و روشي، در سه رويكرد عمده توصيف كرد: فلسفي، روان‏شناختي و ديني. پيش از ورود به مباحث اصلي، لازم است تعريفي از شناخت ارائه شود.


تعريف «شناخت»


مفاهيمي مانند «علم، آگاهي، شناخت، دانستن و فهميدن» همه به يك معنا به كار مي‏روند.1 با وجود اين، مفهوم


«علم» و «شناخت» كاربرد بيشتري دارد و شامل علم حضوري، علم حصولي و شناخت شهودي هم مي‏شود؛ زيرا عام‏ترين مفهوم آن مساوي با مطلق علم و آگاهي و اطلاع است. در برخي موارد، «علم» به معناي ادراك جزئي به كار مي‏رود و گاه نيز بازشناسي و يادآوري از آن اراده مي‏شود.2


  از نظر فلاسفه، مفهوم «علم و شناخت» يكي از روشن‏ترين و بديهي‏ترين مفاهيم است و نه تنها نيازمند تعريف نيست، كه اساسا تعريف آن امكان ندارد؛ زيرا مفهوم روشن‏تري از آن وجود ندارد كه معرّف آن واقع شود و عباراتي كه در تعريف علم و معرفت به كار مي‏رود، در واقع تعريف حقيقي آن نيست، بلكه تعيين مصداق موردنظر در مبحث خاصي است.3 اگر قرار باشد توضيحي درباره علم و شناخت داده شود بهتر است بگوييم: علم عبارت است از: «حضور خود شي‏ء يا صورت جزئي يا مفهوم كلي آن نزد موجود مجرّد.»4


  از نظر روان‏شناسان، شناخت به فرايند كسب، سازمان‏دهي و استفاده از معلومات ذهني اطلاق مي‏شود.5 فلاول (1985Flavell,) در تعريف شناخت مي‏گويد:


شناخت در روان‏شناسي اشاره به فرايندهاي رواني دارد كه حاصل ذهن آدمي بوده و منجر به «دانستن» مي‏گردد. اين فرايندها شامل يادآوري، ارتباط دادن، طبقه‏بندي كردن، نمادسازي، تجسّم يا تصوّر، حلّ مسئله و تخيّل و رؤياپردازي مي‏شود.6


  روان‏شناسان، شناخت را عالي‏ترين سطح پردازش اطلاعات مي‏دانند. پس از شناخت، احساس و ادراك قرار دارند.7 با توجه به تعريفي كه درباره «شناخت» در روان‏شناسي ارائه شده، مسائل بسياري را مي‏توان تحت اين عنوان مطرح كرد.


تاريخچه مطالعات شناخت


بحث شناخت و فرايندهاي شناختي موضوع جديدي براي بشر نيست. در غرب مي‏توان در جست‏وجوي تاريخچه شناخت، همچون بسياري موضوعات ديگر، تا زمان افلاطون به گذشته بازگشت. از آن زمان تاكنون مقوله «شناخت» توجه محققان را به خود جلب كرده است؛ به ويژه از جنبه فلسفي و بحث درباره اينكه ماهيت شناخت چيست و از چه راه‏هايي به دست مي‏آيد. نتايج همه اين مطالعات مؤيد آن است كه «شناخت» يك پديده پيچيده و چندبُعدي است و نمي‏توان با تحليل‏هاي فلسفي صِرف، به كُنه و ماهيت آن پي برد. يكي از پيامدهاي توجه به ماهيت پيچيده شناخت، آن است كه امكان استفاده از ظرفيت‏هاي منابع ديني به بهترين وجه فراهم مي‏شود.


  معارف ديني سهم قابل توجهي در قلمرو نظري مسائل شناختي داشته‏اند. در آثار موجود از انبياي الهي مطالب متنوعي درباره حقيقت و ماهيت شناخت و ابزارهاي آن به چشم مي‏خورد. قرآن نيز به عنوان آخرين كتاب آسماني مشحون از معارف مربوط به «شناخت» است. از زماني كه روان‏شناسي از فلسفه متمايز گرديد و به صورت يك علم رسمي و مستقل درآمد، بررسي شناخت و چگونگي شكل‏گيري آن در اين حوزه معرفتي نيز به اجرا درآمد. عمده‏ترين رويكرد پژوهشي كه مي‏توان در روان‏شناسي به طور مشخص يافت، روان‏شناسي شناختي8 است. روان‏شناسي شناختي شامل دو حوزهمطالعاتي است: 1. روان‏شناسي شناختي تجربي؛ 2. روان‏شناسي رشدشناختي. روان‏شناسي شناختي تجربي در طول ده‏ها سال گسترش يافته و بسياري از محققان رشته روان‏شناسي به تحقيق و پژوهش در زمينه احساس و ادراك و حافظه پرداخته‏اند. در اين محور يكي از عمده‏ترين خطوط پژوهشي كه حجم وسيعي از تحقيقات را به خود اختصاص داده است، تحليل دستگاه شناختي انسان به عنوان يك دستگاه پردازش اطلاعات9 است.


  در چارچوب نظام پردازش اطلاعات، تصوير انسان بر مبناي ماشين‏هاي رايانه‏اي ترسيم مي‏شود. انسان و ديگر ارگانيسم‏هاي زنده نظام‏هاي پردازشگر اطلاعاتند و قواعد حاكم بر چگونگي اين پردازشگري مشابه با قواعدي است كه در ماشين‏هاي رايانه‏اي اجرا مي‏شوند. كساني كه در چارچوب پردازش اطلاعات كار مي‏كنند، راهبردهاي شناخت را قوانين و فنوني مي‏دانند كه به ياد آوردن، ذخيره كردن، يكپارچه‏سازي و در نهايت اكتساب اطلاعات را در موقعيت‏هاي گوناگون دربر مي‏گيرد.10


  دومين شعبه روان‏شناسي كه به مطالعات شناخت پرداخته و در گسترش دانش ما نسبت به دستگاه شناختي انسان كمك بسياري كرده است، روان‏شناسي رشدشناختي است. مطالعه تحوّلي ساختمان ذهن و فرايندهاي شناختي انسان در اين حوزه از روان‏شناسي صورت مي‏گيرد. پياژه (1950 Piaget, J,) پيشرو مطالعه در زمينه چگونگي تحوّل دستگاه شناختي انسان بوده است. وي طي بيش از نيم قرن به بررسي توانايي‏هاي شناختي در انسان و چگونگي تحوّل آن پرداخت. پياژه به صورت نظامدار تحوّل رواني انسان را بررسي و دوره‏هاي گوناگون تحوّل شناختي انسان را شناسايي كرد.11 در دهه‏هاي اخير، مطالعات شناختي به منظور آگاهي از فرايندهاي شناختي براي تسهيل يادگيري مورد استفاده قرار مي‏گيرند. بر مبناي اين روي‏آورد، در حال حاضر در هر دو زمينه (روان‏شناسي شناختي تجربي و روان‏شناسي رشدشناختي) مطالعات مربوط به شناخت جريان دارد.


نظريه ‏هاي شناخت


از ديرباز اين سؤال مطرح است كه آيا همه شناخت‏هاي انسان از طريق تجربه و حواس ظاهري به دست مي‏آيند و اكتسابي هستند يا انسان داراي يك‏سري معلومات فطري ـ يعني معلومات غيراكتسابي ـ نيز هست كه تجربه و يادگيري در آنها نقش چنداني ندارد؟ به طور كلي، دو ديدگاه عمده در اين زمينه وجود دارد.


  ابتدا اين دو ديدگاه را كه در آراء و انديشه‏هاي فلاسفه از دوران يونان باستان به چشم مي‏خورد، مطرح نموده و سپس به رهيافت‏هاي روان‏شناختي و ديني در اين زمينه مي‏پردازيم.


  1. نظريه فطرت‏گرايي


طرف‏داران اين نظريه معتقدند شيوه‏اي كه ما بر اساس آن برخي از جنبه‏هاي محيطمان را درك مي‏كنيم لزوما به تجربه قبلي يا يادگيري بستگي ندارد. اين نظريه به شكل افراطي در نوشته‏ها و آثار افلاطون به چشم مي‏خورد. افلاطون معتقد بود كه شناخت فطري است. از نظر او، وقتي انسان به دنيا مي‏آيد همه چيز را مي‏داند؛ زيرا روح انسان پيش از تعلّق گرفتن به بدن در عالم مجرّدات بوده و «مُثُل» را ـ كه به عقيده او حقايق موجودات اين عالم هستند ـ مشاهده مي‏نموده و پس از تعلق گرفتن به بدن، آنها را فراموش كرده است.12 يادگيري از طريق تجربه تذكر و يادآوري همان چيزهايي است كه انسان به صورت فطري مي‏دانسته و فراموش كرده است. با توجه به آنچه بيان شد، افلاطون را مي‏توان «فطرت‏گرا» ناميد؛ زيرا بر وراثت و دانش پيش‏ازتجربه حسي تأكيد داشته است.13


  يادآوري اين نكته ضروري است كه از زاويه ديگر، نظريه وي در قالب نظريه «خردگرايي»14 مي‏گنجد كه مافعلاً درصدد بيان آن نيستيم. از اين‏رو، بحث خود را پيرامون مسئله فطرت‏گرايي پي مي‏گيريم.


  پس از افلاطون، فطرت‏گرايي عمدتا در نوشته‏هاي دكارت و كانت ديده مي‏شود. دكارت معتقد بود: ايده‏هاي فطري مبناي ضروري و شرط لازم براي كسب دانش را تشكيل مي‏دهد و اساسا شناخت به اين دليل امكان‏پذير است كه انسان از بدو تولّد، از موهبت ايده‏هاي فطري برخوردار است.15 آنها را بايد شناخت، كشف كرد و درتفكر انسان به كار برد. وي در پاسخ به اين سؤال كه «اين ايده‏ها از كجا آمده‏اند؟» مي‏گويد: آنها را خداوند، كه خالق روح است، در ذهن و روح آدمي،16 جاي داده است. از نظر دكارت، تجربه حسي در كسب شناخت، جنبه ثانوي داشته و فقط نقش تحريك‏كننده براي بيدار كردن ايده‏هاي فطري دارد.17


  هرگنهان (1993) در اين‏باره مي‏نويسد:


دكارت در تبيين شناخت و ادراك، بر شناخت‏هاي فطري متّكي بود و از اين راه، تأثير افلاطون را بر فلسفه‏اش آشكار ساخت. شناخت‏هاي فطري از تجربه ناشي نمي‏شود و جزو جدايي‏ناپذير ذهن است. از نظر دكارت، مفاهيم «خدا» و «نفس»، اصول بديهي هندسه و تصورات مربوط به مكان، زمان و حركت، نمونه‏هاي بارزي از شناخت‏هاي فطري هستند.18


  جنبه بارز ديدگاه فطرت‏گرايي، طرح اين ايده است كه انسان از بدو تولد از موهبت ايده‏هاي فطري برخوردار است. روان‏شناساني كه بر اساس باورهاي اين روي‏آورد (فطرت‏گرايي) عمل مي‏كنند، به بسياري از مفاهيم و پديده‏هايي كه افلاطون و دكارت بدان‏ها پرداخته بودند، توجه نشان داده‏اند. استفاده از روش تجربي در پژوهش‏ها موجب شده است كه بررسي‏هاي روان‏شناسان در اين زمينه متّكي بر يافته‏هاي مشخصي از توانايي‏ها و چگونگي كنش‏وري‏هاي كودكان در نوع خاصي از مسائل باشد. در اين روي‏آورد تلاش مي‏شود تا موضوعاتي همچون تجسّم فضايي اشيا و شناخت فضايي كه يك كودك هنگام رويارويي با وظايف ذهني مي‏گذراند، مورد بررسي قرار گيرد. در واقع، روان‏شناسان با معرفي الگوهاي دقيق درباره قابليت‏هاي كودك، مي‏كوشند شواهد و دلايل تجربي در تأييد نظريه فطرت‏گرايي ارائه دهند.


  به گفته لاندين (1996)، تلويحات جديدتر فطرت‏گرايي را مي‏توان در روان‏شناسي نوين گشتالت يافت كه در اوايل قرن بيستم در اعتراض به «ساخت‏گرايي» به وجود آمد و مفهوم «سازمان ابتدايي تجربه» را مطرح كرد. اين مفهوم (سازمان ابتدايي تجربه) بدان معنا بود كه ما چيزها را به صورت طبيعي بدون دل‏بستگي به يادگيري درك مي‏كنيم. به ديگر سخن، روان‏شناسان گشتالت نيز معتقد بودند: انسان‏ها از شيوه‏هاي فطري دانستن چيزها، كه به تجربه بستگي ندارد، بهره‏مندند.19 پس از روان‏شناسان گشتالت، نظريه فطرت‏گرايي را مي‏توان در مطالعات كردارشناسان حيواني20 و در بررسي‏هاي ادراك كودكان يافت.كردارشناسان بر شيوه‏هاي فطري كه حيوانات محيطشان را درك مي‏كنند، تأكيد زيادي كرده‏اند. در مورد كودكان، شواهدي وجود دارد كه نشان مي‏دهد هنگامي كه آنها قادر به سينه‏خيز رفتن هستند، ممكن است از ادراك عمق (مثلاً هنگامي كه لب پرتگاه قرار مي‏گيرند) به صورت فطري، يعني بدون آنكه از تجربه و يادگيري ناشي شده باشد، برخوردار باشند.21


  با توجه به آنچه بيان شد، طبق نظريه فطرت‏گرايي، شناخت و رفتار انسان از طريق ايده‏هاي فطري تكامل مي‏يابد و تجربه و يادگيري نقش چندان مهمي در آن ندارند.


  2. نظريه تجربه ‏گرايي


«تجربه‏گرايي»22 دقيقا نقطه مقابل فطرت‏گرايي است. برطبق نظريه تجربه‏گرايي، شناخت و دانش در ارتباط و تعامل با محيط شكل مي‏گيرد. نظريه تجربه‏گرايي شناخت در اصل به ارسطو برمي‏گردد؛ زيرا او بر اهميت تجربه حسي به عنوان اساس معرفت و شناخت تأكيد مي‏ورزيد. چون ارسطو معتقد بود كه سرچشمه همه شناخت‏ها تجربه حسي است، او را مي‏توان يك تجربه‏گرا به شمار آورد.23


  ارسطو در تشريح و تكميل ديدگاه تجربه‏گرايانه خود از شناخت، «قوانين تداعي» را تدوين كرد. بر طبق اين قوانين، تجربه يا يادآوري يك چيز، سبب يادآوري چيزهاي مشابه با آن چيز (قانون مشابهت)، يا چيزهاي مغاير با آن (قانون تضاد)، يا چيزهايي كه در اصل همراه با آن تجربه شده‏اند (قانون مجاورت)، خواهد شد. ارسطو همچنين گفته است كه هر قدر دو چيز با هم بيشتر تجربه شوند، يادآوري يكي از آن دو با احتمال بيشتري باعث يادآوري ديگري مي‏شود. بعدها از اين، به «قانون فراواني» يا «بسامد» تعبير شد.24


  بنابراين، به اعتقاد ارسطو، تجربه حسي مبناي انديشه‏ها و شناخت‏هاست. شناخت‏هاي حاصل از تجربه حسي بنا به قوانين شباهت، تضاد، مجاورت و بسامد، سبب ايجاد شناخت‏هاي ديگري مي‏شوند. با اين حال، ارسطو هرگز خردورزي يا تعقّل را ناديده نگرفت. به اعتقاد او، تأثرات حسي،25 تنها آغازگر دانش هستند.پس از آن، ذهن بايد بر اين تأثيرات و شناخت‏هاي تجربي تعمّق كند تا قانون‏مندي‏هاي آنها را كشف نمايد.26


  با مرگ ارسطو، نظريه تجربه‏گرايي او نيز رو به ضعف نهاد و تا مدت‏ها به فراموشي سپرده شد. اما بعدها سه فيلسوف بريتانيايي ـ جان لاك انگليسي، جورج بركلي ايرلندي و ديويد هيوم اسكاتلندي ـ نوعي مكتب فلسفي تجربه‏گرايي و تداعي‏گرايي وابسته به آن را بازگشايي كردند. فرض بنيادي آنها نيز اين بود كه دانش و شناخت از تجربه به دست مي‏آيد. هرچند در جزئيات با ديدگاه ارسطو متفاوت بود و نمي‏توان آنها را كاملاً شبيه هم و در يك محور طبقه‏بندي نمود. همچنين انديشه‏هاي هابز در دو اثر معروفش ماهيت انسان و لوياتان منعكس‏كننده اين نظريه است. جان لاك كه معاصر دكارت بود، در اثر عمده خود به نام رساله‏اي درباره انسان، به نظريه دكارت درباره اينكه برخي از شناخت‏ها و انديشه‏هاي ما فطري هستند، حمله كرد. استدلال او به اين صورت بود كه اگر شناخت‏هاي فطري وجود داشته باشند، بايد در تمام ذهن‏ها ثابت باشند، در حالي كه نوزادان و بزرگ‏سالان نسبت به بسياري از مسائل و موضوعات آگاهي ندارند. لاك در نظريه «شناخت» خود اين مسئله را مطرح نمود كه تمام شناخت‏ها از تجربه ناشي مي‏شوند. ذهن انسان مانند يك لوح سفيد27 آفريده شده است كه هيچ نقشي در آنوجود ندارد و تماس و ارتباط با اشيا و پديده‏هاي خارجي، كه به وسيله اندام‏هاي حسي انجام مي‏گيرند، موجب پيدايش عكس‏ها و نقش‏هايي در آن مي‏شود و به اين صورت، ادراك‏هاي گوناگون پديد مي‏آيند. هنگامي كه تجربه‏ها به ما مي‏رسند، ممكن است به دو صورت باشند: ساده يا پيچيده. تجربه‏هاي ساده كاملاً خالص هستند و تنها از احساس حاصل مي‏شوند؛ مانند ديدن رنگ آبي. اما تجربه‏هاي پيچيده از تركيب تجربه‏ها يا شناخت‏هاي ساده تشكيل مي‏شوند. لاك تصريح مي‏نمود كه انديشه‏هاي فطري وجود ندارند. بركلي در دو اثر مهم خود، رساله‏اي درباره نظريه جديد بينايي و رساله‏اي درباره اصول دانش انسان، آنچه را لاك درباره شناخت مطرح كرده بود، پذيرفت؛ اما در عين حال، در يك مسئله با وي مخالف بود. لاك گفته بود: يك شي‏ء واقعي وجود دارد و يك احساس در ذهن كه از آن شي‏ء دريافت مي‏شود. لاك معتقد بود: ويژگي‏هاي اصلي شي‏ء در خود شي‏ء وجود دارند، اما انسان نمي‏تواند واقعيت آن شي‏ء را بشناسد. اما بركلي وجود اشياي مادي را انكار مي‏كند و معتقد است: تنها چيزي كه او مي‏داند، وجود دارد. بنابراين، تجربه را منحصر به تجربه دروني مي‏كند.28 از نظر او، تنها چيزي كه ما واقعا درباره دنياي مادي مي‏دانيم، برداشت‏هاي ما هستند. بركلي فرض كرد كه فقط ذهن‏هاي فردي و تجربه‏هايي كه درك مي‏كنيم، وجود دارد، نه چيزي بيشتر.


