اصول فلسفه و روش رئاليسم (معرفت شناسي علم)
مقدمه براي مقاله ي علامه طباطبايي :
سخن از معرفت در دايره ي حكمت اسلامي به دو شاخه ي عمده منشعب مي شود؛ نخست بحث از احكام هستي شناختي معرفت و دوم سخن از واقع نمايي آن براي عالم .که در کتاب اصول فلسفه و روش رئالیسم به هر دوی این مطالب پرداخته شده است که در آینده در فصول بعدی این مطالب را ملاحضه خواهید کرد.
( نظام معرفت شناسي صدرايي – عبدالحسين خسروپناه و حسين پناهي آزاد )
اصول فلسفه و روش رئالیسم(جلد اول)
مقاله اول: فلسفه چیست؟
در جواب این پرسش علامه تعریفی را ازفلسفه بیان می کنند که عبارت است از :فلسفه یک سلسله بحثهای برهانی است که غرض و آرمان ما را مبنی بر تمیز حقایق از امور اعتباری تأمین می کند و نتیجه ی آنها اثبات وجود حقیقی اشياء و تشخیص علل و وجود اسباب آنها و چگونگی مرتبه وجود آنها است.
ما از دو جهت نیازمند فلسفه هستیم:اول آنکه انسان طبعأ علاقه مند به تفکیک امور واقع از اوهام و اعتباریات است و دوم اثبات خاصه موضوعات علم ، که درعلوم مختلف وجودشان مفروض گرفته می شود.( منظور از خاصه ی موضوعات علوم در واقع ویژگیها و مبانییک علم است که در خود آن علم به صورت اصل موضوع پذیرفته شده است و جایگاه بررسی آن دریک علم دیگر میباشد.)
ادراکات و مفاهیم ذهنی در نظر فیلسوف سه دسته مهم را تشکیل می دهد:
1- حقایق: دارای مصداق خارجی هستند.
2- اعتباریات: فاقد مصداق خارجی هستند و صرفا عقل برای آن مصداق تصور می کند، مثل: فوج یا گروه در حالی که ما تنها فرد را می بینیم.
3- وهمیات: مصداق خارجی ندارند،ذهن هم برایشان مصداقی تصور نمی کند، مثل: سیمرغ
ضرورت چنین تقسیم بندی آنجا مشحص می شود که متوجه لغزشهای فلاسفه در تمیزدادن امور می شویم. و همین عدم تشخیص تا سرحد ایدئالیسم(سفسطه) کشیده شده که یکباره جمیع مفاهیم را مصنوع ذهن دانسته و بعضی دیگر مسلک شک را اختیار کرده اند. از قرن 17گروهی از دانشمندان پدید آمدند که اساسا ارزش برهان و قیاس عقلی را انکار کردند و اسلوب تجربی را تنها اسلوب صحیح و قابل اعتماد دانستند، و حواس را جز به ظواهر و فنومن ها متعلق نمی دانستند از آن جمله آگوست کنت و فلاسفه امپریست می باشند.
به عبارتی در این مقاله گفتگویی با ماتریالیست ها و ماتریالست دیالکتیک صورت می گیرد که در مسائل فلسفه نظری بدون تفکیک آنها از مسائل علوم دیگر اظهار نظر می کنند. استاد مطهری در ذیل همین بحث این نکته را مورد مداغه قرار می دهند که این دانشمندان در عین این که به بحث ازعلومی می پردازند که هیچ رنگی از حس و امور تجربی ندارد، خود را تابع حس می دانند. بارزترین این فلاسفه پوزتویسم ها هستند که هرگز تابع حس و تجربه نبوده اند.
در ادامه چند نکته قابل ذکر است:
نکته (1)
ماتریالیست های دیالکتیک در مورد فلسفه و مابعدالطبیعه چنین ادعا کرده اند که به بن بستهایی می رسد و سیر علمی را متوقف می کند، و از متافیزیک تعبیر به یک رشته مقدمات عقلی و پندارهای بی گواه کرده اند.
درپاسخ این دانشمندان باید بدانند که بحث فلسفی از علمی کاملا جداست(در اینجا منظور از اصطلاح علمی، مباحث علوم تجربی است )؛ ثانیا علت ثبات مسائل فلسفه تمرکز آن بر روی بدیهیات است که با تجربه تحول پیدا نمی کند.
نکته(2)
اولا علوم دیگر از لحاظ اثبات وجود موضوع به فلسفه نیازمند اند، ثانیا نظر فلسفه با نظر سایر علوم از راه اطلاق و تقیید و عموم و خصوص مختلف می باشد و با نظر مثبت یا منفی که در علوم دیگر تهیه شده یک نظریه ی مثبت یا منفی را نمی توان رد کرد.
نکته(3)
در این جا علامه نقطه مقابل فلسفه را سوفسطایی یا ایده آلیسم می گیرد که منکر رسیدن علم قطعی به وجود چیزی هستند؛ و فلسفه را از نقطه نظر اثبات و عدم اثبات به ماوراءالطبیعه و ماتریالیسم و همچنین مادیون را از جهت اعتماد به منطق ثابت و اعتماد به منطق متحول به دو مکتب ماتریالیست فیزیک و ماتربالیست دیالکتیک تقسیم می کند.
گروه1(فاطمه رحیم پور، فاطمه دلاوری، فاطمه بهروان)
منبع: http://fekrnevesht.blogfa.com/cat-1.aspx
به نام یزدان پاک