بعضي از مسايل تربيتي كه در زير آورده شده است براي من تامل برانگيز و عالي بود. براي شما چطور؟

پرورش عقل 

مسئله ی اول كه بايد بحث كنيم همان مسئله ی پرورش عقل و فكر است. در اينجا ما دو مسئله داريم: يكى مسئله ی پرورش عقل و ديگر مسئله ی علم. 

مسئله ی علم همان آموزش دادن است. «تعليم» عبارت است از ياد دادن. از نظر تعليم، متعلّم فقط فراگيرنده است و مغز او به منزله ی انبارى است كه يك سلسله معلومات در آن ريخته مى شود. ولى در آموزش، كافى نيست كه هدف اين باشد. 

امروز هم اين را نقص مى شمارند كه هدف آموزگار فقط اين باشد كه يك سلسله معلومات، اطلاعات و فرمول در مغز متعلّم بريزد، آنجا انبار بكند و ذهن او بشود مثل حوضى كه مقدارى آب در آن جمع شده است. هدف معلم بايد بالاتر باشد و آن اين است كه نيروى فكرى متعلّم را پرورش و استقلال بدهد و قوّه ی ابتكار او را زنده كند، يعنى كار معلم در واقع آتشگيره دادن است. فرق است ميان تنورى كه شما بخواهيد آتش از بيرون بياوريد و در آن بريزيد تا اين تنور را داغ كنيد، و تنورى كه در آن هيزم و چوب جمع است، شما آتشگيره از خارج مى آوريد، آنقدر زير اين چوبها و هيزمها آتش مى دهيد تا خود اينها كم كم مشتعل بشود و تنور با هيزم خودش مشتعل گردد. چنين به نظر مى رسد كه آنجا كه راجع به عقل و تعقل در مقابل علم و تعلّم بحث مى شود، نظر به همان حالت رشد عقلانى و استقلال فكرى است كه انسان قوّه ی استنباط داشته باشد. 

دو نوع علم 

جمله اى دارند اميرالمؤمنين كه درنهج البلاغه است و من مدتها پيش، ذهنم متوجه اين مطلب شده بود و شواهدى هم برايش جمع كرده ام. مى فرمايند: اَلْعِلْمُ عِلْمانِ (و در يك نقل ديگر: اَلْعَقْلُ عَقْلانِ ) : عِلْمٌ مَطْبوعٌ وَ عِلْمٌ مَسْموعٌ (يا: عَقْلٌ مَطْبوعٌ وَ عَقْلٌ مَسْموعٌ ) وَ لايَنْفَعُ الْمَسْموعُ اِذا لَمْ يَكُنِ الْمَطْبوعُ [1] . علم دو علم است: يكى علم شنيده شده يعنى فرا گرفته شده از خارج، و ديگر علم مطبوع. 

علم مطبوع يعنى آن علمى كه از طبيعت و سرشت انسان سرچشمه مى گيرد، علمى كه انسان از ديگرى ياد نگرفته و معلوم است كه همان قوّه ی ابتكار شخص است. بعد مى فرمايد: و علم مسموع اگر علم مطبوع نباشد فايده ندارد، و واقعاً هم همين جور است. اين را در تجربه ها درك كرده ايد؛ افرادى هستند كه اصلاً علم مطبوع ندارند. منشأ آن هم اغلب سوء تعليم و سوء تربيت است، نه اينكه استعدادش را نداشته اند. تربيت و تعليم جورى نبوده كه آن نيروى مطبوع او را به حركت درآورد و پرورش بدهد. 

سيستم آموزشی قديم و پرورش عقل 

اغلب، سيستم آموزشى قديم خودمان همين جور بوده. شما مى بينيد كه افرادى- حال يا به علت نقص استعداد و يا به علت نقص تعليم و تربيت- نسبت به آن معلوماتى كه آموخته اند درست حكم ضبط صوت را دارند. كتابى را درس گرفته، خيلى هم كار كرده، خيلى هم دقت كرده، درس به درس آن را حفظ كرده و نوشته و ياد گرفته. بعد مثلاً مدرّس شده و مى خواهد همان درس را بدهد. آنچه كه در اين كتاب و در حاشيه ها و شرح آن بوده، همه را مطالعه كرده و از استاد فرا گرفته است. 

هرچه شما راجع به اين متن و اين شرح و اين حاشيه بپرسيد، خوب جواب مى دهد. 

يك ذره كه پايتان را آن طرف بگذاريد، او ديگر لنگ است. معلوماتش فقط همين مسموعات است و اگر مطلب ديگرى در جاى ديگر باشد كه او بخواهد از اين مايه هاى معلومات خودش آنجا نتيجه گيرى بكند، عاجز است و بلكه من ديده ام افرادى را كه بر ضد آنچه كه اينجا ياد گرفته اند آنجا قضاوت مى كنند. و لهذا شما مى بينيد كه يك عالم، مغزش جاهل است. عالم است ولى مغزش مغز جاهل است. 