  هيوم نيز در دو اثر خود، به نام رساله‏اي در باب فطرت انسان و رساله‏اي درباره ماهيت انسان، اين نظريه را تأييد نمود كه ما راهي براي دانستن چيزي كه جداي از تجربه وجود داشته باشد، نداريم.


  رويكرد تجربه‏گرايي شناخت در آثار و نوشته‏هاي بسياري از انديشمندان ديگر مانند الكساندر بين (1855)، هربرت اسپنسر (1870)، جيمز ميل (1773) و جان استوارت ميل (1806) نيز به چشم مي‏خورد، اما به دليل آنكه تفاوت مهمي با ديدگاه‏هاي ياد شده ندارند از ذكر يكايك آنها صرف‏نظر مي‏كنيم.


  3. نظريه فطرت ـ تجربه‏گروي در شناخت


نظريه سوم در اين زمينه، اين است كه «فطرت» و «تجربه» هر دو در شناخت نقش دارند. ديدگاه دانشمندان اسلامي معمولاً در اين طبقه قرار مي‏گيرد. نقش تجربه در شناخت، روشن است؛ اما اينكه «فطرت» چگونه در ادراك و شناخت ما تأثير مي‏گذارد و اصولاً «ادراكات فطري» به چه معناست، لازم است توضيحي ارائه شود.


  به طور كلي، اصطلاح «فطري» در منطق، فلسفه و روان‏شناسي در دو حوزه به كار مي‏رود: يكي در ناحيه گرايش‏ها، خواست‏ها و ميل‏ها و ديگري در ناحيه شناخت‏ها، درك‏ها و دريافت‏ها.29 در ناحيه گرايش‏ها، بحث بر سر اين است كه آيا در انسان يك سلسله خواست‏ها و گرايش‏هايي وجود دارد كه ناشي از فطرت انسان باشد؟ بيشتر دانشمندان، به ويژه دانشمندان مسلمان، وجود گرايش‏هاي فطري در انسان را پذيرفته‏اند و از فطرياتي همچون حقيقت‏جويي، گرايش به خير و فضيلت، جمال و زيبايي، عشق و پرستش نام برده‏اند. همچنين در ناحيه شناخت‏ها و دريافت‏ها نيز يك سلسله شناخت‏هايي وجود دارد كه در انسان فطري است؛ يعني از آغاز تولد، و بدون نياز به اكتساب، خداوند در وي به وديعت نهاده است. البته اين نوع آگاهي بيشتر در حدّ نيمه يا ناهشيار و به صورت يك امر بالقوّه است، به گونه‏اي كه خود انسان نيز كاملاً از آن آگاه نمي‏باشد و بعدها در تعامل با محيط و محرك‏هاي بيروني به فعليت مي‏رسد؛ مثل ادراك كودك از نياز خود هنگام گرسنگي كه به صورت غريزي به دنبال پستان مادر مي‏گردد تا از طريق آن نياز طبيعي خود را ارضا كند. در مقابل، بعضي از ادراكات و شناخت‏ها اكتسابي هستند. اين نوع ادراكات به تدريج و با آموختن حاصل مي‏شوند و بسته به ميزان رشد و سازش فرد با محيط، از اشكال و دامنه‏هاي متنوعي برخوردارند؛ مثل مهارت‏ها و تخصص‏هاي انسان در زمينه‏هاي مختلف علمي.30 با توجه به اينكه نظريه شناختي اسلام در اين طبقه قرار مي‏گيرد، لازم است ابتدا توضيحي درباره شناخت در منابع اسلامي ارائه نماييم و سپس به نظريه فطرت ـ تجربه‏گرايي در متون و منابع ديني بپردازيم.


شناخت در منابع اسلامي


در حكمت و فلسفه اسلامي نيز مسئله شناخت ذيل عناويني همچون «علم و ادراك» و «عقل، عاقل و معقول» و مسائلي مربوط به وجود ذهني و كيفيات نفساني مطرح شده است. اهميت مقوله شناخت سبب شده است تا برخي انديشمندان مسلمان، به صورت نظام‏مندتري به اين موضوع بپردازند. شهيد مطهّري درباره اهميت شناخت و رويكرد مؤلفان به آن مي‏گويد:


مسئله شناخت امروز اهميت فوق‏العاده‏اي پيدا كرده است و كمتر مسئله‏اي به اندازه مسئله شناخت امروز مهم شناخته مي‏شود.31


  از ويژگي‏هاي مهم حكمت و فلسفه اسلامي، توجه به نگرش‏هاي قرآني و تلاش براي شناسايي و معرفي ديدگاه وحي در اين زمينه است.


  شهيد مطهّري در اين‏باره مي‏گويد:


قرآن نمي‏تواند يك مكتب باشد و درباره خود «شناخت»، «ابزار شناخت»، «منابع شناخت» و «كيفيت شناخت» هيچ نظري نداشته باشد.32


  اولين مسئله اين است كه ببينيم نظر قرآن درباره شناخت چيست و در مقايسه با ساير مكتب‏هايي كه در اين‏باره نظر داده‏اند، از چه ويژگي‏ها و خصوصياتي برخوردار است؟


  براي يافتن پاسخ اين سؤال و درك نظر قرآن درباره شناخت، بايد مجموع آيات مطرح در اين زمينه را مورد بررسي قرار دهيم.


  نظريه فطرت ـ تجربه‏گرايي؛ الگوي شناخت در قرآن


در قرآن، به دو دسته آيات درباره علم و جهل انسان برمي‏خوريم. دسته اول، آياتي هستند كه آفرينش انسان را همراه علم و معرفت مي‏دانند.33 در مقابل، آياتي نيز وجود دارند كه انسان را هنگام آفريده شدن (تولد) جاهل مي‏دانند كه به تدريج از جهل به سوي علم مي‏رود.34 مضمون دسته نخست، ناظر به علوم و معارف الهي است. از نظر قرآن، انسان هرچند هنگام تولد از علوم حصولي بهره‏اي ندارد ولي داراي علوم حضوري و شهودي است. انسان به عنوان روحي مجرّد نزد خود او حاضر است و هرگز از وي غايب نيست؛ پس همواره خود را مي‏بيند و اصول و اساس چيزي را كه سعادت و شقاوت او را مي‏سازد، ادراك مي‏كند.


  از نظر قرآن، علومي كه با انسان زاده مي‏شوند و هميشه همراه اويند، همگي جزو علوم فطري هستند؛ از جمله: خداشناسي، آشنايي با اسماي حسناي الهي، خطوط كلي وحي و نبوّت و راه‏هاي اصلي رسالت و شريعت. خداوند، روح انسان را با فطرت توحيدي آفريده35 و به نفس انسان، فجور و تقوا را الهام كرده است.36 در واقع، تسويه جان آدمي37 به همين الهام اوست، به گونه‏اي كه اگر انسان فجور و تقواي خود را نداند، نفس او ناقص‏الخلقه است؛ يعني اعتدال خلقت انسان به آگاهي او از عوامل سعادت و شقاوت خويش است و الهام‏بخشي و آگاهي از آنچه سبب سعادت و شقاوت او مي‏شود سبب تسويه و تعديل آفرينش او به حساب مي‏آيد. اگر خداوند، نفس انسان را به زشتي و زيبايي‏اش آگاه نمي‏كرد، هرگز جان آدمي مستوي‏الخلقه نمي‏بود، بلكه همواره دچار نقص و جهل و ناداني بود. پس خدا نفس انسان را آگاه به حُسن و قُبح آفريد، به گونه‏اي كه از هنگام ولادت، با علم حضوري از صلاح و فلاح فطري خود آگاه است و مي‏داند كه چه مي‏خواهد و به كدام سمت بايد برود.38 به طور كلي، مي‏توان گفت: خداي متعال هم آگاهي از خودش را در سرشت و فطرت ما نهاده است و هم آگاهي از نيك و بد اعمال را. چون خطوط كلي دين (نه جزئيات و امور فرعي آن)، اعم از عقيده، خُلق، رفتار و گفتار فقهي و حقوقي در درون فطرت انسان نهادينه شده است، اگر آنها بدون كم‏و كاست در كسي وجود داشته باشد، آنچه از طريق برنامه‏هاي آموزشي به او القا مي‏شود، غير از تأييد علوم فطري او نيست.


  دسته دوم، درباره دانش‏ها و علومي همچون علوم تجربي، رياضي و مانند آن است كه محصول يادگيري است. هيچ‏يك از اين علوم در فطرت انسان قرار داده نشده و درباره آنها آگاهي پيشيني وجود ندارد، بلكه انسان به تدريج و از طريق تجربه و تعامل با محيط آنها را ياد مي‏گيرد و در مرحله پاياني عمر و سنين بزرگ‏سالي ممكن است آنها را از دست بدهد.


  قرآن كريم، درباره عدم سابقه اين علوم در فطرت انسان به جهل نوزاد اشاره مي‏كند: «وَ اللّهُ أَخْرَجَكُم مِن بُطُونِ أُمَّهَاتِكُمْ لاَ تَعْلَمُونَ شَيْئا.»(نحل: 78)


  كلمه «شيئا» در اين آيه، به لحاظ ساختار ادبي، نكره در سياق نفي است و افاده عموم مي‏كند و دلالت دارد بر اينكه نوزاد هيچ‏يك از علوم را نمي‏داند و همه را از راه چشم و گوش و عقل فرا مي‏گيرد.39 درباره سرانجام اين علوم بشري نيز مي‏فرمايد: «وَ مِنكُم مِن يُرَدُّ إِلَي أَرْذَلِ الْعُمُرِ لِكَيْ لاَ يَعْلَمَ بَعْدَ عِلْمٍ شَيْئا.»(نحل: 70)


  يعني بعضي افراد در سن بزرگ‏سالي دانسته‏هاي خود را فراموش مي‏كنند. اينجا نيز «شيئا» نكره در سياق نفي است و دلالت دارد كه ذرّه‏اي از آنچه در همه عمر از طريق تجربه و يادگيري به دست آورده‏اند، در حافظه آنها باقي نمي‏ماند. آيه‏اللّه جوادي آملي پس از تحليل و بررسي اين دو دسته از آيات، به صراحت نظريه فطرت ـ تجربه‏گرايي را به عنوان رويكرد ديني در زمينه شناخت معرفي نموده است. ايشان از شناخت‏هاي فطري به «علوم ميزبان» ياد نموده و علومي را كه از طريق تجربه به دست مي‏آيد، به عنوان «علوم مهمان» نام برده است. وي در اين تحليل و برداشت خود از آيات قرآن، علوم فطري را ميزبان و صاحب اصلي جان انسان مي‏داند و علوم حصولي را كه از طريق يادگيري حاصل مي‏شود، مهمان نفس او مي‏شمارد.40


رشد شناخت در گستره تحوّل


در تحليل نظريه فطرت ـ تجربه‏گرايي، بايد ببينيم شناخت چگونه در گستره تحوّل رواني فرد تكامل مي‏يابد. رشد شناخت در نظريه تجربه‏گرايي نيز مهم است. روان‏شناسان تجربي در تحقيقات خود دريافته‏اند كه مهارت «درك» و «شناخت» در انسان از آغازين لحظه‏هاي تولّد و زماني كه به دنيا مي‏آيد، متبلور مي‏شود. كودكان در سال‏هاي نخست زندگي، نه تنها يك سلسله مهارت‏هاي حركتي را كسب مي‏كنند، بلكه در اين دوران، موجباتي فراهم مي‏شود تا بتوانند درباره جهان پيرامونشان بينديشند و آن را درك كنند. رشد كنش‏هاي ادراكي با حواس آغاز مي‏شود؛ يعني زماني كه كودك نسبت به محرّك‏هاي خارجي از قبيل نور، صدا، طعم و بو واكنش نشان مي‏دهد، از اين‏گونه كيفيات و خصوصياتي كه مربوط به ظواهر اشياي مادي هستند و در شعاع معيّني در پيرامون او قرار گرفته‏اند، آگاه مي‏شود.41 با افزايش سنّ كودك، توانايي‏هاي شناختي او نيز شكوفا مي‏شود و از اين پس، او مي‏تواند با استفاده از نيروي عقل و خيال، به درك مفاهيم كلي و استنباط و استدلال دست يابد.42


مراحل رشد شناختي


روان‏شناسان در زمينه رشد شناختي كودك، تحقيقات فراواني انجام داده و براي آن مراحلي در نظر گرفته‏اند. از ميان نظريه‏هاي بسياري كه به رشد شناخت و مراحل مربوط به آن پرداخته‏اند، در اينجا به ديدگاه پياژه، كه بهترين نمونه آن است، اشاره مي‏كنيم.


  مراحل رشدشناختي از ديدگاه پياژه


پياژه بر اساس مطالعاتي كه خود شخصا انجام داد، رشدشناختي را به سه دوره طبقه‏بندي كرد كه هر يك از اين دوره‏ها خود شامل چندنيم‏دوره و مرحله فرعي است.


  در مراحل رشدشناختي پياژه، كنش متقابل يا تعامل بين فرد و محيطي كه در آن زندگي مي‏كند نقش اساسي دارد. اين تعامل بين شخص و محيط از طريق دو فرايند سازگاري43 و سازمان‏دهي44 صورت مي‏گيرد.45ويژگي مهم مراحل رشد از نظر پياژه آن است كه ساخت شناختي فرد در هر يك از اين مراحل با ساخت‏شناختي او در مراحل قبل و بعد از نظر كمّي و كيفي متفاوت است. نكته ديگري را كه در رابطه با مراحل رشدشناختي بايد در نظر بگيريم آن است كه گذر از اين مراحل متوالي به ترتيبي كه ارائه شده الزامي است؛ اما همه افراد در يك سنّ معيّن يك مرحله را پشت سر نمي‏گذرانند. شواهد نشان داده‏اند كه بعضي از افراد ممكن است زودتر يا ديرتر از افراد ديگر مرحله‏اي را پشت سر بگذرانند؛ بنابراين، سنين داده شده براي اين مراحل تقريبي هستند نه واقعي.


  دوره‏ها و مراحل رشدشناختي از نظر پياژه عبارتند از:


1. دوره حسّي ـ حركتي (از تولد تا 2 سالگي): اين دوره دو سال اول زندگي فرد را شامل مي‏شود. علت نام‏گذاري اين دوره به حسي ـ حركتي آن است كه كودك تا پيش از زبان‏آموزي، يعني دو سالگي، قادر نيست دنياي خارج را در ذهن خود درون‏سازي كند، از اين‏رو، فعاليت‏هاي شناختي او به اعمال حسي و حركتي محدود مي‏شوند. در نظريه پياژه، رشدشناختي كودك در دوره حسي ـ حركتي به شش مرحله تقسيم شده است كه بيان آن از حوصله اين بحث خارج است.

2. دوره عمليات منطقي عيني (از 2 تا 11 سالگي): از اواخر دوره حسّي ـ حركتي تغييرهايي در جهت تجسمّي شدن فعاليت‏هاي عقلي آغاز مي‏شوند. در نظام پياژه دوره عمليات منطقي عيني به دو نيم دوره تقسيم مي‏شوند:

  الف. نيم دوره پيش عملياتي (2 تا 7 سالگي): علت نام‏گذاري اين دوره به پيش عملياتي آن است كه كودكان در اين سنّ هنوز قادر به تفكر منطقي نيستند. با وجود اين، در اين مرحله زبان كمك زيادي به رشدشناختي كودك مي‏كند و او را قادر مي‏سازد تا پديده‏ها و امور مختلف را به طور نمادي مورد بررسي قرار داده، مفاهيم مختلف را بشناسد. از نظر پياژه توانايي استفاده از زبان، بازي كردن و تقليد طي اين مرحله گسترش مي‏يابد.46

  ب. نيم دوره عمليات عيني47 (7 تا 11 سالگي): ويژگيمهم اين مرحله از رشدشناختي، تمركز فعاليت كودك در رابطه با محيط عيني و محسوس است و به اين دليل، پياژه آن را نيم دوره عمليات عيني نام‏گذاري كرده است. در اين مرحله، كودك توانايي انجام عمليات منطقي را كسب مي‏كند، اما اين اعمال را با امور محسوس و عيني مي‏تواند انجام دهد نه با امور انتزاعي و چيزهايي كه مصداق عيني و خارجي ندارند.

  تمام ضعف‏هاي مرحله پيش عملياتي در اين مرحله برطرف مي‏شود. نگه‏داري ذهني ماده، طول، عدد و مايع در بيشتر كودكان تا 6 يا 7 سالگي به دست مي‏آيد، ولي نگه‏داري ذهني حجم تا 9 الي 10 سالگي طول مي‏كشد.

   مهارت‏هاي شناختي كودكان در مرحله عمليات عيني را مي‏توان به نحو ذيل خلاصه كرد:

  1. توانايي درك مفهوم پايداري (بقا)؛

  2. توانايي طبقه‏بندي كردن و رديف كردن؛

  3. توانايي درك مفهوم عدد و كار كردن با اعداد؛

  4. توانايي استدلال منطقي در مورد اشيا و پديده‏هاي عيني.

3. دوره عمليات صوري (11 تا 15 سالگي): از نظر پياژه، اين آخرين دوره رشدشناختي است. در اين دوره، افراد به تدريج توانايي تفكر بر حسب امور انتزاعي را كسب مي‏كنند و بر قوانين و اصول منطق صوري مسلط مي‏شوند. انديشه‏هاي افراد در اين دوره، علاوه بر اشياي محسوس، موارد احتمالي و فرضي را نيز شامل مي‏شود. از اين‏رو، افراد مي‏توانند به طرح فرضيه بپردازند و بدون مراجعه به اشياي محسوس، به وارسي فرضيه خود اقدام نمايند.

  به عقيده پياژه، دوره عمليات صوري معمولاً بين 11 تا 15 سالگي پديدار مي‏شود. با اين حال، بسياري از افراد به اين دوره نمي‏رسند و يا اين دوره تا بعد از نوجواني ادامه مي‏يابد.48 در مجموع، نقش پياژه در توسعه مطالعات رشدشناختي بي‏نظير بوده است. مراحل رشدشناختي پياژه در بسياري از زمينه‏ها (آموزش و پرورش، خانواده و مشاوره) در دنياي واقعي كاربرد داشته است. اما شايد مهم‏ترين جنبه مثبت كار پياژه، ميزان تحقيقاتي است كه به دنبال طرح نظريه او انجام شده است. اين تحقيقات، در فهم بهتر رشدشناختي كمك بسياري كرده است.49 در آيات و روايات نيز مطالب ارزشمندي در اين زمينه وجود دارد. از آيات و روايات استفاده مي‏شود كه نوزاد آدمي در بدو تولّد، به هيچ دانشي بالفعل دست‏رسي ندارد، بلكه بايد مراحلي را طي كند و اسباب و عواملي را فراهم آورد تا به تدريج، به علوم و دانش‏هايي دست يابد.50 در آثار فلاسفه و دانشمندان مسلمان، نكات جالب توجهي در اين خصوص به چشم مي‏خورد.51 مرحوم مظفّر در ضمن مباحث منطقي خود، براي رشد شناختي در مراحل گوناگون زندگي و گستره تحوّل، چهار مرحله قايل است:

1. مرحله ادراك حسّي: در بدو تولّد، نوزاد آدمي داراي هيچ علم و دركي نيست؛52 اما استعداد براي كسب علم و دانش در درون جانش تعبيه شده است. اولين دانش‏هايي كه ذهن خالي او را به خود مشغول مي‏سازد و در عين حال، زيربناي علوم و دانش‏هاي بعدي وي محسوب مي‏شود، ادراكات حسي است كه از طريق حواس پنج‏گانه حاصل مي‏شود. ديدن چهره مادر، شنيدن صداها، لمس اشيا و استشمام بوي مادر همگي ادراكات حسّي و تجارب جديدي رابراي‏كودك‏خردسال به ارمغان مي‏آورد.

2. مرحله ادراك خيالي: در اين مرحله، توانايي شناختي كودك افزايش مي‏يابد؛ مي‏تواند به مقايسه و تحليل پديده‏ها بپردازد و برخي از اين صورت‏هاي ذهني را با دسته‏اي ديگر به گونه‏اي تركيب كند كه به همان صورت، نمي‏توان براي آن مصداق خارجي يافت. ادراك خيالي به كمك حواس ظاهري محقق مي‏شود؛ زيرا هنگامي كه چشم به منظره زيباي باغچه مي‏گشاييم، رنگ‏هاي گوناگون گل‏ها و برگ‏ها توجه ما را جلب مي‏كند و صورت‏هاي ادراكي گوناگوني در ذهن ما نقش مي‏بندد و با بستن چشم، ديگر آن رنگ‏هاي زيبا و خيره‏كننده را نمي‏بينيم. ادراك حسي با قطع ارتباط با خارج از بين مي‏رود، ولي ما همچنان تصويري از گل‏ها را در ذهن خود داريم و مي‏توانيم آن منظره زيبا را به خاطر بياوريم. اين همان چيزي است كه از آن به «ادراك خيالي» تعبير مي‏شود.53 ادراك خيالي نقش عمده‏اي در فكر كردن درباره اشيا دارد.

3. مرحله ادراك وهمي: در مرحله سوم، توانايي شناختي كودك از محسوسات فراتر رفته، مي‏تواند مفاهيمي را كه مستقيما به وسيله حواس قابل ادراك نيستند، درك كند؛ مثل مفهوم رنگ، عمق، زمان و مانند آن.

4. مرحله ادراك عقلي: سرانجام، كودك از نيروي عقل و انديشه‏اي برخوردار مي‏شود كه مي‏تواند به وسيله آن، حق را از باطل، و درست را از نادرست تشخيص داده و مفاهيم كلي را از موارد جزئي‏تر انتزاع نمايد. اين همان ادراك عقلي است كه فقط در انسان وجود دارد.54

بحث ويژه؛ شناخت حصولي و حضوري


يكي از تقسيماتي كه مي‏توان براي علم و شناخت در نظر گرفت اين است كه علم يا بدون واسطه به ذات معلوم تعلّق مي‏گيرد و وجود واقعي و عيني معلوم براي عالم و شخص درك‏كننده منكشف مي‏گردد؛ مثلاً، ما از حالات رواني و احساسات و عواطف خودمان آگاه هستيم؛ مانند هنگامي كه دچار ترس مي‏شويم، يا زماني كه نسبت به كسي يا چيزي علاقه و محبت پيدا مي‏كنيم. در تمامي اين موارد، علم ما از نوع علم حضوري است. و يا وجود خارجي آن مورد شهود و آگاهي فرد واقع نمي‏شود، بلكه شخص از راه مفاهيم ذهني از وجود چيزي مطّلع مي‏شود؛ مثل آگاهي ما از اشياي خارجي و ويژگي‏هاي آنها كه با وساطت مفاهيم و صورت‏هاي ذهني حاصل مي‏شود، در اين موارد علم ما علم حصولي است.55


  تقسيم شناخت و ادراك به «حصولي» و «حضوري» به اين صورت، در روان‏شناسي مطرح نشده، اما مطالبي در روان‏شناسي وجود دارد كه مي‏تواند اشاره به همين دو نوع ادراك باشد.


  در روان‏شناسي‏دونوع‏روش‏موردبحث‏قرارگرفته‏است: يكي روش «درون‏نگري» كه آنجل(1930J.R, Angel;) آن را «مشاهده مستقيم فرايندهاي ذهني خويشتن» ناميد؛56 و ديگري «روش تجربي» كه به وسيله مشاهده، مصاحبه، گزارش‏هاي فردي و پرسش‏نامه به دست مي‏آيد. آنچه از روش «درون‏نگري» در تجربه شخصي به دست مي‏آيد، از نوع علم حضوري است و آنچه به كمك مشاهده و پرسش‏نامه و مانند آن به دست مي‏آيد، همان شناخت حصولي است.


  در واقع، بحث از اعتبار روش درون‏نگري و تجربي، به اعتبار شناخت حضوري و حصولي برمي‏گردد. اولين و در آغاز، برجسته‏ترين روش در روان‏شناسي، روش درون‏نگري بود. اين نشان مي‏دهد كه روش «درون‏نگري» در ابتدا مورد توجه خاص روان‏شناسان بوده است. اساسا روان‏شناسي اوليه را به دليل اتّكايش به روش مذكور، «روان‏شناسي درون‏نگري» مي‏ناميدند. با جهت‏گيري تازه روان‏شناسي، روش «درون‏نگري» و به تبع آن، علم حضوري به تدريج به فراموشي سپرده شد. از اين پس، روان‏شناسان اغلب روش «درون‏نگري» را غيرقابل اعتماد مي‏دانستند؛ زيرا نتايج مبتني بر روش «درون‏نگري» در آزمايشگاه‏هاي مختلف، متضاد بود. شديدترين انتقاد از علم حضوري، كه به وسيله روش «درون‏نگري» به دست مي‏آيد، از سوي واتسون رهبر «رفتارگرايي» صورت پذيرفت.57 رفتارگرايان معتقد بودند: هر چيزي كه از درون‏نگري به دست آيد، نمي‏تواند مورد قبول علم روان‏شناسي باشد. آنها اصرار داشتند كه ذهنيت درون‏نگري بايد با عينيت آزمايش و سنجش تجربي جايگزين شود. البته انتقادي كه بر روش «درون‏نگري» وارد بود، به لحاظ حصولي شدن آن و تعميم آن بود كه اين امر از محدوده علم حضوري خارج است.


  هرچند استفاده از «درون‏نگري» و كاربرد آن در روان‏شناسي معاصر به طور وسيعي محدود شده، اما نشانه‏هاي آن در چارچوب اين علم هنوز باقي است و به عنوان روش مكمّل در برخي حوزه‏ها به كار مي‏رود. براي مثال، در پسيكوفيزيك به صورت گزارش آزمودني از تجربه حسّي، در روان‏شناسي باليني به عنوان بخشي از صورت‏جلسه گزارش بيمار، و در مطالعات داروشناسي رواني به عنوان منبع اضافي و مفيد از اطلاعات در زمينه ارزيابي تأثيرات دارو به انسان‏ها، هنوز مورد استفاده قرار مي‏گيرد. اين نشان مي‏دهد كه روش «درون‏نگري» و علم حضوري در روان‏شناسي داراي اهميت ويژه است.


تحليلي بر خطاناپذيري علم حضوري


تجربه ساده زندگي براي همه ما ثابت كرده است كه ادراكات ما هميشه با واقع سازگاري ندارد. بنابراين، در هر زمينه‏اي از حواس، دچار خطاي ادراكي مي‏شويم. مهم‏ترين اين خطاها را، كه مي‏توان به كمك ابزار تجربي ساده از كاغذ و مدادي تا ابزارهاي علمي مورد مطالعه قرار داد، عبارتند از: خطاهاي بينايي، خطاهاي شنوايي، خطاهاي حركتي، خطاهاي احساس وزن و مانند آن. از ديرباز، همواره اين سؤال براي بسياري از روان‏شناسان مطرح بوده است كه چه چيزي موجب خطاهاي ادراكي مي‏شود. روان‏شناسان علي‏رغم تحقيقات گسترده‏اي كه انجام داده‏اند، نتوانسته‏اند پاسخ قانع‏كننده‏اي ارائه دهند. اصولاً خطاي در ادراك در صورتي قابل تصور است كه بين شخص درك‏كننده و ذات درك‏شونده واسطه‏اي در كار باشد و آگاهي و شناخت به وسيله آن تحقق يابد. در چنين صورتي، جاي اين سؤال هست كه اين مفهوم و تصويري كه از پديده مورد نظر در ذهن ما حاصل شده و نقش واسطه‏اي را ايفا مي‏كند، آيا دقيقا ويژگي‏هاي آن را نشان مي‏دهد و كاملاً با آن مطابقت دارد يا نه؟ و تا ثابت نشود كه اين تصوير و مفهوم دقيقا مطابق واقعيت بيروني است، يقين به صحّت ادراك حاصل نمي‏شود. اما در صورتي كه شي‏ء درك شونده بدون هيچ واسطه‏اي نزد ما حاضر باشد و ما آن را در خود بيابيم ـ مانند حالت گرسنگي و عطش ـ ديگر جاي فرض خطا نيست؛ زيرا در اين صورت، علم عين معلوم است. بنابراين، علم به حالات نفساني و همچنين ساير علوم حضوري اساسا خطاناپذير است؛ زيرا در اين موارد، خود واقعيت عيني مورد شهود قرار مي‏گيرد، به خلاف موارد علم حصولي كه صورت‏ها و مفاهيم ذهني نقش ميانجي را ايفا مي‏كند و ممكن است مطابقت كامل با اشيا و اشخاص خارجي نداشته باشد.58


همايندي شناخت حصولي و حضوري و نقد ديدگاه روان‏شناسان


روان‏شناسان اگرچه با زير سؤال بردن روش درون‏نگري، همه يافته‏ها و ادراكات شهودي را مورد بي‏مهري قرار داده‏اند و اين تصور را به وجود آورده‏اند كه آنچه را فرد در خود احساس مي‏كند و گزارش مي‏دهد، قابل اعتماد نيست، اما اگر با ديد عميق‏تر به اين موضوع نگاه كنيم به اين نتيجه مي‏رسيم كه علت روي‏گرداني روان‏شناسان از روش «درون‏نگري» به بُعد حصولي آن بر مي‏گردد، اما جنبه حضوري اين ادراكات همچنان خطاناپذير و قابل اعتماد است.


  براي درك بهتر اين مطلب، لازم است نكته مهمي را خاطرنشان كنيم و آن اينكه علم حضوري هميشه با علم حصولي همراه است؛ زيرا ذهن و دستگاه ادراكي ما همواره از يافته‏هاي حضوري به طور خودكار عكس‏برداري مي‏كند و مفاهيم و صورت‏هاي خاصي را از آنها گرفته، سپس به تجزيه و تحليل و تعبير و تفسيرهايي درباره آنها مي‏پردازد؛ مثلاً، هنگامي كه دچار ترس مي‏شويم (علم حضوري) ذهن ما از حالت ترس، تصويري برمي‏دارد كه پس از رفع آن حالت، مي‏توانيم آن حالت را به خاطر بياوريم و يا تجربه خود را براي ديگران بازگو كنيم (علم حصولي). همچنين امكان درك مفهوم كلي آن براي ما فراهم شده است و با ضميمه كردن مفاهيم ديگري آن را به صورت جمله «من مي‏ترسم»، «من ترس دارم» و «ترس در من وجود دارد» بيان مي‏كنيم.


  همه اين فعل و انفعالات ذهني، كه به سرعت انجام مي‏شود، غير از يافتن حالت ترس و علم حضوري به آن است، ولي مقارنت و همزماني آنها با علم حضوري در بسياري از اوقات، موجب اشتباه مي‏شود و شخص مي‏پندارد همان‏گونه كه خود ترس را با علم حضوري يافته، علت آن را هم با علم حضوري شناخته است. در صورتي كه آنچه با علم حضوري درك شده يك امر بسيط و عاري از هرگونه صورت و مفهوم و همچنين خالي از هرگونه تعبير و تفسير است و به همين دليل، جاي خطايي در آن وجود ندارد. اما تفسير مقارن آن از قبيل ادراكات حصولي است كه هيچ ضمانتي براي صحّت و مطابقت با واقع ندارد.59


  با اين توضيح، روشن مي‏شود كه چرا و چگونه روش «درون‏نگري» در روان‏شناسي مورد بي‏توجهي قرار گرفته و در مورد برخي از علوم حضوري، خطاهايي پديد مي‏آيد. خطاي روش «درون‏نگري» به جنبه حصولي آن و تفسير و گزارشي كه فرد از تجارب خود ارائه مي‏دهد، مربوط مي‏شود.


  در يك جمع‏بندي كلي، مي‏توان گفت: خطاي ادراكي همواره مربوط به شناخت حصولي است، اما شناخت حضوري، كه تجربه بدون واسطه است، به هيچ وجه خطابردار نيست.60


منابع و عوامل مؤثر در شناخت


شناخت و آگاهي انسان به شيوه‏هاي گوناگون و با استفاده از ابزارهاي متفاوت حاصل مي‏شود:


  الف. اندام‏هاي حسي


اندام‏هاي حسي تا حد زيادي دست‏رسي به شناخت و آگاهي انسان از دنياي پيرامونش را ميسّر مي‏سازد. حواس انسان در حقيقت، مجراهاي شناخت و علم و دانش انسان تلقّي مي‏شوند. هر يك از اندام‏هاي حسّي با فعل و انفعالات خاصي، آثاري از نور، صوت، حرارت، بو و مزه اشيا را به اعصاب و سپس به مغز منتقل مي‏كند و بدين‏وسيله، انسان از اين كيفيات و خصوصياتي كه مربوط به ظواهر اشياي مادي و در شعاع معيّن در پيرامون او قرار گرفته است، آگاه مي‏شود. نحوه ارتباط هر يك از دستگاه‏هاي حسي با خارج و سازوكار كاركرد آن به طور دقيق در علم فيزيولوژي آمده است.61


محدوديت اندام‏هاي حسي در شناخت پديده‏ها: ادراك حسّي علي‏رغم اهميتي كه دارد، از جهاتي نارساست. از اين‏رو، نمي‏تواند يگانه راه شناخت و آگاهي باشد. محدوديت‏هاي ادراك حسي را به صورت ذيل مي‏توان خلاصه كرد:


  1. ادراك حسي به كيفيات معيّني از ظواهر و اعراض اشياي محسوس تعلّق مي‏گيرد، نه به همه آنها و نه به ذات و جوهر اشيا و نه به اشياي غيرمحسوس.

  2. كارايي و عملكرد حواس محدود و مقيّد به شرايط خاصي است. براي نمونه، يكي از ادراكات حسّي ما «ديدن» است كه به وسيله دستگاه بينايي تحقق مي‏پذيرد. در فرايند ديدن، نوري از جسم به چشم مي‏تابد. نخست اين نور از قرنيه و مايع زلاليه و سپس از مردمك و عدسي‏ها مي‏گذرد و بر روي شبكيه تصويري را به وجود مي‏آورد. سرانجام، اطلاعات از طريق تارهاي عصبي بينايي به قسمتي از مغز (منطقه بينايي) مي‏رسد و ما صورت آن جسم را درك مي‏كنيم.62 پس در فرايند «ديدن» يك سلسله فعل و انفعالات فيزيولوژيكي انجام مي‏پذيرد، به صورتي كه اگر اختلالي در يكي از آنها رخ دهد، بينايي با مشكل مواجه مي‏شود.63

  با وجود اين، دستگاه بينايي با همه پيچيدگي و عظمتي كه دارد، كاربردش محدود است و هر چيزي را نمي‏تواند درك كند. از بين رنگ‏هاي متنوّعي كه وجود دارد، چشم ما رنگ‏ها و نورهايي را مي‏تواند ببيند كه طول موج آنها از 4% ميكرون كمتر و از 8% بيشتر نباشد و از اين‏رو، فقط هفت رنگ براي ما قابل رؤيت هستند كه از قرمز شروع مي‏شود و به بنفش ختم مي‏گردد. نورهاي مادون قرمز و ماوراي بنفش براي ما قابل رؤيت نيستند.64

  دستگاه شنوايي ما فقط صداهايي را مي‏تواند درك كند كه فركانس آنها بين 20 تا 2000 هرتز در ثانيه باشد. همچنين ساير ادراكات حسي هر كدام داراي شرايط معيّني هستند.