عالم است؛ يعنى خيلى چيزها را ياد گرفته، خيلى اطلاعات دارد ولى آنجا كه شما مسئله اى خارج از حدود معلوماتش طرح مى كنيد، مى بينيد كه با يك عوام صددرصد عوام طرف هستيد. آنجا كه مى رسد، يك عوام مطلق از آب درمى آيد. 

 

غيبگو و پادشاه 

مَثَل معروفى است- البته افسانه است- مى گويند كه يك غيبگو و رمّالى، علم غيب گويى و رمّالى را به بچه اش آموخته بود. خودش در دربار پادشاه حقوق خوبى مى گرفت. اين علم را به بچه اش آموخته بود كه بعد از خودش، او اين پست را اداره كند. تا روزى كه او را به پادشاه معرفى كرد. پادشاه خواست كه او را امتحان كند. 

تخم مرغى در دستش گرفت و به او گفت: اگر گفتى كه در دست من چيست؟ او هرچه حساب كرد نفهميد كه چيست. ابتدا گفت: وسطش زرد است و اطرافش سفيد. بعد يك فكرى كرد و گفت: اين سنگ آسيايى است كه در وسطش هويج ريخته اند. پادشاه خيلى بدش آمد و بعد پدرش را آورد و گفت: آخر اين چه علمى است كه به او آموخته اى؟ ! گفت: علم را من خوب آموختم ولى اين عقل ندارد. آن حرف اول را از روى علمش گفت ولى اين دومى را [كه آن را به اين مورد تطبيق داد] از روى بى عقلى اش گفت، شعورش نرسيد كه سنگ آسيا در دست انسان جا نمى گيرد. اين را عقل آدم بايد حكم بكند. 

اين داستان معروف است و من تا به حال از چند نفر شنيده ام. مى گويند: يك وقت يك خارجى آمده بود كرج. با يك دهاتى روبرو شد. اين دهاتى خيلى جوابهاى نغز و پخته اى به او مى داد. هر سؤالى كه مى كرد، خيلى عالى جواب مى داد. 

بعد او گفت كه تو اينها را از كجا مى دانى؟ گفت: «ما چون سواد نداريم فكر مى كنيم. » اين خيلى حرف پرمعنايى است: آن كه سواد دارد معلوماتش را مى گويد ولى من فكر مى كنم. و فكر خيلى از سواد بهتر است. 

اين مسئله كه بايد در افراد و در جامعه رشد شخصيت فكرى و عقلانى پيدا بشود يعنى قوّه ی تجزيه و تحليل در مسائل پيدا بشود [1] ، يك مطلب اساسى است؛ يعنى در همين آموزشها و تعليم و تربيت ها در مدرسه ها وظيفه ی معلم بالاتر از اينكه به بچه ياد مى دهد اين است كه كارى بكند كه قوّه ی تجزيه و تحليل او قدرت بگيرد نه اينكه فقط در مغز وى معلومات بريزد، كه اگر معلومات خيلى فشار بياورد ذهن بچه راكد مى شود. 

[1] . حالا كار نداريم كه اسلام گفته يا نگفته. ما استنباطمان اين است كه آنچه كه اسلام راجع به عقل مى گويد همين مطلب است. 

 

ملاک، زیاد استاد دیدن نیست 

در ميان علما افرادى كه خيلى استاد ديده اند، من به اينها هيچ اعتقاد ندارم. به همين دليل اعتقاد ندارم كه خيلى استاد ديده اند، همان كه برايشان باعث افتخار است. مثلاً مى گويند فلان كس سى سال به درس مرحوم نائينى رفته يا بيست و پنج سال متوالى درس آقا ضياء را ديده. عالمى كه سى سال يا بيست و پنج سال عمر يكسره درس اين استاد و آن استاد را ديده، او ديگر مجال فكر كردن براى خودش باقى نگذاشته؛ دائماً مى گرفته، تمام نيرويش صرف گرفتن شده، ديگر چيزى نمانده براى آنكه با نيروى خودش به مطلبى برسد. 

مغز انسان، درست حالت معده ی انسان را دارد. معده ی انسان بايد غذا را از بيرون به اندازه بگيرد و با ترشحاتى كه خودش روى غذا مى كند آن را بسازد. و بايد معده اينقدر آزادى و جاى خالى داشته باشد كه به آسانى بتواند غذا را زير و رو كند، اسيدها و شيره هايى را كه بايد، ترشح نمايد و بسازد. ولى معده اى كه مرتب بر آن غذا تحميل مى كنند و تا آنجا كه جا دارد به آن غذا مى دهند، ديگر فراغت، فرصت و امكان برايش پيدا نمى شود كه اين غذا را درست حركت بدهد و بسازد. آنوقت مى بينيد اعمال گوارشى اختلال پيدا مى كند و عمل جذب هم در روده ها درست انجام نمى گيرد. 

مغز انسان هم قطعاً همين جور است. در تعليم و تربيت بايد مجال فكر كردن به دانش آموز داده بشود و او به فكر كردن ترغيب گردد. 