  3. بقاي ادراكات حسي از نظر زمان، بسيار كوتاه است؛ مثلاً، دستگاه بينايي و شنوايي اثر نور و صدا را تنها يك دهم ثانيه مي‏تواند در خود (حافظه حسي) حفظ كند و اگر ما مجددا بخواهيم آن را درك كنيم، دوباره بايد با آن ارتباط برقرار كنيم. براي مثال، وقتي شماره‏اي را در دفتر تلفن پيدا مي‏كنيد و مي‏خواهيد شماره بگيريد، فقط چند لحظه اين شماره در حافظه حسي شما مي‏ماند. براي شماره‏گيري مجدّد، بايد دوباره به دفتر تلفن نگاه كنيد.65

  4. ادراكات حسي خطابردار است؛ زيرا ادراك حسي دانش مستقيم و بدون واسطه نسبت به جهان خارج به دست نمي‏دهد، بلكه چنين دانشي محصول فرايندهاي بسياري است. وقتي روي ميز يك لكّه سياه را مي‏بينيم، ممكن است در آنجا يك لكّه جوهر باشد و يا اصولاً لكّه‏اي در آنجا نباشد و ما تحت تأثير برخي عوامل محيطي و فيزيولوژيكي چنين لكّه‏اي را تصور كنيم. تحريفاتي كه به صورت عدم توافق بين ادراك و واقعيت‏ها رخ مي‏دهند، «خطاهاي ادراكي» ناميده مي‏شوند.66

  روان‏شناسان در زمينه خطاهاي ادراكي تحقيقات ارزشمندي انجام داده‏اند كه مي‏تواند ناكارآمدي ادراكات حسي را به نمايش بگذارد.67

  از مجموع آنچه بيان شد، به اين نتيجه مي‏رسيم كه انسان براي شناخت حقايق، سخت به حواس پنج‏گانه نيازمند است؛ چون هر يك از آنها چهره‏اي از واقعيت‏هاي جهان پيرامون را به انسان نشان مي‏دهد؛ اما همه واقعيت‏ها و حقايق با حواس ظاهري قابل درك نيست. براي اينكه انسان بتواند شناخت كامل و درستي از حقايق و رويدادهابه دست‏آوردبه‏ابزار و منابع ديگر نياز دارد.68

  ب. قواي باطني


ابزار شناخت منحصر به اندام‏هاي حسي نيست. قوا و ادراكات باطني ما نيز در آگاهي و شناخت نقش دارند:


1. قوّه خيال: از جمله اين قواي باطني، قوّه خيال است كه پس از قطع ارتباط ما با اشيا، صورت و تصوير شي‏ء مشاهده شده را در خود حفظ مي‏كند و در موقع لزوم، به خاطر مي‏آورد و در صفحه ذهن منعكس مي‏سازد. قوّه خيال در واقع، وظيفه ذخيره‏سازي اطلاعات را در قالب رمزهاي ديداري و شنيداري به عهده دارد.


  در روان‏شناسي از سه نوع حافظه ياد شده است: 1. حافظه حسي؛ 2. حافظه كوتاه مدت؛ 3. حافظه بلند مدت. گرچه تصور ابتدايي اين است كه حافظه بخشي از ذهن بوده و به صورت ملموس داراي قسمت‏هاي گوناگون است، اما حافظه نوعي توانايي است كه در همه افراد وجود دارد. حافظه حسي اشاره به كاركرد حواس ظاهري است كه نوع فعاليت و كاربرد آن از نظر ظرفيت و زمان، بسيار محدود مي‏باشد. اما حافظه كوتاه مدت، بلند مدت و فرايندهايي مانند رمزگرداني، اندوزش، بازيابي و بازشناسي از جمله كاركردهاي حواس باطني و قوّه خيال هستند كه در روان‏شناسي تحت عنوان «حافظه و يادگيري» مطرح شده است.69


2. قوّه عقل: عقل به معاني گوناگون به كار مي‏رود. يكي از موارد كاربرد قوّه مدركه كليات است. در اين كاربرد، عقل يكي از ابزارهاي عالي شناخت است و از شناخت‏ها و ادراكاتي كه به وسيله اين قوّه حاصل مي‏شود، به «ادراك عقلي» ياد مي‏كنند. بنابراين، انسان علاوه بر قواي حسّ و خيال، از قوّه عاقله نيز برخوردار است كه به وسيله آن، از مجموع صورت‏ها و ادراكات جزئي (مجموع اطلاعاتي كه از طريق حواس ظاهري و قوّه خيال به دست مي‏آيد) مفاهيم كلي را درك مي‏كند.


  بنابراين، عقل نوعي شناخت و ادراك كلي را براي فرد ميسّر مي‏سازد؛ مثلاً، وقتي ما آبي را حرارت داديم و دريافتيم كه در دماي 100 درجه سانتي‏گراد به جوش مي‏آيد، آن‏گاه با تكرار آن آزمايش بر روي نمونه‏هاي مشابه و در شرايط مساوي، به اين استنتاج و حكم كلي مي‏رسيم كه «آب در دماي 100 درجه سانتي‏گراد به جوش مي‏آيد.» اين حكم كلي و تعميم شامل موارد آزمايش نشده نيز مي‏گردد.


  اهميت ادراك عقلي: ادراك عقلي از اهميت ويژه‏اي برخوردار است و نقش مهمي در ادراك ما از واقعيت‏هاي بيروني و قوانين علمي دارد. بسياري از دانشمندان پنداشته‏اند كه ادراك انسان به همين جا خاتمه مي‏يابد و ابزاري بهتر از عقل براي شناخت حقايق در اختيار انسان نيست، اما واقعيت اين است كه شناخت انسان به ادراك عقلي هم خاتمه نمي‏يابد. ابزارها و راه‏كارهاي ديگري نيز (مانند ادراك قلبي، شهودي، و وحياني) در اختيار انسان قرار دارد كه مي‏تواند به واسطه آنها به شناخت حقايق و پديده‏هاي پيرامون بپردازد.


  محدوديت ادراك عقلي: ادراك عقلي، تنها صورتي از واقعيت و حقيقت خارجي را به ذهن مي‏سپارد. در ادراك عقلي، آنچه براي فرد حاصل مي‏شود در واقع، يك مفهوم است، نه درك و شهود خود شي‏ء؛ چنان‏كه ادراك حسي نيز چهره‏ها و برخي از ابعاد واقعيت اشيا را به ما نشان مي‏دهد، نه شناخت حقيقت و ماهيت اشيا را.


  بنابراين، عقل از يك‏سو، در بخش عمده‏اي از ادراكات خود نيازمند ادراكات حسي و خيالي است؛ زيرا عمدتا بر روي همان مفاهيم برگرفته از ادراكات حسي فعاليت مي‏كند؛ و از سوي ديگر، راهي به درك حضوري و شهودي حقايق عيني ندارد.


3. ادراك شهودي: ادراك شهودي بالاترين مرتبه ادراك است؛ زيرا در آن فرد واقعيت اشيا را مي‏يابد. فرق بين ادراك شهودي و ديگر انواع ادراك را مي‏توان با فرق بين مفهوم گرسنگي با حقيقت وجداني آن قياس كرد. مفهومي كه ما از گرسنگي داريم حالتي است كه هنگام نياز بدن به غذا، براي انسان حاصل مي‏شود؛ ولي اگر انسان چنين حالتي را در خود احساس نكرده و تنها توصيفي از آن را شنيده باشد هيچ‏گاه نمي‏تواند حقيقت گرسنگي را درك كند.70


  اهميت ادراك شهودي: ادراك شهودي، كه از نوع علم به حالات نفساني است، خطاناپذير است. وقتي حالت گرسنگي و عطش را در خود مي‏يابيم ديگر احتمال خطا در آن راه ندارد.71


   آنچه بيان شد ابزارهاي عمومي شناخت و ادراك بود. علاوه بر آن، برخي ابزارها و روش‏هاي ديگر نيز براي شناخت وجود دارد كه در شرايط ويژه يا براي افراد خاص كارساز است. در ادامه، به نمونه‏هايي از آن اشاره مي‏شود:


4. قلب: در جهان‏بيني اسلامي و طبق آنچه از متون و منابع ديني به دست مي‏آيد، «قلب» نيز به عنوان يكي از ابزارهاي مهم شناخت شمرده شده است. از آيات و روايات استفاده مي‏شود كه «قلب» مي‏تواند در اثر تزكيه و تطهير، به حقايقي فوق عقل دست يابد. حتي گاهي صفاي «قلب» مايه الهام‏ها و سروش‏هاي غيبي مي‏گردد و انسان به آگاهي‏هايي دست مي‏يابد كه از طريق حسّ و عقل به هيچ وجه امكان‏پذير نيست.


  معناي «قلب»: «قلب» در فارسي به دو معنا به كار مي‏رود: 1. عضو صنوبري شكل مهمي كه در طرف چپ سينه قرار گرفته است و در فيزيولوژي و پزشكي مورد تحقيق قرار مي‏گيرد. 2. قلب به عنوان يكي از ابزارهاي شناخت و مركز عواطف و احساسات ويژه كه گاه از آن به «حقيقت انسان» نيز تعبير شده است.72


  قلب به معناي دوم همان چيزي است كه حكما آن را «نفس ناطقه» ناميده‏اند. از جمله منابع عمده تحليل اين واژه، كتاب ژرف و آسماني قرآن كريم است. ظرايفي كه درباره قلب در اين كتاب شريف وجود دارد، به قدري عميق و دقيق است كه نگاهي به آن و تأمّلي گسترده در آن مي‏تواند گوياي بسياري از نكات مخفي و پوشيده باشد. يكي از ظرافت‏هاي زيباي قرآني، شيوه به كار بردن كلمات هم معناست.


  در اين كتاب معنوي، با چند كلمه مشابه مواجه مي‏شويم كه اين واژگان در كنار عقل به كار مي‏روند؛ مانند: «قلب»، «صدر»، «فؤاد» و «بطن». در آيات و روايات و تعابير عرفا، كارها و صفت‏هاي مشابهي به اينها نسبت داده شده كه بخش عمده آن از سنخ ادراك است.


  كاركردشناختي قلب: در قرآن كريم، «قلب» به عنوان يك مركز مهم ادراكي معرفي شده و در موارد متعدد، فهميدن و درك كردن به آن نسبت داده شده است. حتي وقتي در جايي ادراك را از قلب نفي مي‏كند، مي‏خواهد اين را برساند كه قلب در آنجا كار خود را انجام نداده و سالم نيست.73 خداوند در نكوهش برخي افراد مي‏فرمايد:


«لَهُمْ قُلُوبٌ لا يَفْقَهُونَ بِها» (اعراف: 179)؛ براي آنان قلب‏هايي است كه با آن تفقُّه نمي‏كنند.


  در اين آيه، «تفقُّه» به قلب نسبت داده شده است. البته «فقه» به معناي امروزي آن مراد نيست، بلكه «فقه» در اين آيه، به معناي لغوي آن به كار رفته است كه همان «فهم دقيق و عميق» است. همچنين عمل «تدبّر» هم به قلب نسبت داده شده است؛ آنجا كه مي‏فرمايد:


«أَفَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلي قُلُوب أَقْفالُها»(محمّد: 24)؛ پس چرا در قرآن تدبّر نمي‏كنند؟ آيا مگر به قلبشان قفل زده شده است؟!


  همچنين از آيات قرآن استفاده مي‏شود كه علاوه بر علم حصولي، شناخت حضوري به خداوند نيز كار قلب است و قلب آدمي به گونه‏اي است كه مي‏تواند چنين ادراكي داشته باشد و اگر ندارد آن دل بيمار و كور است. در همين ارتباط است كه خداوند مي‏فرمايد:


«فَإِنَّها لا تَعْمَي الاَْبْصارُ وَلكِنْ تَعْمَي الْقُلُوبُ الَّتِي فِي الصُّدُورِ»(حج: 46)؛ در حقيقت، چشم‏ها كور نيستند، اما دل‏هايي كه در سينه‏ها هستند، كورند.


  حضرت علي عليه‏السلام نيز مي‏فرمايد:


«لا تدركه العيون بمشاهدةِ العيانِ و لكن تُدركه القلوبُ بحقائق الايمان»؛74 ديده‏ها هرگز او را آشكار نمي‏بينند اما دل‏هاي باايمان درست او را مي‏يابند.


  از اين روايت استفاده مي‏شود كه قلب مي‏تواند خدا را ببيند. اين علم و ادراك نوعي علم حضوري و شهودي است كه به قلب نسبت داده شده است و با شناخت‏هاي عادي تفاوت دارد.


  در قرآن، تلقّي وحي، كه نوعي ادراك پيچيده و مرموز است نيز به قلب نسبت داده شده:


«فَإِنَّهُ نَزَّلَهُ عَلي قَلْبِكَ بِإِذْنِ اللّهِ»(بقره: 97)؛ او قرآن را به اذن خداوند بر قلب تو نازل كرد.


  اگرچه اين نوع ادراك عموميت ندارد و ويژه افراد خاص است، اما با اين وجود، كار قلب است.


تفاوت‏هاي فردي در بهره‏گيري از ابزارهاي شناخت


تا اينجا ماهيت شناخت و ابزارهايي كه براي آگاهي به كار مي‏روند، مورد بررسي قرار گرفت. نكته‏اي كه لازم است در اينجا به آن توجه شود اين است كه افراد به لحاظ بهره‏مندي يا بهره‏گيري از ابزارهاي شناخت با هم يكسان نيستند. ترديدي نيست كه علم و شناخت افراد عادي بسيار محدود است و ابزارهايي هم كه براي شناخت به كار مي‏برند از چند نوع تجاوز نمي‏كند. از اين‏رو، قرآن براي انسان دو نوع علم و شناخت قايل است: علم عادي كه از طريق حواس، و عقل و شهود حاصل مي‏شود كه در اختيار همه انسان‏هاست؛ و علم غير عادي كه ويژه برخي انسان‏هاست. علم نبوّت و وحي از انواع علوم غير عادي است كه ما را ياراي تبيين حقيقت آن نيست.75


  به طور خلاصه، اين نبشتار ضمن بررسي نظريه‏هاي شناخت در فلسفه و روان‏شناسي، آشكار نمود كه آگاهي و شناخت در منابع ديني ـ هرچند نه در همه موارد ـ داراي خاستگاه فطري است و در گستره تحوّل از طريق تعامل با محيط و بهره‏گيري از اندام‏ها و قواي ادراكي، افزايش مي‏يابد. با ارائه اين نظريه ـ كه ريشه در معارف ديني دارد ـ از مراكز آموزش و پرورش و دست‏اندركاران تعليم و تربيت انتظار مي‏رود در جريان آموزش فقط به رشد جنبه‏هاي حسي و تجربي شناخت اكتفا نكنند، بلكه لايه ديگر اين حركت را، كه جنبه تفكر عقلاني و بُعد فراتجربي آن است، نيز در فرايند تعليم و تربيت و برنامه‏ريزي درسي به ويژه براي جوانان در مقطع دبيرستان و دانشگاه و تا حدي براي نوجوانان لحاظ نمايند.


پى نوشت ها

1ـ محمّدتقى مصباح، پند جاويد، قم، مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى، 1379، ج 1، ص 44ـ45.


2ـ همو، آموزش فلسفه، چ چهارم، تهران، سازمان تبليغات اسلامى، 1370، ج 1، ص 151ـ152.


3ـ همان.


4ـ همان، ص 152.


5ـ نصرت‏اللّه پورافكارى، فرهنگ جامع روان‏شناسى روان‏پزشكى، تهران، فرهنگ معاصر، 1380، ج 1، ص 268.


6ـ نيك‏چهر محسنى، نظريه‏ها در روان‏شناسى رشد، تهران، پرديس، 1382، ص 17.


7ـ فرانكو برونو، فرهنگ توصيفى اصطلاحات روان‏شناسى، ترجمه مهشيد ياسايى و فرزانه طاهرى، تهران، طرح نو، 1370، ص 190.


8115. Cognitive Psychology.


9116. information processing sistem.


10117. Learner, J. Learning Disabilities, Theories, Diagnosis, Houghton, Mifflin, 1993, p. 36-37.


11ـ براى آشنايى بيشتر با ديدگاه پياژه و مطالعات او در زمينه شناخت، ر.ك. ژان پياژه، ديدگاه پياژه در گستره تحوّل روانى، تهران، بعثت، 1374.


12ـ محمّدتقى مصباح، آموزش فلسفه، تهران، سازمان تبليغات اسلامى، 1370، ج 1، ص 189 / سيد محمّدحسين طباطبائى، اصول فلسفه و روش رئاليسم، قم، صدرا، 1380، مقاله «علم و ادراك».


13ـ بى. آر هرگنهان و ميتو اچ السون، مقدّمه‏اى بر نظريه‏هاى يادگيرى، ترجمه على‏اكبر سيف، تهران، دوران، 1376، ص 50ـ51.


14118. Rationalism.


15119. Landau, B. The Construction and use of spatial Knowledg in blind and sighted children, Cognitive Science servies, 1985, p. 343-371.


16ـ دكارت روح و ذهن را مساوى مى‏داند.


17ـ هنريك ميزياك، تاريخچه و مكاتب روان‏شناسى، ترجمه رضوانى، مشهد، آستان قدس رضوى، 1376، ص 31.


18ـ بى. آر هرگنهان و ميتو اچ السون، مقدّمه‏اى بر نظريه‏هاى يادگيرى، ص 66.


19ـ ويليام لاندين، نظريه‏ها و نظام‏هاى روان‏شناسى، ترجمه يحيى سيدمحمّدى، تهران، ويرايش، 1378، ص 55 / براى مطالعه بيشتر در اين زمينه، ر.ك. روان پى شولتز و الن سيدنى، تاريخ روان‏شناسى نوين، ترجمه على‏اكبر سيف و همكاران، تهران، دوران، 1378، ص 408ـ412.


20120. Ethologist.


21ـ ويليام لاندين، نظريه‏ها و نظام‏هاى روان‏شناسى، ص 55 / مورتون هانت، تاريخچه روان‏شناسى از آغاز تا امروز، ترجمه مهدى قراچه‏داغى و شيرين لارودى، تهران، پيكان، 1380، ص 306ـ361.


22121. Empiricism.


23ـ وودفين راپرت و گراوز جودى، ارسطو، ترجمه محمّد فيروزكوهى، تهران، شيرازه، 1381، ص 38.


24ـ بى. آر هرگنهان و ميتو اچ السون، پيشين، ص 61ـ63.


25122. Sense empressions.


26ـ بى. آر هرگنهان و ميتو اچ السون، پيشين، ص 53.


27123. tabula rasa.


28ـ محمّدتقى مصباح، آموزش فلسفه، ج 1، ص 224.


29ـ همو، آموزش عقايد، تهران، سازمان تبليغات اسلامى، 1370، ج 1، ص 62ـ63.


30ـ همو، به سوى خودسازى، قم، مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى ره، 1380، ص 45.


31ـ مرتضى مطهّرى، مسئله شناخت، تهران، صدرا، 1371، ص 12.


32ـ همو، شناخت در قرآن، مشهد، انتشارات سپاه پاسداران انقلاب اسلامى، 1371، ص 23ـ24.


33ـ روم: 30.


34ـ نحل: 78.


35ـ روم: 30.


36ـ شمس: 8.


37ـ شمس: 7


38ـ عبداللّه جوادى آملى، تفسير انسان به انسان، قم، اسراء، 1385، ص 171ـ172.


39ـ نحل: 78.


40ـ عبداللّه جوادى آملى، تفسير انسان به انسان، ص 173ـ174.


41ـ محمّدتقى مصباح، خودشناسى براى خودسازى، قم، مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى، 1377، ص 25.


42ـ همو، به سوى خودسازى، ص 66ـ67.


43124. Adaptation.


44125. Organization.


45ـ محمود منصور و پريرخ دادستان، ديدگاه پياژه در گستره تحوّل روانى، تهران، دريا، 1367، ص 53ـ74.


46ـ ر.ك. سوزان بنتهام، روان‏شناسى تربيتى، ترجمه اسماعيل بيابانگرد و على نعمتى، تهران، رشد، 1384، ص 17.


47126. Concrete Operation.


48ـ رابرت اى اسلاوين، روان‏شناسى تربيتى نظريه و كاربست، ترجمه يحيى سيدمحمدى، تهران، روان، 1385، ص 50 / محمود منصور، روان‏شناسى ژنتيك، تهران، سمت، 1378، ص 137ـ159.


49ـ سوزان بنتهام، روان‏شناسى تربيتى، ص 21.


50ـ محمّدعثمان نجاتى، قرآن و روان‏شناسى، مشهد، آستان قدس رضوى، 1369، ص 207ـ209.


51ـ ر.ك. حسن احمدى، علم‏النفس از ديدگاه دانشمندان اسلامى و تطبيق آن با روان‏شناسى جديد، تهران، دانشگاه علّامه طباطبائى، 1363، ص 51ـ54.


52ـ ر. ك. محمّدتقى مصباح، آموزش فلسفه، ج 1، شناخت‏شناسى.


53ـ همان، ج 1، ص 226.


54ـ همان، ج 1، ص 227ـ229 / ناصر بى‏ريا و همكاران، روان‏شناسى رشد، قم، دفتر همكارى حوزه و دانشگاه، 1375، ج 2، ص 638ـ639 / محمّدرضا مظفّر، المنطق، بيروت، دارالتعارف للمطبوعات، 1985، ص 13ـ15.


55ـ محمّدتقى مصباح، آموزش فلسفه، ج 1، ص 171.


56ـ براى مطالعه بيشتر، ر. ك. هنريك ميزياك، ص 80.


57ـ ر.ك. همان، ص 81ـ82.


58ـ محمّدتقى مصباح، آموزش فلسفه، ج 1، ص 172ـ175.


59ـ همان، ص 176.


60ـ همان.


61ـ محمّدتقى مصباح، به سوى خودسازى، ص 64.


62ـ محمّدكريم خداپناهى، نوروسايكولوژى و سايكوفيزيولوژى، تهران، سمت، 1382، ص 82.


63ـ فريد فدايى، مقدّمه‏اى بر نوروپيسكولوژى، دانشگاه علوم بهزيستى و توان‏بخشى، 1377، ص 21ـ34.


64ـ ر.ك. اتكينسون هيلگارد، زمينه روان‏شناسى، ترجمه محمّدتقى براهنى و ديگران، تهران، رشد، 1385، فصل دوم و نيز محمود پناهى شهرى، روان‏شناسى احساس و ادراك، تهران، دانشگاه پيام نور، 1384، ص 31ـ33.


65ـ محمّدعلى احمدوند، روان‏شناسى فيزيولوژيك، تهران، دانشگاه پيام نور، 1383، ص 222.


66ـ پل فرس، راهنماى عملى روان‏شناسى تجربى، ترجمه حمزه گنجى، مشهد، آستان قدس رضوى، 1364، ص 174ـ178.


67ـ ر.ك. محمّدحسين سرورى، روان‏شناسى تجربى، تهران، اميركبير، 1371 / حسن شمس، روان‏شناسى تجربى، تهران، سمت، 1382.


68ـ محمّدتقى مصباح، به سوى خودسازى، ص 64ـ65 و جزوات چاپ نشده.


69ـ ر. ك. محمّدعلى احمدوند، پيشين، ص 221ـ227.


70ـ حسن احدى، پيشين، ص 66ـ67.


71ـ محمّدتقى مصباح، راهنماشناسى، قم، مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى، 1383، ص 32ـ33.


72ـ «قلب» به اين معنا با قلب جسمانى ارتباط اسرارآميزى دارد كه چگونگى آن به وصف در نمى‏آيد. قدر مسلّم اين است كه اين ارتباط مادى نيست.


73ـ محمّدتقى مصباح، اخلاق در قرآن، قم، مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى، 1376، ص 208 / على شيروانى هرندى، چكيده اخلاق در قرآن، قم، دارالفكر، 1377، ص 134.


74ـ نهج‏البلاغه، خ 179.


75ـ محمّدتقى مصباح، معارف قرآن، ص 405ـ406.

http://marifat.nashriyat.ir/node/383

شبکه روابط آشکار یا پنهان ؟

این اولین مطلب در بخش سرمایه اجتماعی و شبکه اجتماعی است. در بررسی سرمایه اجتماعی تقسیم‌بندی‌های مختلفی ارائه شده است که هر یک به فراخور هدف محقق و نظریه‌پرداز در پی آشکارسازی ابعاد خاصی از این مفهوم بوده‌اند. در این مطلب به تقسیم‌بندی سرمایه اجتماعی به آشکار و پنهان و مبتنی بر آن شبکه‌های اجتماعی آشکار و پنهان پرداخته‌ایم.

در یک تعریف ساده می‌توان گفت، سرمایه اجتماعی مفهومی جامعه‌شناختی است که به ارتباطات درون و بین شبکه‌های روابط اجتماعی اشاره دارد.(منبع تعریف) در جامعه‌شناسی سرمایه اجتماعی، حمایت و نفع اقتصادی و یا جمعی‌ مورد انتظاری است که از تعاملات و ارتباطات و همکاری میان افراد و یا گروه‌های اجتماعی حاصل می‌شود. (منبع)

یکی از دسته‌بندی‌هایی که در زمینه سرمایه اجتماعی طرح شده است تقسیم آن به سرمایه اجتماعی آشکار[۱] (ESC) و پنهان[۲] (ISC) است که مبتنی بر آن به تمایزات میان شبکه اجتماعی آشکار (ESN) و شبکه اجتماعی پنهان توجه گردیده است، شبکه اجتماعی پنهان[۳](IAN) مبتنی بر نسبت دادن‌های محقق و یا بر اساس تفکرات و نظرات محقق و مفسر که صفت‌های مشابه بین افراد را کشف و تفسیر می‌کند مشخص گردیده و بدین طریق محقق شبکه اجتماعی بالقوه را ترسیم می‌کند که هم‌اکنون در میان کنشگرانِ گروه مورد بررسی، برقرار نیست. یک ارتباط آشکار، افراد را بر اساس یک رابطه کاملا مشخص مرتبط می‌کند که با صفت‌هایی نظیر «دوستِ فلانی»، «همکارِ فلانی» مشخص می‌شود، افراد از این ارتباط در بین خود آگاه هستند. یک ارتباط پنهان یا ضمنی افراد را بر اساس شباهت‌های نسبی و نه چندان کامل یا مشابهت‌های ارثی مثل عادت‌های مشابه، علایق مشترک و… ربط می‌دهد؛ و این افراد ممکن است از این نوع شباهت‌های رفتاری، علاقه‌ای و نگرشی در میان خود آگاه نباشند. شبکه‌های ساخته شده مبتنی بر ارتباطات نوع اول را آشکار و شبکه‌های مبتنی بر ارتباطات نوع دوم را ضمنی یا پنهان می‌نامند.

منبع: http://www.onlinesna.com/

فاوت بین پژوهش در عمل action research  و پژوهش در عملیات operational research؟

تفاوت بین پژوهش در عمل action research  و پژوهش در عملیات operational research؟

پژوهش در عمل به منظور حل مشکلات یک گروه و یا استفاده از روش های جدید، چاره اندیشی در موقعیت های خاص با استفاده از نمونه ی مشخص و هدفمند انجام می شود اما پژوهش عملیاتی از مدل سازی ریاضی و آماری و الگوریتم های مختلف به منظور دستیابی به بهینه ترین راه حل استفاده می کند. این مطالعات بیشتر با ماکیزیمم و مینمم سازی هزینه و ریسک و غیره سر وکار دارد و برای این کار از روش های علمی استفاده می کند. عبارت تحقیق در عملیات (كه گاهی علم مدیریت یا management science نیز نامیده می‌شود) معمولاً مخفف به صورت OR به كار می‌رود. معمولاً علم مدیریت ارتباط نزدیكی به مسائل مدیریت تجارت دارد. تحقیق در عملیات یكی از زیرشاخه‌های ریاضیات كاربردی است و جنبه‌های كاربردی آن در مهندسی صنایع نیز مورد توجه قرار می‌گیرد. ریاضیات كاربردی به متخصصان امكان می‌دهد تا جنبه‌های نظری تحقیق در عملیات را بررسی كرده و آن‌را گسترش دهند و توانایی ایجاد و توسعه تحقیق در عملیات را فراهم كنند در پژوهش در عمل همانطور که از نام آن پیدا است به منظور یادگیری و آموختن بعضی از مسایل مهم با دست به عمل زدن در یک موقعیت واقعی به دانش مربوطه نائل می شویم. 

تحلیل شبکه اجتماعی

توجه به شبکه‌ها بخشی از مطالعات وسیع‌تری است که در توصیف کامل و دقیق”سیستم‌های پیچیده” انجام می‌شود (غضنفری و همکاران، ۱۳۸۷: ۳۳۲). نظریه پیچیدگی با توجه به تعریف هستی‌شناختی و معرفت‌شناختی خاصی که دارد، اصولا خبر از پارادایمی جدید در حوزه‌ی اندیشه‌ورزی انسانی می‌دهد. هر چند برخی مخالف چنین نگاهی هستند و آن را در تداوم پارادایم‌های قدیم دانش‌ورزی می‌دانند؛ برخی دیگر همچون سیلیرز پا را بسی فراتر گذاشته و آن را در زمره‌ی پارادایم پست مدرنیسم طبقه‌بندی می‌کنند.


نگاهی منطقی و عمیق به این نظریه و مدعاهای آن، امری بینابینی را تداعی می‌کند. یعنی در مدعای نقص مبانی هستی‌شناختی، معرفت‌شناختی و روش‌شناختی پارادایم پوزیتیویستی به دانش، شباهت‌هایی به مدعاهای پست مدرنیسم دارد. اما در زوایای خاصی از بنیان‌های پژوهشی به پارادایم پوزیتیویستی پایبند و نزدیک می‌باشد.


از نظر الیاس، افراد و گروه­ها به روش برنامه­ریزی شده با هم تعامل می­کنند، اما نتایج این تعاملات در گستره جامعه غیر قابل پیش­بینی خواهد بود و الگوهای بلند مدت در سطح جامعه بدون هیچ برنامه­ای ظهور پیدا می­کنند (محمدی و دیگران، ۱۳۸۹: ۲۲۰).


چند ویژگی اساسی برای سیستم‌های پیچیده بر شمرده می‌شود: پیش‌بینی‌ناپذیری – حساسیت به شرایط اولیه – روابط غیر خطی.


اگر این سه ویژگی را به عنوان ویژگی‌هایی بنیانی در نظر بگیریم و شبکه‌های اجتماعی را نیز به عنوان موضوع پژوهشی مورد واکاوی قرار دهیم، می‌توان این ویژگی‌ها را نیز در شبکه‌های اجتماعی جست.


منظور از حساسیت به شرایط اولیه، اینست که تغییری کوچک در برخی متغیرها و عوامل می‌تواند تغییرات بسیار کلان در رفتار سیستم ایجاد نماید. مثلا در یک شبکه‌ی اجتماعی اگر عضوی برای یکی از دوستانِ دوستان خود درخواست دوستی بفرستد که آن فرد درخواست شونده، در گروه خاصی عضویت دارد که با علایق این فرد همخوانی داشته باشد، احتمالا روند حضور در شبکه و فعالیت‌های درخواست دهنده در مواجهه با چنین گروه و افرادی دچار تغییرات ماهوی شود. یعنی فرد گروه‌ها و فعالیت‌های قبلی خود را تا حدی به کناری نهاده و ممکن است روندی جدید در زندگی شبکه‌ای را در پیش بگیرد.

منظور از پیش‌بینی‌ناپذیری، به معنای عدم کنترل و پیش‌بینی رفتار عاملیت‌های سیستم در طی زمان می‌باشد، که خود ناشی از مفهوم زایش (Emergent) می‌باشد. زایش بدین معناست که اجزای متفاوت و حتی در مقابل هم می­توانند به شکلی هم­افزا کلیتی جدید با هویتی متفاوت بیافرینند. بدون اینکه قبلا هیچ زمینه‌ای از ارتباط بین آنها وجود داشته باشد. مانند افرادی که بدون برنامه‌ریزی‌ها و دعوت‌های قبلی و صرفا بصورتی اتفاقی در حین اینترنت­گردی به مباحث و گروه‌هایی برخورد می‌کنند و با عضویت فعال در آن گروه و همکاری با انسانهایی که هرگز ندیده و هیچ زمینه و امکان آشنایی با انها را نداشته‌اند، جریان‌های اجتماعی خاصی را به راه می‌اندازند.

بر اساس ویژگی‌های شماره ۱ و ۲، ویژگی سوم نیز هر چند در ظاهر وابسته و با اهمیت کمتر؛ ولی در واقعیت، به شکلی تاثیرگذار خودنمایی می‌کند. ساده‌ترین مثال این ویژگی، نظریه‌ی دنیای کوچک و شش درجه‌ی جدایی می‌باشد. که افراد به شکلی حیرت‌انگیز و غیر قابل تصور به ارتباطاتی کلیدی در دنیای اجتماعی دسترسی می‌یابند.

بنابراین با این توضیح اجمالی می‌توان چشم انداز روشن بررسی شبکه به مثابه سیستم پیچیده را درک کرد. امری که می‌تواند به ارتقای درک ماهیت شبکه منجر شود و هم اکنون نیز در خیلی از جاهای دنیا این نگرش مورد توجه قرار دارد.


.


در مطالبی که در آینده در بخش شبکه‌های اجتماعی و سیستم‌های پیچیده منتشر می‌گردد، تلاش می‌شود در این خصوص مباحثاتی مفید و با رویکرد علمی طرح گردد.

تئوري يا نظريه ي رويه FACET

نظريه ي FACET توسط لوئس گاتمن و به منظور يكپارچه كردن نظريه و تحقيق گسترش يافته است. بيشتر مفاهيم رواني و اجتماعي چند متغيري هستند و بنابراين مطالعه ي آنها نيازمند يك طرح سيستماتيك و منظم براي تعريف مشاهدات است. علاوه بر اين اگر طرح تعريف به نتايج تراكمي منجر شود، بايد در قالبي مطرح شود كه به درك روابط سيستماتيك و نظامند با داده هاي تجربي منجر شود. ايده ي ترسيم گاتمن به منظور ارتقاء هر دو هدف ارائه شده است: گزاره ي ترسيم كه ابزار پايه اي در نظريه ي FACET است در برگيرنده ي رويه هاي مختلفي است. هر رويه در گزاره ي ترسيم راهي است براي خوشه بندي كردن مفاهيم پژوهش و نقش مشخص هر رويه را تعيين مي كند. با توجه به نظر گاتمن، مفروضه ي اساسي و پايه اي نظريه ي FACET نقش رويه ها در گزاره ي ترسيم دليلي را براي مفروضه انطباق بين چهارچوب تعريف ( گزاره ي ترسيم) و يك وجه از داده هاي تجربي فراهم مي آورد. مثالهاي زيادي از با استفاده از رويكرد FACET و دستيابي به يك ساختار قانمونمند ارائه شده است كه دليلي است بر حمايت از مفروضه ي عمومي نظريه ي FACET.


 

روری بر پژوهشها: روی آوردهای نوین در دوران سنجی (قسمت سوم) مدلهای نظریه سؤال - پاسخ، مدلهای راش

عنوان مقاله: مروری بر پژوهشها: روی آوردهای نوین در دوران سنجی (قسمت سوم) مدلهای نظریه سؤال - پاسخ، مدلهای راش 

نویسنده : عسگری، علی

مروری بر پژوهشها روی‏آوردهای نوین در روان‏سنجی‏ قسمت سوم:مدلهای نظریه سؤال-پاسخ،مدلهای راش

در هفتاد سال گذشته نظریه‏پردازان متعددی تلاش کرده‏اند تا نشان دهند که چگونه می‏توان از اندازه‏ها و فراوانیهای‏ عینی،1،اندازه‏های انتزاعی‏2به دست آورد.یکی از عملی‏ترین و رایج‏ترین روی‏آوردهایی که برای این منظور به کار می‏رود، مدل راش‏3است.جورج راش،ریاضیدان دانمارکی،این روی‏آورد را در سال 3591 و به منظور تحلیل پاسخهای یک رشته‏ از آزمونهای خواندن به وجود آورد.با آنکه وی را پدر تحلیل راش می‏دانند،اما بنجامین رایت‏4را باید قیم قانونی آن‏ دانست.رایت و همکارانش در دانشگاه شیکاگو روشهای پیشرفته و ابزارهای تحلیل راش را توسعه،و کاربرد آن را در حوزه‏های مختلف عملی ارتقا بخشیدند(ماسوف و فیشر،2002).


مدلهای رایش در واقع روی‏آوردی ریاضی برای آزمون این فرضیه است که اندازه‏های مربوط به معنا5و واحد یک سازه‏ را می‏توان از ابزاری که برای آن خصیصه تهیه شده است به دست آورد.وقتی داده‏ها با این مدلها برازش پیدا می‏کنند به‏ معنای آن است که ابزار اندازه‏گیری و اندازه‏ها در یک واحد فاصله‏ای مشترک مقیاس‏بندی شده‏اند و می‏توانند در انواع یا شکلهای مختلف آن ابزار و نیز در بین نمونه‏های مختلف یک جامعه ثابت باقی بمانند(رایت و استون،9791).