ما در ميان استادهاى خودمان، آن استادهايى را مى ديديم ابتكار دارند كه زياد معلم نديده بودند. شيخ انصارى كه يكى از مبتكرترين فقهاى صد و پنجاه سال اخير است، از تمام علماى فعلى كمتر استاد ديده، يعنى دوره ی استاد ديدنش بسيار كم بوده است. طلبه اى بود كه رفت نجف. مختصرى استادهاى نجف را ديد. بعد خودش راه افتاد دنبال استادهاى متنوع. رفت مشهد، مدتى در مشهد ماند. خيلى نپسنديد. به تهران آمد. تهران هم خيلى نماند، رفت اصفهان. اصفهان كمى بيشتر ماند. آقا سيد محمد باقر حجة الاسلام، در اين شهر معلم «رجال» بود. در فن «رجال» چيزهايى ياد گرفت. بعد رفت كاشان. سه سال كاشان ماند. نراقيها كاشان بودند. آنجا از همه جا بيشتر ماند. يعنى همه ی دوره ی معلم ديدن او اگر حساب كنيد به ده سال نمى رسد، در صورتى كه ديگران بيست سال و بيست و پنج سال و سى سال معلم ديده اند. آقاى بروجردى را اغلب ايراد مى گرفتند كه كم استاد ديده، و از نظر ما حسنش همين بود كه خيلى استاد نديده بود. ايشان هم كم استاد نديده بود، ده دوازده سال استادهاى درجه ی اول ديده بود، هفت هشت سال نجف و سه چهار سال اصفهان استاد ديده بود. ولى نجفيها قبولش نمى كردند، مى گفتند اين استاد كم ديده، مثلاً بايد سى سال استاد ديده باشد. و به همين دليل كه كمتر استاد ديده بود، ابتكارش از اغلب آن علما بيشتر بود، يعنى فكر مى كرد. مسائلى كه مطرح كرده مسائلى است كه خودش فكر مى كرد، چون مجال فكر كردن داشت. 

به هر حال خيال نمى كنم اين مسئله جاى ترديد باشد كه در آموزش و پرورش، هدف بايد رشد فكرى دادن به متعلّم و به جامعه باشد. تعليم دهنده و مربى هر كه هست (معلم است، استاد است، خطيب است، واعظ است) بايد كوشش كند كه [به متعلّم و متربّى ] رشد فكرى يعنى قوّه ی تجزيه و تحليل بدهد، نه اينكه تمام همّش اين باشد كه دائم بياموزيد، فرا گيريد و حفظ كنيد. در اين صورت چيزى نخواهد شد. تعقل همان فكر كردن است، نيروى فكر كردن خود شخص است كه استنباط بكند، اجتهاد بكند، رد فرع بر اصل بكند. 

مفهوم اجتهاد 

مرحوم آقاى حجت يك وقت حرف خيلى خوبى در باب اجتهاد زد، گفت: اجتهاد واقعى اين است كه وقتى يك مسئله ی جديد كه انسان هيچ سابقه ی ذهنى ندارد و در هيچ كتابى طرح نشده به او عرضه شد، فوراً بتواند اصول را به طور صحيح تطبيق كند و استنتاج نمايد، و الاّ انسان مسائل را ازجواهرياد گرفته باشد، مقدمه و نتيجه (صغرى ٰ و كبرى ٰ و نتيجه) همه را گفته اند، او فقط ياد مى گيرد [و مى گويد] من فهميدم صاحب جواهرچنين مى گويد، بله من هم نظر او را انتخاب كردم؛ اين اجتهاد نيست، همين كارى كه اكثر مى كنند. اجتهاد، ابتكار است و اينكه انسان خودش رد فرع بر اصل بكند. هميشه مجتهدها عده اى از مقلّدها هستند، مقلّدهايى در سطح بالاتر. شما مى بينيد در هر چند قرن يك نفر پيدا مى شود كه اصولى را تغيير مى دهد، اصول ديگرى بجاى آن مى آورد و قواعد تازه اى [ابداع مى كند] ، بعد همه ی مجتهدها از او پيروى مى كنند. مجتهد اصلى همان يكى است، بقيه مقلّدهايى به صورت مجتهد هستند كه از اين مقلّدهاى معمولى كمى بالاترند. مجتهد واقعى در هر علمى همين جور است. در ادبيات اين جور است، در فلسفه و منطق اين جور است، در فقه و اصول اين جور است، در فيزيك و رياضيات اين جور است. شما مى بينيد در فيزيك، يك نفر مى آيد يك مكتب فيزيكى مى آورد، بعد تمام علماى فيزيك تابع او هستند. اين را كه مكتب جديدى مى آورد و مكتب قابل قبولى هم مى آورد كه افكار را تابع فكر خودش مى كند بايد گفت مجتهد واقعى. 