مدلهای راش،در واقع نوعی آزمون همسانی درونی‏6در نظریه سؤال-پاسخ‏اند که برای داده‏های دوارزشی و چند ارزشی به کار می‏روند.در این مدلها نیز مانند مقیاسهای گاتمن‏7،فرض بر این است که همه سؤالها و مواد یک آزمون که‏ یک‏سازه را اندازه‏گیری می‏کنند،یک نوع رابطه مرتب شده‏8را تشکیل می‏دهند.یک آزمون ممکن است دارای همسانی‏ درونی مرتب‏شده‏ای باشد،حتی اگر مجموعه سؤالهای آن همبستگی بالایی باهم نداشته باشند(همسانی درونی‏ جمع‏پذیر9،مانند آنچه از طریق آلفای کرونباخ‏01یا تحلیل عاملی‏11آزمون می‏شود).همسانی درونی مرتب شده بیانگر وجود عامد دشواری است.بدین ترتیب،یک سؤال دشوار می‏تواند پاسخ به سؤالهای با دشواری کمتر را پیش‏بینی کند اما عکس آن امکان‏پذیر نیست(رایت،6991).


وقتی پژوهشگران برای رواسازی یک مجموعه از متغیرهای نشانگر در یک مقیاس از تحلیل عاملی استفاده می‏کنند، فرض را بر این قرار می‏دهند که با یک مدل خطی و جمع‏پذیر روبه‏رو هستند.خطی بودن بخشی از همبستگی و مبنایی‏ برای خوشه‏بندی‏21متغیرهای نشانگر در یک عامل است.در جمع‏پذیری نیز فرض بر این است فقط زمانی معنای همه‏ سؤالها دارای همسانی درونی است،که همبستگی بالایی با یکدیگر داشته باشند.باوجوداین،ممکن است که سؤالها فاقد همبستگی درونی بالا،اما دارای رابطه مرتب‏شده نیرومندی باشند(رایت،5891).به همین دلیل بسیاری از پژوهشگران‏ ترجیح می‏دهند برای ساخت و توسعه مقیاسها به جای مدلهای جمع‏پذیر مانند آلفای کرونباخ و تحلیل عاملی،از مدلهای‏ راش استفاده کنند.زیرا این مدلها نه تنها روابط جمع‏پذیر بین متغیرهای نشانگر،بلکه رابطه ترتیبی سؤالها(مانند ترتیب‏ (1). concrete 


(2). abstract 


(3). Rasch 


(4). Wright,B.D. 


(5). meaning 


(6). internal consistency 


(7). Guttmann 


(8). ordered relationship 


(9). additively 


(01). cronbach 


(11). factor analysis 


(21). clustering 



روانشناسنان ایرانی » شماره 13 (صفحه 81)

--------------------------------------------------------------------------------


دشواری)را نیز به حساب می‏آورند(تنورگرت،گیلپسی و کینگما،3991).نظریه زیربنایی مدلهای راش در بسیاری جنبه‏ها شبیه به نظریه سؤال-پاسخ است.به بیان دیگر،مدل راش برای داده‏های دو ارزشی اغلب به عنوان مدل تک پارامتری‏ نظریه سؤال-پاسخ در نظر گرفته می‏شود.اما هواداران این مدل،آن را دارای ویژگی خاصی می‏دانند که از مدلهای‏ IRT متمایز است.به گونه اختصاصی،ویژگی معرف مدلهای راش صورتبندی انتزاعی‏1و ریاضی مقایسه نامتغیر است که‏ می‏تواند برای اندازه‏گیری موفقیت‏آمیز سازه‏ها یک ملاک معتبر فراهم کند(سادوس،گارمندی،کیوز و الیوت،4002).این‏ ویژگی انتزاعی،مدلهای رایش را از سایر مدلهایی که برای پاسخ به سؤالها یادمواد آزمون به کار می‏روند متمایز و آن را به‏ عنوان مدلهای ایده‏آل یا استاندارد مطرح می‏سازد.


بنابر نظر آندریش(4002)دیدگاه‏2یا پارادایم‏3مدلهای راش به گونه بارزی با سایر مدلهای اندازه‏گیری تفاوت دارد.در اغلب مدلها هدف اصلی توصیف مجموعه‏ای از داده‏هاست.به همین منظور پارامترها تعدیل می‏شوند و برپایه اینکه چگونه‏ با داده‏ها برازش می‏یابند،رد یا پذیرفته می‏شوند.اما هدف از به کار بردن مدل راش به دست آوردن داده‏هایی است که با مدل برازش داشته باشد.منطق زیربنایی این دیدگاه آن است که مدلهای راش مستلزم شرایطی هستند که برای‏ اندازه‏گیری باید برآورده شوند.درست همانگونه که عموما در اندازه‏گیریهای علم فیزیک وجود دارد.


برای درک این منطق زیربنایی بیان مثالی در اندازه‏گیری وزن می‏تواند مفید باشد.فرض کنید وزن شئ‏ A در یک‏ موقعیت به گونه قابل ملاحظه‏ای بیشتر از وزن شئ‏ B اندازه‏گیری شده است.سپس بلافاصله در یک موقعیت دیگر،این‏ وزن شئ‏ B است که بیشتر از وزن‏ A به دست می‏آید.در اینجا شرط اساسی اندازه‏گیری،یعنی یکسان و نامتغیر بودن‏ نتایج حاصل از مقایسه دو اندازه‏گیری،صرف‏نظر از سایر عوامل،برآورده نشده است.این شرط اساسی در ساختار انتزاعی‏ مدل راش است.بنابراین،مدلهای راش برای تناسب و برازش یافتن با داده‏ها،تغییر و تعدیل نمی‏شوند.بلکه روش‏ اندازه‏گیری باید تغییر یابد تا این شرط را برآورده سازد.درست همانگونه که در مثال بالا مقیاس وزن باید تغییر کند.زیرا بین دو شئ در دو اندازه‏گیری جداگانه نتایج متفاوتی به دست داده است.علاوه بر این،در پارادایم مدلهای رایش تأکید بر مطالعه و تعیین بی‏نظمی‏4در داده‏هاست که از طریق این مدل آشکار می‏شود(رایت،6991).



خانواده مدلهای راش

لاینرس(6002)مدلهای راش را در دو طبقه کلی دو ارزشی و چندارزشی به شرح زیر تقسیم‏بندی می‏کند:


مدل دو ارزشی:این مدل که در آن پاسخها به دو طبقه(بلی-خیر،درست-نادرست)تقسیم می‏شوند،شناخته‏شده‏ترین‏ و رایج‏ترین مدل راش و دارای تابع ساده منطقی است.برای داده‏های دو ارزشی جایگاه یک سؤال در یک مقیاس،متناظر یا جایگاه آزمودنی در نقطه‏ای است که احتمال موفقیت برابر با 0/5 است.به گونه کلی،احتمال پاسخ درست آزمودنی به‏ یک سؤال با درجه دشواری کمتر از جایگاه آزمودنی،بیشتر از 0/5 و احتمال پاسخ درست آزمودنی به یک سؤال با درجه‏ دشواری بالاتر از جایگاه آزمودنی،کمتر از 0/5 است.وقتی پاسخ فرد برپایه دشواری سؤال از کمترین تا بیشترین فهرست‏ شود،بیشترین شباهت را به الگوی گاتمن دارد.با این فرمول: Loge(Pnil/Pin0)-B n-D i 


که در آن:


P ni -احتمال آنکه آزمودنی‏ n که با سؤال‏ i روبه‏رو می‏شود در طبقه‏ j -اندازه‏گیری می‏شود.


B n -توانایی فرد n 


D ij -دشواری سؤال‏ i ،نقطه‏ای که در آن بالاترین و پایین‏ترین طبقه‏های سؤال احتمال برابر دارند.


F ij اندازه مدرج کردن طبقه‏ j-1 .نقطه‏ای که در آن طبقه‏های‏ j-1 و j نسبت به اندازه سؤال احتمال برابر دارند.


مدلهای چندارزشی:مدلهای چندارزشی راش نخستین بار توسط اندریش(8791،4002)و به منظور کاربرد مدل راش‏ (1). formal 


(2). perspective 


(3). Paradigm 


(4). anomalies 



روانشناسنان ایرانی » شماره 13 (صفحه 82)

--------------------------------------------------------------------------------


برای داده‏های حاصل از مقیاس لیکرت ارائه شد.این مدلها در واقع تعمیم مدلهای دو ارزشی و نوعی مدل اندازه‏گیری‏ است که در زمینه‏هایی به کار می‏رود که هدف از آن اندازه‏گیری صفت با توانایی از طریق فرایندی است که در آن پاسخ‏ به سؤالها با اعداد صحیح متوالی نمره‏گذاری شود این مدل را می‏توان در مقیاسهای لیکرت،درجه‏بندی و نیز سؤالهای‏ مربوط به اندازه‏گیریهای ترتیبی که در آنها نمره‏های متوالی بالاتر بیانگر سطح فزاینده پیشرفت و توانمندی است به کار برد.


از سوی دیگر،مدلهای چندارزشی یک اندازه‏گیری احتمالی کلی و دارای این ویژگی متمایز است که برای کاربرد نمره‏های عددی متوالی یک بنیان نظری محکم فراهم آورده است.افزون بر این ویژگی،مدلهای چندارزشی امکان آزمون‏ جدی این فرضیه را فراهم می‏آورد که طبقه‏های پاسخ،معرف سطح افزایشی یک خصیصه یا صفت مکنون است.ازاین‏رو داده‏ها،مرتب شده به حساب می‏آیند.در این مدل،نمره یک سؤال معین در واقع فراوانی تعداد جایگاه آستانه‏1در صفت‏ مکنونی است که آزمودنی از آن بالاتر قرار دارد.جایگاه آستانه بر روی پیوستار مکنون معمولا از ماتریس سؤال-پاسخ و از طریق فرآیند برآورد بیشینه احتمال شرطی‏2استنباط می‏شود.


به گونه کلی،شاخص اصلی فرایند اندازه‏گیری در این مدل آن است که آزمودنیها در یک مجموعه طبقه‏های مرتب شده‏ مجاور3گروه‏بندی شوند.شکل‏بندی پاسخهایی که در یک زمینه آزمایشی معین به کار می‏روند،می‏تواند از طریق روشهای‏ مختلفی به این شاخص دست یابد.برای نمونه،ممکن است آزمودنی طبقه‏ای را انتخاب کند که به نظر وی به بهترین‏ صورت سطح حمایت وی را از سؤال یا عبارت نشان می‏دهد.افزون بر این،امکان دارد داوران آزمودنیها را برپایه‏ ملاکهایی که به خوبی تعریف شده‏اند در طبقه‏های مختلف قرار دهند،و سرانجام ممکن است آزمودنی یک محرک‏ فیزیکی را برپایه شباهتی که به مجموعه محرکهای مرجع دارد،طبقه‏بندی کند.وقتی پاسخها فقط در دو طبقه قرار داشته باشند،مدل چندارزشی راش به مدلی برای داده‏های دوارزشی تبدیل می‏شود.در این مدل خاص،دشواری سؤال و آستانه(منفرد)یکسان خواهد بود.انواع مدلهای چندارزشی به قرار زیرند:


1)مدل مقیاس درجه‏بندی‏4:این مدل زمانی به کار می‏رود که تعداد آستانه سؤالها یکسان و تفاوت بین جایگاه هر آستانه معین با میانگین جایگاه آستانه‏ها برابر یا بین همه سؤالها یکسان باشد.فرمول این مدل به قرار زیر است:


Log(Pn ij/Pn i(j-1)-B n-D i-F j 2)مدل امتیاز جزئی‏5:از این مدل اختصاصا در زمینه‏های آموزشی و تربیتی استفاده می‏شود(مسترز،2891).هرچند ساختار ریاضی این مدل با مدل مقیاس درجه‏بندی یکسان است،اما امکان محاسبه آستانه‏های مختلف را برای سؤالهای‏ مختلف فراهم می‏آورد.فرمول این مدل عبارت است از:


Log(Pn ij/Pni(j-1)-B n-D i-F ij-B n-D ij 


3)مدل ساختار پاسخ گروه‏بندی شده‏6:این مدل با فرمول زیر وقتی به کار می‏رود که سؤالها براساس سهمی که در ساختار پاسخ دارند،یا به زیرمقیاسهای یک یا چند سؤال که در یک ساختار پاسخ سهیم هستند گروه‏بندی شوند.


Log(Pn ij/Pn i(j-1)-B n-D ig-F gj 


به گونه کلی،مدلهای اندازه‏گیری راش به پژوهشگران امکان می‏دهد تا مشکلات زیربنایی اندازه‏گیریهای مدل کلاسیک‏ و مقیاسهای خودسنجی،خودارزیابی و خود درجه‏بندی را حل کنند.این مدلها نمونه کاملی از اندازه‏گیری جمع‏پذیر زوجیب‏ است که دو شرط لازم برای تبدیل خصیصه به کمیت،یعنی جمع‏پذیر بودن و ترتیب را برآورده می‏سازد.مدل راش‏ جمع‏پذیر است زیرا تفاوت بین سطح مشاهده شده و سطح مکنون،مستلزم اندازه‏گیری جمع‏پذیر دو متغیر مکنون متفاوت‏ یعنی متغیرهای آزمودنی و سؤال است.افزون بر این،مدل راش دارای ترتیب است زیرا برپایه آن می‏توان متغیرهای‏ آزمودنی و سؤال را در سطح مکنون و از طریق بالاتر یا پایین‏تر بودن نسبت به هم با یکدیگر مقایسه کرد(اکتون، (1). threshold location 


(2). conditional maximum likelihood 


(3). contiguous 


(4). rating scale 


(5). partial credit 


(6). grouped response-structure 



روانشناسنان ایرانی » شماره 13 (صفحه 83)

--------------------------------------------------------------------------------


3002).برخی از مزایای کاربرد مدلهای اندازه‏گیری عبارتند:


1)از پاسخهایی که در قالب مقیاس طبقه‏ای مرتب یا ترتیبی ارائه شوند،می‏توان یک اندازه فاصله‏ای حقیقی تولید کرد(روایت و لایرنس،9891؛مربیتز،موریس و گریپ،9891).


2)مشخص می‏شود هر سؤال تا چه حد می‏تواند سازه موردنظر را اندازه‏گیری کند.به بیان دیگر،این مدل نشان‏ می‏دهد که آیا سؤالهای مقیاس،یک سازه زیربنایی یا یک بعد واحد را تشکیل می‏دهند.این فرایند در واقع تک‏بعدی‏ بودن مقیاس را آزمون می‏کند(رایت و استون،6991).


3)می‏توان نشان داد که هر سؤال چه جایگاهی در پویستار اندازه‏گیری دارد.تعیین ترتیب سؤالها در پیوستار اندازه‏گیری از اهمیت زیادی در ارزیابی روایی مقیاس برخوردار است.زیرا توزیع سؤالها در طول پیوستار باید معنادار باشد تا نشان دهد سازه موردنظر به خوبی اندازه‏گیری شده است.افزون بر این،شواهد مربوط به همسانی نسبی این توزیع در طول زمان یا در بین نمونه‏های مختلف،نشان می‏دهد که سازه مورد اندازه‏گیری پایایی دارد(اسمیت،1002).


4)می‏توان تعیین کرد که مقیاس تا چه اندازه توانسته است آزمودنیها را اندازه‏گیری کند.مدل راش افزون بر اینکه‏ نشان می‏دهد آیا مقیاس برای اندازه‏گیری آزمودنیها به گونه مناسب تهیه شده،مشخص می‏کند که آیا هر آزمودنی نیز به‏ گونه معتبری اندازه‏گیری شده است(آیا نمره افراد مطابق با الگوی مورد انتظار است).به بیان دیگر،روشهای راش نه تنها برای بررسی ویژگیهای آزمون مفیدند بلکه می‏توانند راهنمای مناسبی برای توسعه مقیاس نیز باشند.




تبیین ویسکوزیته روانی براساس مدل فازی  

گِرانرَوی ،لِزْجَت یا ویسکوزیته(به انگلیسی: Viscosity) به عنوان یکی از مفاهیم فنی و مهندسی مکانیک سیالات عبارتنداز مقاومت یک مایع در برابر اعمال تنش برشی. در یک سیال جاری (در حال حرکت)، که لایه‌های مختلف آن نسبت به یکدیگر جابجا می‌شوند، به‌مقدار مقاومت لایه‌های سیال در برابر لغزش روی هم گرانروی سیال می‌گویند. هرچه گرانروی مایعی بیشتر باشد، برای ایجاد تغییر شکل یکسان، به تنش برشی بیشتری نیاز است. به‌عنوان مثال گرانروی عسل از گرانروی شیر بسیار بیشتر است.( در تصویربالا گرانروی مایع بنفش بیشتر از گرانروی مایع نقره ای است) .

در مواجه با پدیده های روانشناسی ، ساختار سازمان یافته روانی فرد زمانی که دربرابر یک فشار روانی بیرونی قرار می گیرد ، اقدام به فرآیندی انعطافی متناسب با توان و ظرفیت شخصیتش جهت حل تعارض و تنش بوجود آمده می نماید.  لذا میزان تحمل فشار و انعطاف و تمرکز قوا برای حل آرام مشکلات و مسائل پیش رو را بدون از هم پاشیدگی روانی ، می توان به " ویسکوزیته روانی " فرد تعبیر کرد . بدین معنا که فردی که می توان در برابر مشکلاتی پیرامونی خود و تنش هامحیطی از خود قابلیت نشان داده و به خودگردانی روانی دربرابر این پدیده ها نائل گردد نسبت به فردی که دربرابر همان میزان فشار روانی محیط از خود وا دادگی روانی نشان می دهد ، دارای ویسکوزیته بالای روانی تلقی نمود چرا که از استحکام بیشتر روانی برخوردار بوده و تنش های برشی جاری که همواره بدلیل جاری و سیال بودن روان انسان در مسیر تحول وجود داشته و بر لایه های مختلف شخصیتی وی تاثیر می گذارد با هم گرانروی روانی دربرابر پدیده های روانزا از خود واکنش موثری نشان دهد .

لذا پدیده ویسکوزیته روانی بدلیل سیال بودن روان آدمی در برخورد با پدیده های پیرامونی قابل تبیین است که خود می تواند بدلیل پیوستاری این تغییرات از مدل فازی نیز بهرمند گردد .

ویسکوزیته روانی بدلیل وجود هم گرانروی لایه های آن می تواند در تبادل با محیط پیرامونی اقدام به ایجاد معادلات دیفرانسیلی نماید که براساس ریاضیات فنی فازی  قابل محاسبه و اندازه گیری است .

منبع:http://fuzzypsychology.blogfa.com/post/36(قنبري)

 مراحل چهارگانه تحقيق در ايران

    مراحل چهارگانه تحقيق در ايران
    Ctrl+A
    Ctrl+C
    Ctrl+V
    Ctrl+P



فلسفه و تاریخ علم اندازه گیری روانی

فلسفه ی علم بدون تاریخ علم خالی است، تاریخ علم بدون فلسفه علم کور است." (I. لاکاتوش، 1971، ص 91).

باید دید آیا تاریخ و فلسفه اندازه گیری علوم اجتماعی و رفتاری فعالیت های جداگانه ای هستند؟ تاریخ در مورد تغییر در طول زمان. است. وظیفه مورخ است که به یک داستان منسجم در مورد دنباله ای از رویدادها بپردازد.  یک دیدگاه دیگر این است که وظیفه مورخ بررسی و پیشنهاد چارچوب توضیحی برای این حوادث است.
فعالیت های اصلی فیلسوفان تحقیق در مورد چگونگی علم و افزایش دانش ما در چگونگی انجام آن است. در نتیجه، آنها معمولا دنباله ای از رویدادهای گذشته را  مانند فرآیندی در حال پیشرفت می دانند. بنابراین وظیفه ی آنها نه تنها ضبط وقایع بلکه توضیح پشرفت آنها است.

.
لادان و سایرین با جدایی تاریخ و فلسفه ی علم مخالف می باشند. شکاف بین برخورد با واقعیت ها به عنوان مولفه های تاریخی و ارزش ها به عنوان مولفه های فلسفه تصنعی است و نمی تواند نشان دهنده ی چگونگی مسیر پیشرفت واقعی علم باشد.
این موضوع در مورد تاریخ اندازه گیری به چه صورتی است؟ پر واضح است که تاریخ اندازه گیری باید در برگیرنده ی توضیحی از چگونگی انچه رخ داده است باشد. این مولفه تاریخی باید تا جایی که امکان دارد نسبت به هر مفهومی حساس باشد. بنابراین باید نسبت به رخداد های تاریخی نیز حساسیت خود را حفظ کند. اگر چه این موضوع واضح به نظر می رسد، بعضی از فیلسوفان علم مانند لاکاتوس به بازسازی تخیلی از وقایع تاریخی در جهان علم معتقد ند. من معتقدم که تاریخ اندازه گیری باید در برگیرنده ی چشم اندازی از آنچه آندازه گیری باید باشد، را در خود داشته باشد(به معنی ارزشیابی و ایجاد نظام ارزشی) اگر چه ممکن است در مورد مولفه های فلسفی آن بحث هایی پیش آید. به هر شکل فعالیت های علمی خالی از ارزش نیستند. خلاصه این که چه ما این مساله را روشن کنیم و چه نکنیم فلسفه ی اندازه گیری که زیر بنای نظریات اندازه گیری است وجود داشته و هرگز از میان نمی رود و نمی توان چشم را روی آن بست.
بنابراین بهتر است این موضوع را روشن کنیم که اعتقادات فلسفی در مورد اندازه گیری به انتخاب و تفسیر وقایع تاریخی تاثیر می گذارد. مجموعه ای از نظریات اندازه گیری و پایه های آّشکار آنها تاریخ اندازه گیری را شکل می دهند.  اندازه گیری راش و پایه های آن در فلسفه ی اندازه گیری خودش را به عنوان چهارچوبی امید بخش معرفی می کند و به این ترتیب مسیری را در تاریخ اندازه گیری ایجاد می کند. من تاریخ اندازه گیری روانشناسی را به عنوان تاریخ ایده ها و نظرات در مورد کمی سازی تفاوت های فردی در ویژگی ها و خصوصیات انسانی می بینم. سعی من بر این است که تاریخی از اندازه گیری  گسترش دهم که ترکیبی از توضیح نظریات اندازه گیری اصلی و ملاحظاتی در مورد آنچه اندازه گیری باید باشد را در بر گیرد و بی دلیل نیست که برسبوم استاد دانشگاه آمستردام هلند، اندازه گیری فرآیند های روانی را مشکل ترین علوم می داند. تاریخ و فلسفه اندازه گیری مستقل از یکدیگر نیستند. زمانی که ما در مورد گسترش نظریات اندازه گیری و عمل صحبت می کنیم لازم است پا را فراتر از نقل قولهای مربوط به واقعیت بگذاریم تا مفاهیم ارزشی و قاعده مند و قانون دار را با توجه به حوزه و محدوده ی مورد مطالعه بیان کنیم.  

مردم‌نگاری شبکه‌ای یا شبکه‌نگاری چیست؟  


این مطلب به عنوان اولین مطلب در بخش معرفی شبکه نگاری و توسط ابراهیم اسکندری پور نگارش یافته است. در این بخش تلاش می‌گردد مطالب و منابع مفیدی در ارتباط با مردم نگاری در بستر شبکه یا شبکه نگاری و نیز دیگر رویکردهای مطالعه و تحقیق کیفی در مورد شبکه‌های اجتماعی مجازی و واقعی ارائه گردد.

مردم‌نگاری روشی انسان‌شناسانه است که در جامعه‌شناسی، مطالعات فرهنگی و بسیاری از رشته‌های دیگر علوم اجتماعی شهرت پیدا کرده است. این عبارت هم به کار میدانی اطلاق می‌شود و هم به مطالعه تمایزات معنایی، شیوه‌ها و مصنوعات گروه‌های اجتماعی مشخص و خاص و بازنمایی بر اساس چنین مطالعه‌ای. مردم‌نگاری ذاتا فعالیتی بی‌انتهاست که بر اساس مشارکت و مشاهده در پهنه‌های فرهنگی مشخص همانند شهادت دادن (روایت کردن) و به کارگیری بازتاب محقق است. این بدان معناست که این روش قویا بر تیزهوشی محقق  به عنوان ابزار (سنجش) تکیه می نماید (Sherry, 1991:572)

انعطاف‌پذیری یکی از قویترین نقاط قوت مردم‌نگاری است. روش‌های مردم نگارانه دائما در حال به روزآوری در راستای تناسب و انطباق هرچه بیشتر با محیط‌های پژوهشی، زمان، ترجیحات پژوهشگران و اقتضائات گروه های فرهنگی هستند.

مفهوم مردم‌نگاری مجازی در این مطلب به عنوان مفهومی کلی مورد اشاره قرار گرفته است که شبکه نگاری می‌تواند به عنوان بخشی از آن به حساب آید. مردم‌نگاری بر این مبنا استوار است که اینترنت به جز ابزار پژوهش‌ها، خود می‌تواند به عنوان یک مکان برای مصاحبه به حساب بیاید. در چنین مواردی می‌توان اینترنت را به منزله‌ی نوعی محیط یا فرهنگ مورد مطالعه قرار داد که در آن انسان‌ها شکل‌های خاصی از ارتباط، یا گاهی هویت خاصی به وجود می‌آورند. در هر دو حالت می‌توان روش‌های مردم‌نگاری را به پژوهش اینترنتی کشاند و شیوه‌های برقراری ارتباط و ارائه خود در اینترنت را مطالعه کرد. برای رسیدن به برداشتی از درک شرکت کنندگان از خود و معنایی که به مشارکت‌های آنلاین خود می‌دهند باید زمانی را با آن‌ها صرف مشاهده آن کاری کرد که در اینترنت انجام می‌دهند و به آنچه درباره‌ی کارهایشان در اینترنت می‌گویند گوش داد.

مردم‌نگار مجازی به جای محیطی طبیعی در محیطی تکنیکی جای دارد. فناوری را نباید امری بدیهی و معلوم فرض کرد چون تاثیر و استفاده از آن به شدت تحت تاثیر بازنمایی‌های آن و باورهایی است که چه کاربران و چه آن‌هایی که از آن استفاده نمی‌کنند، درباره‌ی آن دارند (فلیک، ۱۳۸۷: ۲۹۴).


اما در فضای مجازی مفاهیمی مانند محل تعامل یا میدان (پژوهش) مورد سوال قرار گرفته‌اند. مرزهای یک میدان کجاست؟ چنین مرزهایی را نمی‌توان از پیش تعریف کرد، اما در طول مطالعه روشن خواهد شد. میان فضای مجازی و «جهان واقعی» پیوندهای زیادی وجود دارد که باید مورد توجه قرار گیرند. از این منظر فضای مجازی یک فرهنگ و در عین حال یک محصول فرهنگی است. ارتباطات با واسطه می‌توانند به لحاظ مکانی و زمانی در هم ریخته و جابه جا باشند. به این معنا که مجبور نیستید برای مشاهده آنچه میان اعضای یک گروه مجازی رخ می‌دهد در همان زمان و مکان حاضر باشید. می‌توانید به تمامی کارهای دیگرتان برسید و بعدا به سراغ رایانه‌تان بروید که تمامی ایمیل‌ها و اظهار نظرهای گروهی در آن ثبت شده‌اند. این کار را می‌توان از طریق رایانه در هر جایی از دنیا انجام داد. مردم‌نگاری مجازی هرگز کل‌گرا نیست بلکه محدود است. در اینجا باید ایده مطالعه‌ی «افراد، مکان‌ها و فرهنگ‌های از پیش موجود، قابل تفکیک و توصیف» را کنار بگذارید. در عوض، دانش را بر اساس «ایده‌ی ربط استراتژیک به دست می‌آورید، نه از طریق بازنمایی های وفادارانه‌ی واقعیت عینی».

در مطالب بعدی در این بخش تلاش می‌گردد شبکه نگاری و تاریخچه مختصر آن و لینک‌های اینترنتی منابع مفید در این حوزه معرفی گردد.

شبکه نگاری یکی از روش های جدید در حوزه مطالعات کیفی اینترنتی است. این روش به موازات تحولات و تغییرات در این فضا در حال توسعه و تکامل جهت انطباق بیشتر با این مفاهیم است. بنیان های این روش بر پایه روش های تفسیری و کیفی است.

.

شبکه نگاری که برای اولین بار در سال ۱۹۹۸ توسط رابرت کوزینتس مطرح گردیده، عبارت است از روش پژوهش اتنوگرافیک آنلاین برای دستیابی به بینش مشارکت کنندگان. به عبارت دیگر؛ نتنوگرافی یک پژوهش مردم‌نگارانه تطبیق داده (بهینه) شده جهت مطالعه اجتماعات آنلاین است. این روش اطلاعاتی را در زمینه معنا و متن ( بافت) کاربران آنلاین فراهم می‌نماید. (Kozinets, 1998)

.

کوزینتس شبکه نگاری (نتنوگرافی) را به عنوان تکنیک تحقیقات بازار جهت دستیابی به بینش مشارکت کنندگان توسعه داد. شبکه نگاری به عنوان یک روش پژوهشی؛  سریع‌تر، ساده‌تر، و ارزان‌تر از مردم‌نگاری سنتی است. همچنین با ذات پژوهش مردم‌نگارانه سازگارتر است چون در مقایسه با گروه‌های کانونی[۱] و مصاحبه، غیر محسوس‌تر (کمتر مداخله‌گر) است. این روش اطلاعاتی را در زمینه نمادها و نشانه‌شناسی، معنا و الگوهای مصرف گروه‌های آنلاین، فراهم می‌کند. مبدع این روش (کوزینتس) رهنمودهایی را توصیه می‌کند که بر محیط آنلاین منطبق است و همچنین به انعطاف‌پذیری و گشودگی (آزادی) مردم‌نگاری پایبند است. و سخت‌گیری (دقت زیاد) و اصول اخلاقی تحقیقات بازار را رعایت می‌نماید.(Kozinets, 2002)

.

شبکه نگاری یک روش تحقیق کیفی برمبنای پارادایم تفسیری است که تکنیک‌های پژوهش مردم نگارانه سنتی و مبتنی بر فرد در انسان شناسی را برای مطالعه فرهنگ‌ها و جوامع آنلاینِ تشکیل شده از ارتباطات کامپیوتر واسط[۲] سازگار نموده است.

.

منبع:http://www.onlinesna.com/

سنجش و اندازه گيري در ايران

به نظر نگارنده، اگر كسي بخواهد در راه طاقت فرساي علم سنجش و اندازه گيري، با نيت فهم پديده هاي رواني و رفتاري ( و نه قصد و هدف ديگر) و افزودن شمعي در گستره ي تاريك جهل انساني قدم بگذارد، بايد از گذرگاه علم حركت نمايد تا شناخت وي براي سايرين قابل اعتماد و قابل كاربرد باشد و خود نيز از پايبندي متحجرانه بدور باشد. به اين منظور پيش شرط استفاده از روش هاي سنجش و اندازه گيري، شناخت علم، تاريخ و فلسفه علم و هستي شناسي، معرفت شناسي و روش شناسي رويكردهاي مختلف علمي به طور عموم و آگاهي از تاريخ و مباني فلسفي و رويكرد علمي زير بنايي هر يك از شيوه هاي سنجش و اندازه گيري است. اگر اين مهم (كه نيازمند زمان و غور در علم است) به انجام رسد، پژوهشگر و دانش آموخته ي آن مي تواند در مسايل مختلف مناسب ترين، مفيد ترين و قابل دفاع ترين روش ها (متدولوژي به عنوان يكي از مهمترين بخش هاي اندازه گيري) و تكنيك ها را بكار گيرد. بر اين اساس و به زعم نگارنده مطالعات سنجش و اندازه گيري در ايران بسيار شبيه به داستان فيل در تاريكي مي ماند.

فیل اندر خانه ی تاریک بود

عرضه را آورده بودندش هنود

از برای دیدنش مردم بسی

اندر آن ظلمت همی شد هر کسی

دیدنش با چشم چون ممکن نبود

اندر آن تاریکی اش کف می بسود

آن یکی را کف به خرطوم اوفتاد

گفت همچون ناودانست این نهاد

آن یکی را دست بر گوشش رسید

آن بر او چون بادبیزن شد پدید

آن یکی را کف چو بر پایش بسود

گفت شکل پیل دیدم چون عمود

آن یکی بر پشت او بنهاد دست

گفت خود این پیل چون تختی بدست

همچنین هر یک به جزوی که رسید

فهم آن می کرد هرجا می شنید

از نظرگه گفتشان شد مختلف

آن یکی دالش لقب داد این الف

در کف هر کس اگر شمعی بدی

اختلاف از گفتشان بیرون شدی

چشم حس همچون کف دستست و بس

نیست کف را بر همه او دسترس

و ......

zar100@gmail.com

آشنايي با معرفت شناسي  

آشنايي با معرفت شناسي

در آغاز ورود به هر علمي شناخت دقيق موضوع و مسائل آن علم به منظور جلوگيري از تشويش ذهن و نيز در هم آميخته شدن مسائل علوم مختلف با هم ضروري مي نمايد.

از آنجا كه مباحثي كه هم اكنون در اختيار مخاطبان محترم قرار ميگيرد مربوط به علم معرفت شناسي است، لذا بطور اجمال به بيان موضوع و مسائل اين علم پرداخته مي شود.

همانگونه از عنوان اين علم برمي آيد، موضوع آن، معرفت (knowledge) است و با توجه به اين موضوع، علم معرفت شناسي درصدد پاسخ گويي به چهار مسئله اساسي و مهم است؛

1-  معرفت چيست؟

2- منابع معرفت كدامند؟

3- حوزه ها و محدوده هاي معرفت كدامند؟

4- آيا اساسا معرفت، امكان تحقق دارد يا خير؟

اهميت نوع پاسخ هايي كه به اين چهار مسئله داده مي شود، زماني نمايان تر خواهد شد، كه دانسته شود هر نظام سياسي، اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي مبتني بر يك نظام معرفتي است؛ يعني تمام ساختارهاي حاكم بر هر كشوري نشأت گرفته از پاسخ هايي است كه به اين چهار مسئله داده مي شود.

منبع: http://fekrnevesht.blogfa.com/cat-1.aspx

اصول فلسفه و روش رئاليسم (معرفت شناسي علم)

مقدمه براي مقاله ي علامه طباطبايي :

سخن از معرفت در دايره ي حكمت اسلامي به دو شاخه ي عمده منشعب مي شود؛ نخست بحث از احكام هستي شناختي معرفت  و دوم  سخن از واقع نمايي آن براي عالم .که در کتاب اصول فلسفه و روش رئالیسم به هر دوی این مطالب پرداخته شده است که در آینده در فصول بعدی این مطالب را ملاحضه خواهید کرد.

( نظام معرفت شناسي صدرايي – عبدالحسين خسروپناه  و  حسين پناهي آزاد )

اصول فلسفه و روش رئالیسم(جلد اول)

 مقاله اول: فلسفه چیست؟

 در جواب این پرسش علامه تعریفی را ازفلسفه  بیان می کنند که عبارت است از :فلسفه یک سلسله بحثهای برهانی است که غرض و آرمان ما را مبنی بر تمیز حقایق از امور اعتباری تأمین می کند و نتیجه ی آنها اثبات وجود حقیقی اشياء و تشخیص علل و وجود اسباب آنها  و چگونگی مرتبه وجود آنها است.

 ما از دو جهت نیازمند فلسفه هستیم:اول آنکه انسان طبعأ علاقه مند به تفکیک امور واقع از اوهام و اعتباریات است و دوم اثبات خاصه موضوعات علم  ، که درعلوم مختلف وجودشان مفروض گرفته می شود.( منظور از خاصه ی موضوعات علوم در واقع ویژگیها و مبانییک علم است که در خود آن علم به صورت اصل موضوع پذیرفته شده است و جایگاه بررسی آن دریک علم دیگر میباشد.)


   ادراکات و مفاهیم ذهنی در نظر فیلسوف سه دسته مهم را تشکیل می دهد:

1-      حقایق: دارای مصداق خارجی هستند.

2-      اعتباریات: فاقد مصداق خارجی هستند و صرفا عقل برای آن مصداق تصور می کند، مثل: فوج یا گروه در حالی که ما تنها فرد را می بینیم.