ولى تفكر بدون تعليم و تعلّم امكان پذير نيست. مايه ی اصلى تفكر، تعليم و تعلّم است [1] و اينكه در اسلام دارد كه تفكر عبادت است، غير از اين است كه تعلّم عبادت است. اين، دو مسئله است. ما يكى در باب تعليم و تعلّم داريم كه تعليم عبادت است، تعلّم عبادت است، و يكى در باب تفكر داريم كه تفكر عبادت است، و آنچه در باب تفكر داريم بيشتر است از آنچه كه در باب تعلّم داريم. مثلاً: اَفْضَلُ الْعِبادَةِ التَّفَكُّرُ [2] يا: لا عِبادَةَ كَالتَّفَكُّرِ [3] يا: كانَ اَكْثَرُ عِبادَةِ اَبى ذَرٍ التَّفَكُّرُ [4] و در اين زمينه البته خيلى [آيه و روايت ] هست و اين غير از مسئله ی تعلّم است. در تفكر، گذشته از نتيجه اى كه انسان از فكر خود مى گيرد، فكر خود را رشد مى دهد. در قرآن راجع به تفكر و تعقل، مطلب زياد داريم. لزومى هم ندارد كه بخواهيم آيات قرآن در اين زمينه را جمع كنيم. خيلى موارد داريم كه قرآن دعوت به تفكر و تعقل كرده است. 

[1] . البته ما تفكرهاى عقلانى را مى گوييم و به مسئله ی وحى فعلاً كارى نداريم.

[2] . دركافى، ج 2/ص 55 به اين صورت است: أفْضَلُ الْعِبادَةِ إدْمانُ التَّفَكُّرِ فِى اللّٰهِ وَ فى قُدْرَتِهِ. [برترين عبادتها تفكر درباره ی خدا و قدرت اوست 

[3] . امالى طوسى، ج 1/ص 145 [هيچ عبادتى مانند تفكر نيست

[4] . بحار، ج 71/ص 323 [بيشترين عبادت ابوذر تفكر بود 


   

دعوت اسلام به تعليم و تعلم

و اما مسئله ی ديگر مسئله ی علم و تعلّم است كه اين ديگر فراگيرى است كه افراد از يكديگر فرا بگيرند. خيال نمى كنم نيازى باشد كه راجع به دعوت اسلام به تعليم و تعلّم بحثى بكنيم، زيرا امر واضحى است. بايد در حدود علم اسلامى و تعليمات اسلامى بحث كنيم كه آن علمى كه اسلام دعوت مى كند چه علمى است، و الاّ همين كه در اولين آيات وحى مى فرمايد: 

اِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذى خَلَقَ. خَلَقَ الْاِنْسانَ مِنْ عَلَقٍ. اِقْرَأْ وَ رَبُّكَ الْاَكْرَمُ. 

اَلَّذى عَلَّمَ بِالْقَلَمِ. عَلَّمَ الْاِنْسانَ ما لَمْ يَعْلَمْ [1] . 

بهترين شاهد است بر عنايت فوق العاده ی اسلام به تعليم و تعلّم. اَلَّذى عَلَّمَ بِالْقَلَمِ. قلم [مظهر] سواد و نوشتن است. 

آيات ديگر: 

هَلْ يَسْتَوِى الَّذينَ يَعْلَمونَ وَ الَّذينَ لا يَعْلَمونَ [2] . 

وَ قالَ الَّذينَ اُوتُوا الْعِلْمَ وَيْلَكُمْ ثَوابُ اللّٰهِ خَيْرٌ لِمَنْ ٰ امَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً [3] . 

همچنين پيغمبر اكرم فرمود: بِالتَّعْليمِ اُرْسِلْتُ [4] من فرستاده شدم براى تعليم. در آن داستان معروف كه وارد مسجدشان شدند و دو حلقه جمعيت ديدند كه در يكى مردم مشغول عبادت بودند و در ديگرى مشغول تعليم و تعلّم، فرمود: كِلاهُما عَلى ٰ خَيْرٍ وَ لٰكِنْ بِالتَّعْليمِ اُرْسِلْتُ هر دو كار خوب مى كنند ولى من براى تعليم فرستاده شده ام، و بعد خود حضرت آمدند در آن جمعى كه مشغول تعليم و تعلّم بودند نشستند. 

آيه ی ديگر: 

هُوَ الَّذى بَعَثَ فِى الْاُمِّيِّينَ رَسولاً مِنْهُمْ يَتْلوا عَلَيْهِمْ ٰ اياتِهِ وَ يُزَكّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ [5] . 

يُزَكّيهِمْ بيشتر به پرورش مى خورد و مربوط به تربيت است. وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ . حالا مقصود از كتاب هرچه هست، مطلق كتاب است [يا قرآن ] بالاخره كتاب و حكمت با يكديگر توأم شده است. حكمت، دريافت حقيقت است و در اين بحثى نيست. بحث اينكه چه حكمت است و چه حكمت نيست، بحث صغروى است. هر دريافت حقيقتى را حكمت مى گويند. 

يُؤْتِى الْحِكْمَةَ مَنْ يَشاءُ وَ مَنْ يُؤْتَ الْحِكْمَةَ فَقَدْ اُوتِىَ خَيْراً كَثيراً [6] . 

پس در اين جهت كه اسلام به طور كلى دعوت به تعليم و تعلّم كرده است، يعنى هدف اسلام و جزء خواسته هاى اسلام عالم بودن امت اسلامى است بحثى نيست. 

« طَلَبُ الْعِلْمِ فَريضَةٌ عَلى ٰ كُلِّ مُسْلِمٍ » از مسلّمات احاديث نبوى است و «مسلم» در اينجا خصوصيت ندارد و مقابل «مسلمه» نيست [7] 

[1] . علق/1- 5 

[2] . زمر/9 [آيا كسانى كه مى دانند با كسانى كه نمى دانند مساوى هستند؟ ! ] 

[3] . قصص/80 [و كسانى كه به آنها علم داده شده است گفتند: واى بر شما، ثواب خدا براى كسى كه ايمان آورده و عمل صالح انجام داده است بهتر است 

[4] . بحار، ج 1/ص 206 

[5] . جمعه/2 [او كسى است كه در ميان مردم امّى رسولى را از خودشان مبعوث كرد تا آيات او را بر آنها بخواند و آنان را تزكيه كند و كتاب و حكمت را به آنها بياموزد 

[6] . بقره/269 [خدا به هركس كه بخواهد حكمت مى دهد، و كسى كه به او حكمت داده شد خير فراوانى به او عطا شده است 

[7] . اصلاً صيغه ی مذكر در زبان عربى براى خصوص مرد وضع نشده. صيغه ی مذكر وقتى كه در مقابل مؤنث قرار بگيرد اختصاص به مرد دارد، ولى وقتى كه مقابل مؤنث قرار نگيرد معمولاً براى اعمّ است، مثل مواردى كه در قرآن آمده: قُلْ هَلْ يَسْتَوِى الَّذينَ يَعْلَمونَ وَ الَّذينَ لا يَعْلَمونَ (زمر/9) . آيا در اينجا مقصود از الَّذينَ يَعْلَمونَ اين است كه مردانى كه مى دانند يا كسانى كه مى دانند؟ معلوم است: كسانى كه مى دانند. آيه ی ديگر: اَمْ نَجْعَلُ الَّذينَ ٰ امَنوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ كَالْمُفْسِدينَ فِى الْاَرْضِ اَمْ نَجْعَلُ الْمُتَّقينَ كَالْفُجّارِ (ص/28) . صيغه ها همه مذكر است، ولى در ترجمه شما چه مى گوييد؟ آيا مى گوييد: آيا مردانى را كه ايمان آورده و عمل صالح انجام داده اند مانند مردان مفسد قرار مى دهيم؟ ! يعنى اين جور زنها از اين بحث خارج است؟ اَمْ نَجْعَلُ الْمُتَّقينَ كَالْفُجّارِ. آيا چون «متقين» صيغه ی مذكر است پس زنها خارج هستند؟ يا اينكه مقصود كسان است. هيچ كس تا به حال احتمال نداده كه [معنى آيه اين باشد كه ] مردان با ايمان و عامل به عمل صالح برترند از مردان مفسد، و وقتى بپرسند: آيا زنان مؤمن و عامل به صلاح هم از زنان مفسد بالاترند يا نه؟ بگويد قرآن راجع به اينها حكمى ذكر نكرده. 

همچنين آيا ترجمه ی اِنَّ اَكْرَمَكُمْ عِنْدَاللّٰهِ اَتْقيٰكُمْ (حجرات/13) اين است كه گرامى ترين شما مردان، باتقواترين شما مردانند و بنابراين از زنان بحثى نشده؟ يا «شما» در اينجا انسانهاست؟ و در اخلاقيات هم همين جور است. يعنى در زبان عربى اين جور نيست كه براى اعمّ از زن و مرد يك صيغه وضع شده باشد و براى خصوص مرد صيغه اى و براى خصوص زن صيغه اى، بلكه آن صيغه اى هم كه براى اعمّ از مرد هست همين صيغه ی مذكر است. و لهذا اگر كلمه ی «وَ مُسْلِمَة» هم نباشد هيچ كس نمى تواند بگويد كه مفهوم عام نيست. در بعضى روايات «وَ مُسْلِمَة» هم هست كه روايات ضعيفى است. عموم روايات همان طَلَبُ الْعِلْمِ فَريضَةٌ عَلى ٰ كُلِّ مُسْلِمٍ است. 

و نيز آيا در حديث اَلْمُسْلِمُ مَنْ سَلِمَ الْمُسْلِمونَ مِنْ لِسانِهِ وَ يَدِهِ (اصول كافى، ج 2/ص 234) «المسلم» مخصوص مرد است يا اعمّ است از زن و مرد؟ و آيا معنى حديث اين است كه مرد مسلمان كسى است كه مردهاى مسلمان از زبان و دست او محفوظ و آسوده باشند، و نگفته كه زن مسلمان هم بايد زنها و مردهاى ديگر از دست و زبانش محفوظ بمانند؟ ! . 

قضيه ی معروفى است كه زنى ادعاى پيغمبرى كرد. او را حبس كردند كه اين چه ادعايى است كه كردى، اين برخلاف ضرورت اسلام است. گفت: پيغمبر گفت: لانَبِىَّ بَعْدى ، نگفت: لانَبِيَّةَ بَعْدى، و نگفت: لانَبِىَّ وَ لا نَبِيَّةَ بَعْدى، «نبى» مذكر است، پيغمبر نگفته زنى هم كه پيغمبر باشد نخواهد آمد. 