 3-      وهمیات: مصداق خارجی ندارند،ذهن هم برایشان مصداقی تصور نمی کند، مثل: سیمرغ 

 ضرورت چنین تقسیم بندی آنجا مشحص می شود که متوجه لغزشهای فلاسفه در تمیزدادن امور می شویم. و همین عدم تشخیص تا سرحد ایدئالیسم(سفسطه) کشیده شده که یکباره  جمیع مفاهیم را مصنوع  ذهن دانسته و بعضی دیگر مسلک شک را اختیار کرده اند. از قرن 17گروهی از دانشمندان پدید آمدند که اساسا ارزش برهان و قیاس عقلی را انکار کردند و اسلوب تجربی را تنها اسلوب صحیح و قابل اعتماد دانستند، و حواس را جز به ظواهر و فنومن ها متعلق نمی دانستند از آن جمله آگوست کنت و فلاسفه امپریست می باشند.

به عبارتی در این مقاله گفتگویی با ماتریالیست ها  و ماتریالست دیالکتیک  صورت می گیرد که در مسائل فلسفه نظری بدون تفکیک آنها از مسائل علوم دیگر اظهار نظر می کنند. استاد مطهری در ذیل همین بحث این نکته را  مورد مداغه قرار می دهند که این دانشمندان در عین این که به بحث ازعلومی می پردازند که هیچ رنگی از حس و امور تجربی ندارد، خود را تابع حس می دانند. بارزترین این فلاسفه پوزتویسم ها هستند که هرگز تابع حس و تجربه نبوده اند.


 


در ادامه چند نکته قابل ذکر است:


نکته (1)


ماتریالیست های دیالکتیک در مورد فلسفه و مابعدالطبیعه چنین ادعا کرده اند که به بن بستهایی می رسد و سیر علمی را متوقف می کند، و از متافیزیک  تعبیر به یک رشته مقدمات عقلی و پندارهای بی گواه کرده اند.

درپاسخ این دانشمندان باید بدانند که بحث فلسفی از علمی کاملا جداست(در اینجا منظور از اصطلاح علمی، مباحث علوم تجربی است )؛ ثانیا علت ثبات مسائل فلسفه تمرکز آن بر روی بدیهیات است که با تجربه  تحول پیدا نمی کند.

نکته(2)

اولا علوم دیگر از لحاظ اثبات وجود موضوع  به فلسفه نیازمند اند، ثانیا نظر فلسفه با نظر سایر علوم از راه اطلاق و تقیید و عموم و خصوص مختلف می باشد و با نظر مثبت یا منفی که در علوم دیگر تهیه شده یک نظریه ی مثبت یا منفی را نمی توان رد کرد.

نکته(3)

در این جا علامه نقطه مقابل فلسفه را سوفسطایی یا ایده آلیسم می گیرد که منکر رسیدن علم قطعی به وجود چیزی هستند؛ و فلسفه را از نقطه نظر اثبات و عدم اثبات به ماوراءالطبیعه و ماتریالیسم و همچنین مادیون را از جهت اعتماد به منطق ثابت و اعتماد به منطق متحول به دو مکتب ماتریالیست فیزیک و ماتربالیست دیالکتیک تقسیم می کند.

گروه1(فاطمه رحیم پور، فاطمه دلاوری، فاطمه بهروان)

منبع: http://fekrnevesht.blogfa.com/cat-1.aspx

علم

علم[۱] (واژه‌ای عربی از ریشه علم به معنای آموختن) ساختاری است برای تولید و ساماندهی دانش دربارهٔ جهان طبیعی در قالب توضیح‌ها و پیش‌بینی‌های آزمایش‌شدنی.[۲][۳][۴][۵] یک معنای قدیمیتر و نزدیک که امروزه هنوز هم به کار می‌رود متعلق به ارسطو است و دانش علمی را مجموعه‌ای از آگاهیهای قابل اتکا می داند که از لحاظ منطقی و عقلانی قابل توضیح باشند. (بنگرید به بخش تاریخ و ریشه‌شناسی)[۶]


از عصر کلاسیک علوم به عنوان یک نوع دانش با فلسفه ارتباط نزدیکی داشتند. در اوایل عصر مدرن دو کلمه علم و فلسفه در زبان انگلیسی به جای هم به کار برده می‌شدند. در قرن ۱۷ میلادی فلسفه طبیعی (که امروز علوم طبیعی نامیده می‌شود) به تدریج از فلسفه جدا شد.[۷][۸] با این حال علم همچنان کاربردی وسیع برای توضیح آگاهیهای مطمئن در مورد یک موضوع داشت. به همین ترتیب هم امروزه در عصر مدرن همچنان برای موضوعاتی همچون علم کتابداری و یا علوم سیاسی به کار می‌رود.


در عصر مدرن، علم معادل علوم طبیعی و فیزیکی به کار می‌رود، لذا محدود به شاخه‌هایی از آموختن است که به پدیده‌های دنیای مادی و قوانین آنها می‌پردازد. این هم‌اکنون معنای غالب علم در کاربرد روزمره‌است.[۹] این معنای محدودتر از علم که خود بخشی از علم شده‌است، تبدیل به مجموعه‌ای از تعریفهای قوانین طبیعت شده که بر مبنای مثالهای اولیه‌ای همچون قانون کپلر، قوانین گالیله و قوانین حرکت نیوتن بنا شده‌اند. در این دوره رایجتر شد که به جای فلسفه طبیعی علوم طبیعی به کار رود. در طی قرن نوزدهم میلادی کلمه علم بیش از پیش مرتبط ب مطالعه منظم دنیای طبیعت شد، شامل فیزیک، شیمی، زمین شناسی و زیست شناسی. این منجر به قرارگیری مطالعات تفکر انسان و جامعه در یک برزخ زبان شناسی شد. که در نهایت منجر به قرارگیری این مطالعات دانشگاهی در زیر عنوان علوم اجتماعی شد. به همین ترتیب هم امروز قلمروهای بزرگی از مطالعات منظم و دانش وجود دارند که زیر سرفصل کلی علم قرار دارند، همچون علوم کاربردی و علوم صوری.[۱۰]


به طور کلی اطلاعات مجموعه‌ای از داده‌های خام و پردازش نشده‌است. پردازش اطلاعات، تولید علم می‌کند، و علمی که روشش تجربی و نتایجش آزمون پذیر و موضوعش جهان خارج باشد، علم تجربی است.


مفهوم دیگر علم در زبان فارسی [ویرایش]


علم در زبان فارسی به معنایی متفاوت و عام تر از معادل انگلیسی اش (Science) به کار می‌رود. در این مفهوم علم معادل هر نوعی از دانش (Knowledge) است. واژه علم در این مفهوم کلی شامل هر نوع آگاهی نسبت به اشیاء، پدیده‌ها، روابط و غیره‌است، اعم از اینکه مربوط به حوزه مادی و طبیعی باشد و یا مربوط به علوم معنا و ماوراء الطبیعه. در این تعریف قوائد روش علمی برای دستیابی به آن دانش الزامی نیست و علم شامل مجموعه‌ای از آگاهی‌ها، دانش‌ها و معلوماتی است که انسان توانسته از طریق روش‌های گوناگون تا به امروز به آنها آگاهی پیدا کند. اصطلاحاتی چون علم اخلاق، علم حدیث و علم ریاضیات نشان دهنده کاربرد این معنا از علم هستند.


در مقابل مفهوم علم به‌طور خاص وجود دارد که معادل واژه انگلیسی Science است که از ریشه لاتینی «ساینتیا» به معنای دانستن گرفته شده‌است و متناظر با آن بخشی از دانش بشری است که از طریق روش‌های تجربی حاصل شده‌است و قواعد علوم تجربی بر آن حاکم است.[۱۱]

منبع ويكي پديا

اندازه گیری چند رویه ای راش (Many-facet rasch measurement)

نویسنده: محمد حسین ضرغامی(zar100@gmail.com) 09122263167

اندازه گیری چند رویه ای راش (Many-facet rasch measurement) :

این مدل اندازه گیری به سنجش عملکردی بسیار کمک کرده است. البته این مدل یکی از مدلهای تلفیقی دو نظریه ی تعمیم پذیری و نظریه ی سوال پاسخ است که به آنها GIRM گفته می شود. نظریه ی تعمیم پذیری نظریه ی نمونه گیری است که به پژوهشگر کمک می کند تا منابع خطای خود را به قسمت های مختلف تقسیم نماید. این تقسیم منابع خطا می تواند به شفاف شدن بهتر واریانس مورد مطالعه کمک نماید. از طرفی نظریه ی راش به عنوان یکی از نظریه های اندازه گیری که خود یک نظریه ی مقیاس گذاری است امکان سنجش و اندازه گیری تکالیف را فراهم می آورد. در سنجش عملکردی به جای سوالات و گزاره ها که در پرسشنامه ها و آزمون های شناختی استفاده می شوند از اصطلاح تکلیف استفاده می شود. بنابراین با استفاده از مدل سوال پاسخ می توان به مقیاس بندی و پارامتری کردن تکالیف و دستیابی به درجه دشواری و شیب تکالیف و همچنین عملکرد افتراقی سوالات دست یافت. حوزه ی کاربرد مدل چند رویه ای راش یا مدل های جیرم بیشتر در آموزش و آزمون سازی زبان و همچنین سنجش و اندازه گیری فعالیت های حرکتی در تربیت بدنی و ورزش وهمچنین استاندارد سازی رفتار و عملکرد بر می گردد که می تواند برای دانشجویان و دانش پژوهان در حوزه های مختلف مدیریت مورد نیاز باشد. استفاده از این رویکرد به منظور کالیبره کردن مصاحبه ها و امتحانات شفاهی مانند امتحانات قرائت کاربرد زیادی پیدا کرده است. حوزه های زبان آموزی و آِزمون سازی زبان مجموعه ی گسترده و متنوعی از روش ها را در بر می گیرد که هدف آنها اندازه گیری مهارت زبانی فرد یا چند جنبه مختلف این مهارت است. زمانی که رتبه دهنده یا امتیاز دهنده به دانش آموزان یا شرکت کننده گان رتبه می دهند نظرات آنها می تواند به عنوان یک رویه در کنار توانایی دانش آموزان و شرکت کنندگان و درجه ی سختی تکلیف ایجاد واریانس نماید که می تواند وابسته به هدف پژوهش واریانس خطا و یا واریانس مورد پژوهش قلمداد شوند. به این رویکرد اسامی مختلفی داده اند مانند

Many-facet rasch model, multi-facet rasch model,many faceted conjoint measurement, multi faceted rasch modeling

نرم افزارهای مختلفی برای اندازه گیری و سنجش در این حوزه استفاده شده اند که یکی از آنها FACET است که توسط گروه طراح نرم افزار WINSTEP  ایجاد شده است.

اندازه گیری رویکرد اندازه گیری چند رویه ای راش یا مدل های دیگر GIRM دارای سه گام مهم زیر می باشند.

گام اول: شکل دهی به مفروضات بر پایه ی رویه های مورد پژوهش که به یک سنجش مشخص مربوط می شود.

 

گام دوم: مشخص کردن مدل های اندازه گیری که برای مطالعه ی هر یک از رویه ها باید استفاده شود. در این بخش بحث گزینش مدل اندازه گیری مطرح است و بسیار به روانسنجی و سنجش و اندازه گیری مربوط است وباید به مدل های مختلف و روش های ترکیبی نظریات مختلف اندازه گیری آشنابود.

گام سوم: بکار بردن مدل برای در نظر گرفتن اثر هر رویه به صورت بهترین روش ممکن

Item response theory

Generalozabiltiy theory

Rasch model

FACET

Language testing

Sport

Performance assessment

task

 

موضوعات لازم برای تدریس خصوصی آمار و روش تحقیق

موضوعاتی که لازم است به یک دانشجو برای ورود به دوره ی کارشناسی ارشد و دکتری بداند و باید در کلاس ها تدریس شود (مسلم است که این لیست کامل نیست اما این حداقل موارد لازم است):
1.    مقیاس های اندازه گیری
2.    متغیرها
3.    توزیع فراوانی
4.    پارامترهای مرکزی
5.    پارامترهای پراکندگی
6.    نمرات استاندارد
7.    ضریب همبستگی
8.    انواع ضریب همبستگی
9.    رگرسیون و پیش بینی
10.    توزیع نرمال
11.    اشکال منحنی
12.    احتمالات
13.    روش های نمونه گیری
14.    برآورد و خطای معیار
15.    آزمون فرضیه
16.    خطای اول و دوم
17.    آزمون های آماری
18.    آزمون تی
19.    درجات آزادی
20.    تحلیل واریانس
21.    آزمون خی دو
22.    تئوری و نظریه
23.    پژوهشهای بنیادی و کاربردی
24.    تعریف عملیاتی
25.    روایی داخلی و خارجی پژوهش
26.    عوامل تهدید کننده ی روایی داخلی و خارجی(عوامل موثر بر نتایج تحقیق)
27.    تحقیق کمی و کیفی
28.    تحقیق زمینه یابی یا پیمایشی
29.    تحقیق تاریخی
30.    طرح های تجربی پژوهش
31.    طرح علی مقایسه ای یا پس رویدادی
32.    مطالعه ی موردی
33.    تحلیل های چند متغیره
34.    روش های پیشرفته ی روش پژوهش

منابع شناخت

تفاوت‌های علم و حکمت عامیانه                                                                                                          

خطاهای کاوش‌گری و راه‌های جلوگیری از آنها                                                     

بحث قانون مندی علم

منشأ رهیافت‌های متفاوت برای انجام تحقیق

تمایز میان تبین یکّه نگارانه وتبیین قانون بنیاد

تمایز میان منطق استقرا و منطق قیاس

تمایز میان داد‌های کیفی و کمّی

الگوی سنّتی علم

تعامل نظریه با تحقیق

نظریهپردازی استقرایی

نظریه‌پردازی قیاسی (نظریه آزمایی)

نظریه‌پردازی استقرایی ونظریه پردازی قیاسی(نظریه آزمایی) فرایندی مستمر

اصطلاحات مورد استفاده در نظریه پردازی

الگوهای تبیینی

- اثبات‌گرایی

ماهیّت علیت

معیار‌های علیت

علت لازم وعلت کافی

 

طرح تحقیق

هدف­های تحقیق

واحدهای تحلیل

اشتباه زیست بومی و کاهش گرایی

مفهوم سازی و سنجش

تجرید و تعمیم؛ دو توانایی انسان برای مفهوم­سازی

انواع تعاریف

شاخص ها و ابعاد مفاهیم

ارزیابی سنجش

معیارهای تعیین میزان اعتبار

قابلیت اعتماد یا پایایی

عملیاتی کردن

دو عنصر اساسی  در تحقیق

-  فرضیه

- متغیر

نمونه­گیری

مفاهیم اساسی در نمونه­گیری

دو روش نمونه­گیری

- نمونه­گیری احتمالی

- نمونه­گیری غیر احتمالی

شاخص ها و مقیاس ها

مقایسه شاخص­ها و مقیاس­ها

شاخص سازی

مقیاس (طیف) 

انواع مقیاس

- مقایسه زوجی

- مقیاس فاصلۀ اجتماعی بوگاردوس

- مقیاس تورستون

- مقیاس لیکرت

- طیف گاتمن

- طیف اوزگود (برش قطبین)

تحقیق پیمایشی

کاربرد پیمایش

پرسشنامه

انواع سوالات پرسشنامه

انواع سوالات پرسشنامه از نظر محتوی

ساخت دهی و تنسیق پرسشنامه:(نحوه آرایش پرسشنامه)

رهنمودهای طراحی سؤالات پرسشنامه

شرایط کلی پیمایش

اجرای پرسشنامه

مصاحبه حضوری

سوگیری ناشی از پرسشگر (مصاحبه­گر)

مصاحبه پستی

مصاحبه تلفنی

نقاط قوت و ضعف تحقیق پیمایشی

روش تحقیق آزمایشی

موضوع­های مناسب برای آزمایش

آزمایش کلاسیک

اثر هاثورن

آزمایش پدیده­های انسانی

آزمایش طبیعی

نحوه انتخاب آزمودنی­ها در آزمایش

چند نمونه از طرح­های آزمایشی

طرح آزمایش متداول(کلاسیک)

طرح آزمایش چهار گروه سالومون

مطالعه یک گروه در یک مرحله

طرح آزمون مقدماتی و نهایی و یک گروه آزمودنی

طرح آزمون بعدی ( گروه مقایسه­ای ایستا)

بحث اعتبار در تحقیق آزمایشی

اعتبار درونی

اعتبار بیرونی

نقاط قوت و ضعف روش آزمایش

تحقیق میدانی

کاربردهای مشاهده(تحقیق میدانی)

موضوع­های مناسب برای تحقیق میدانی

مطالعه موردی

تدارک ورود به میدان تحقیق

مصاحبه کیفی

تحلیل داده­های کیفی

تحلیل محتوا

تحلیل تاریخی- اسنادی

مسائل و مشکلات پدیده­های تاریخی

امتیازات پدیده تاریخی

منابع دست اول و منابع دست دوم

ارزشیابی منابع در پژوهش تاریخی

انتقاد بیرونی و انتقاد درونی

آمار.....................

تعريف علم آمار

انواع آمار

مفاهیم بنیادی آمار

جدول‌هاي توزيع فرواني يك متغيري

گروه‌بندي داده‌ها

رسم نمودار (Ploting)

انواع نمودارها

اندازه‌هاي گرايش مركزي

كاربرد آماره‌هاي گرايش مركزي بر حسب سطح سنجش متغير

مقايسه ميانگين، ميانه و نما

اندازه‌هاي تغييرپذيري

نمره‌هاي استاندارد

توزيع نرمال

سطوح اندازه‌گيري

ضرايب همبستگي مرتبط با سطح سنجش اسمي

ضرايب همبستگي مرتبط با سطح سنجش ترتيبي

ضرايب همبستگي مرتبط با سطح سنجش فاصله‌اي

تحليل رگرسيون

آمار استنباطی

خطای نمونه­گیری

آزمون فرضیه

فرضیه صفر و فرضیه خلاف

خطای نوع اول و خطای نوع دوم

توان آزمون

انواع آزمون­های آماری

مقایسه میانگین­ها

تحلیل واریانس

انواع تحلیل واریانس

آزمون F

آزمونT

انواع آزمونT

 


09122263167