 

كدام علم؟ 

 

در مسئله ی تعليم و تعلّم، عمده اين است كه ما ببينيم حدود اين مطلب چيست؟ من در يك سخنرانى به نام «فريضه ی علم» كه درگفتار ماه [1] چاپ شده، بحثى را طرح كردم كه بعضى علمها واجب عينى است؛ يعنى خود آن علم به عنوان يك اعتقاد بر هر مسلمانى لازم و واجب است، مثل معرفة اللّٰه، علم بِاللّٰه وَ مَلائِكَتِهِ وَ كُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِر، آن مقدار كه مقدمه ی ايمان يا از شرايط ايمان است، چون ايمان در اسلام گرايش عَنْ علمٍ است نه گرايش عَنْ تقليدٍ. اين علم واجب عينى است. اين را همه ی علما ذكر كرده اند. پس « طَلَبُ الْعِلْمِ فَريضَةٌ» قدر مسلّم شامل آن علمهايى كه از شرايط ايمان است هست. از اين كه بگذريم، بايد ببينيم كه [علم فريضه ] چيست؟ . 

يك بحث تقريباً لغو و بيهوده اى ميان اصناف علماى اسلامى درگرفته راجع به اينكه اين علمى كه فريضه است چه علمى است؟ فقها گفتند كه مقصود علم فقه است براى اينكه مقدمه ی عمل است. علماى اخلاق گفتند خير، علم اخلاق خيلى از آن لازمتر و واجبتر است. علماى كلام گفتند علم كلام است. علماى تفسير گفتند علم تفسير و كتاب اللّٰه است. 

ولى اين ديگر بحث ندارد، زيرا علم يا خودش هدف است و يا مقدمه است براى هدفى. هرجا كه خودش هدف است واجب است، مثل همين اصول عقايد. هرجا هم كه خودش هدف نيست، اگر هدفى از هدفهاى اسلامى متوقف به آن باشد، از باب مقدمه ی واجب، واجب مى شود. خود فقها اين سخن را مى گويند كه آموختن مسائل، واجب مقدّمى ولى واجب تهيُّؤى است و به اصطلاح واجب نفسى تهيّؤى است، يعنى آن چيزى كه بر ما واجب است عمل كردن است. مثلاً ما بايد نماز بخوانيم، ولى اينكه انسان بخواهد درست نماز بخواند، بدون اينكه مسائل نماز را بداند امكان ندارد. پس براى اينكه انسان براى خواندن نماز آماده شود، يعنى بتواند نماز را صحيح بخواند، واجب است مسائل نماز را ياد بگيرد. 

اختصاص به نماز و روزه و اين گونه تكاليف ندارد. هر وظيفه اى از وظايف اسلامى كه نيازمند به علم باشد، همان علم برايش واجب مى شود به عنوان يك واجب نفسى تهيّؤى؛ يعنى واجبى كه ما را آماده مى كند براى واجب ديگر، واجبى كه نوعى واجب مقدّمى است. علم اخلاق هم طبعاً [يك واجب نفسى تهيّؤى است اسلام از ما «يُزَكّيهِمْ» مى خواهد، تزكيه ی نفس مى خواهد. آن هم كه بدون علم ممكن نيست. پس آموختن مسائل روانى و اخلاقى، مقدمتاً براى اينكه تزكيه ی نفس حاصل بشود لازم است. 

همچنين وقتى ما بايد يك سلسله دستورات را از قرآن بياموزيم، بديهى است آموختن خود قرآن و تفسير آن واجب است. و دايره ی علم آن وقت توسعه پيدا مى كند كه ما گذشته از واجبهاى عينى يك سلسله واجبهاى كفايى داريم، يعنى واجبهايى كه بايد براساس تقسيم كار صورت بگيرد. نظير اينكه وجود پزشك لازم است، پس علم پزشكى واجب كفايى است، يعنى واجب است به طور وجوب كفايى كه در ميان مردم به قدر كفايت پزشك باشد كه بيماران به آنها مراجعه كنند. پزشك كه بدون علم نمى شود و يا همين جور از زمين نمى رويد، از آسمان هم كه نمى افتد، همين انسانها بايد پزشك بشوند، پس بايد علمش را بياموزند. آن كه اسلام مى خواهد اين است كه پزشك لازم است، ولى بديهى است كه مقدمه اش را هم بايد تهيه كرد. اين است كه علم پزشكى واجب كفايى است. حدش چيست؟ حد معين ندارد. در هر زمانى به هر حدى كه امكان دارد، به همان حد واجب است. يك زمان بر مردم واجب بودقانون بوعلى را بخوانند، امروز واجب است كه يك چيز ديگر بخوانند چون بهتر از آن آمده. 

مثال ديگر، تجارت است. آيا در نظام اقتصادى اسلام وجود يك عده واسطه كه كالا را از توليدكننده به مصرف كننده برسانند، تأييد و تثبيت شده كه عده اى شغل آزادى به عنوان واسطه ميان مصرف كننده و توليدكننده داشته باشند؟ اگر تأييد شده، علم تجارت هم آموختنش واجب است. 

مثال ديگر: قرآن مى فرمايد: 

اَعِدّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ وَمِنْ رِباطِ الْخَيْلِ تُرْهِبونَ بِهِ عَدُوَّ اللّٰهِ وَ عَدُوَّكُمْ [2] . 

آيا تهيه ی قوّه به اندازه اى كه تُرْهِبونَ بِهِ عَدُوَّ اللّٰهِ وَ عَدُوَّكُمْ ، واجب است يا واجب نيست؟ بله واجب است. ولى اين كار خود به خود كه انجام نمى شود، با بيل برداشتن كه قوّه به دست نمى آيد. قوّه به دست آوردن راه دارد، راهش هم علم است. در چه حد؟ همان حدى كه تُرْهِبونَ بِهِ عَدُوَّ اللّٰهِ وَ عَدُوَّكُمْ كه در زمانهاى مختلف، مختلف مى شود. 

بنابراين طَلَبُ الْعِلْمِ فَريضَةٌ عَلى ٰ كُلِّ مُسْلِمٍ تكليفش روشن است. بعضى از علمها واجب عينى است و بر هر فردى واجب است و بعضى از علمها واجب كفايى است به اعتبار اينكه مقدمه ی يك واجب [كفايى ] است و مقدمه ی واجب، واجب است. بنابراين جاى شك و شبهه در اين جهت نيست. چون بعضى ها مى گويند اين علمى كه واجب است، فقط و فقط اختصاص دارد به علوم دينى يعنى علومى كه موضوع آن علومْ مسائل دينى است، يعنى آموختن خود دين. نه، آموختن خود دين يك علم است، آموختن چيزى كه انسان بخواهد وظيفه ی دينى اش را [به وسيله ی آن ] انجام بدهد علم ديگرى است. منحصر نيست كه مردم بايد خودِ دين را بياموزند اما آن چيزهايى را كه اجراى دين موقوف به آنهاست ديگر نياموزند. بايد آنها را هم بياموزند. منتها خود دين را كه بايد بياموزند، قسمتى از آن، واجب مستقل و عينى [است مثل معرفة اللّٰه ] و قسمت ديگر واجب مقدّمى است [مثل آموختن احكام نمازچه كسى گفته ما دين را بايد بياموزيم؟ اسلام كه نگفته دين را بياموزيد، گفته دين را عمل كنيد. 

ولى وقتى مى خواهيم دين را عمل كنيم، بدون آموختنش ممكن نيست. پس بايد دين را بياموزيم تا به آن عمل كنيم. در آن وظايف ديگرى هم كه دين به عهده ی ما گذاشته است [مثل تأمين پزشك مورد نياز جامعه ی اسلامى ] بديهى است كه تا وظايف را نياموزيم، نمى توانيم عمل كنيم. بايد وظايف را بياموزيم تا بتوانيم عمل كنيم. به هرحال مطلب خيلى واضح و روشن است. 

پس ما تا اينجا به دو مسئله اشاره كرديم: يكى اينكه در تعليم و تربيت اسلامى به مسئله ی رشد فكرى و تعقل اهميت فراوان داده شده، و ديگر اينكه به خود تعليم [نيز اهميت داده شده است ] و تعليم هم يك حدود مشخص ندارد كه بگوييم علم كلام چطور؟ علم تفسير چطور؟ علم اخلاق چطور؟ فيزيك چطور؟ رياضيات چطور؟ اسلام نيامده كه علوم را مشخص كند و بگويد فيزيك بياموزيد يا نياموزيد، رياضيات بياموزيد يا نياموزيد، فلسفه بياموزيد يا نياموزيد. يك چيزهايى گفته كه آنها را بايد انجام داد و آنها توقف دارد به آموختن اينها، پس بايد اينها را آموخت.

[1] . [در كتاب ده گفتاراثر استاد شهيد نيز به چاپ رسيده است

[2] . انفال/60 

تربيت عقلانى انسان 

در جلسه ی پيش بحث ما در اطراف اين مطلب دور مى زد كه در اسلام، هم دعوت به علم شده است و هم دعوت به عقل (به معنى تعقل) و فرق ايندو را ذكر كرديم كه علم به معنى آموزش و فراگيرى است ولى تنها فراگيرى كافى نيست و آنچه كه در زمينه ی فراگيرى ضرورت دارد، مسئله ی تفكر كردن در ماده هاى فرا گرفته شده است. اول در نظر داشتم كه به همين خلاصه اكتفا كنيم و بگذريم، ولى بعد رجوع كردم به يادداشتهايى كه چندين سال پيش در موضوع عقل و فكر داشتم، ديدم مسائلى هست كه حيف است ولو به طور اجمال آنها را ذكر نكنيم. گو اينكه اغلب كه بر اين مسائل عبور مى كنيم خيال مى كنيم كه يك عده مسائل نظرى بيان شده اند، ولى هدف از اين بيانها تعليم و تربيت است و اينها براى آن گفته شده است كه افراد مسلمان بايد اين جور بار بيايند. ابتدا از آنچه كه در باب عقل آمده است شروع مى كنيم. 

عقل بايد غربال كننده باشد 

 

روايت بسيار معروفى داريم كه در كتاب العقل و الجهل كافى، بحاروتحف العقول آمده است [1] و روايتى است كه هشام بن الحَكَم [2] متكلّم معروف از حضرت موسى بن جعفر عليه السلام (خطاب به خود هشام) نقل كرده است كه روايت بسيار مفصلى است و من قسمتهايى از آن را سالها پيش يادداشت كردم و اكنون همان قسمتها را براى شما مى خوانم. در آنجا حضرت به اين آيه ی قرآن كه در سوره ی زمر است استناد مى فرمايند: 

فَبَشِّرْ عِبادِ. الَّذينَ يَسْتَمِعونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعونَ اَحْسَنَهُ اُولٰئِكَ الَّذينَ هَديٰهُمُ اللّٰهُ وَ اُولٰئِكَ هُمْ اُولُوا الْاَلْبابِ [3] . 

آيه ی عجيبى است: بشارت بده بندگان مرا، آنان كه سخن را استماع مى كنند [4] . بعد چكار مى كنند؟ آيا هرچه را شنيدند همان را باور مى كنند و همان را به كار مى بندند يا همه را يكجا رد مى كنند؟ فَيَتَّبِعونَ اَحْسَنَهُ نقّادى مى كنند، سبك سنگين مى كنند، ارزيابى مى كنند، آن را كه بهتر است انتخاب مى كنند و آن بهترِ انتخاب شده را پيروى مى نمايند. آنوقت مى فرمايد: چنين كسانى هستند كه خدا آنها را هدايت كرده (يعنى هدايت الهى و استفاده از نيروى عقل اين است) وَ اُولٰئِكَ هُمْ اُولُوا الْاَلْبابِ اينها براستى صاحبان عقل هستند. اين، دعوت عجيبى است. 

حضرت خطاب به هشام اين طور مى فرمايد: يا هِشامُ! اِنَّ اللّٰهَ تَبارَكَ وَ تَعالى ٰ بَشَّرَ اَهْلَ الْعَقْلِ وَ الْفَهْمِ فى كِتابِهِ فَقالَ خدا اهل عقل و فهم را بشارت داده و فرموده: فَبَشِّرْ عِبادِ، الَّذينَ يَسْتَمِعونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعونَ اَحْسَنَهُ. . . . 

از اين آيه و حديث كاملاً پيداست كه يكى از بارزترين صفات عقل براى انسان همين تمييز و جدا كردن است؛ جدا كردن سخن راست از سخن دروغ، سخن ضعيف از سخن قوى، سخن منطقى از سخن غيرمنطقى، و خلاصه غربال كردن. عقل آن وقت براى انسان عقل است كه به شكل غربال در بيايد؛ يعنى هرچه را كه وارد مى شود سبك سنگين كند، غربال كند، آنهايى را كه به درد نمى خورد دور بريزد و به دردخورها را نگاه دارد. 

حديثى هست كه ظاهراً از پيغمبر اكرم و ناظر به همين مطلب است، و از اين احاديث زياد است. مى فرمايد: كَفى ٰ بِالْمَرْءِ جَهْلاً اَنْ يُحَدِّثَ بِكُلِّ ما سَمِعَ [5] براى جهالت انسان همين بس كه هرچه مى شنود نقل كند (خوش باورى) . بعضى ها خاصيت ضبط صوت و گرامافون را دارند. كأنّه هرچه ديگران مى گويند پر مى شوند و بعد هم در جاى ديگر تحويل مى دهند، بدون آنكه تشخيص بدهند كه آنچه كه مى شنوند [صحيح است يا غلطخيلى چيزها انسان مى شنود، كمى از آن را بايد قابل قبول و قابل نقل بداند. قبلاً هم عرض كرديم بعضى از عالمها هستند (عالمهاى خيلى عالم) كه كمتر از آنچه كه عالمند عاقلند. (عقلى كه در اينجا مى گوييم، معيارش يكى همين است) . عالمند به معناى اينكه اطلاعات بسيار وسيعى دارند. كمتر عاقلند براى اينكه هرچه را از هرجا ديدند جمع مى كنند و برايشان فرق نمى كند، همه را هم پس مى دهند بدون اينكه فكر بكنند كه اين [با واقع ] جور در مى آيد يا جور درنمى آيد. و عجيب اين است كه با اينكه ما در روايات خودمان داريم كه راوى بايد نقّاد باشد و هرچه را كه مى شنود روايت نكند، مع ذلك مى بينيم كه در ميان همين راويان و محدّثان يا مورخان خودمان فراوان ديده مى شوند [افرادى كه اين اصل را رعايت نمى كنند 

[1] . اصول كافى، ج 1/ص 14 وتحف العقول، ص 384

[2] . هشام از اصحاب حضرت صادق و حضرت موسى بن جعفر (عليهما السلام) است و خيلى هم مورد علاقه ی اين دو امام بوده است. از متكلمين اصحاب امام و از فضلا و كسى است كه متكلمين بسيار بزرگ آن عصر- كه فرنگيها آنها را جزء نوابغ مى شمارند و افراد فوق العاده اى بوده اند از قبيل نظّام و ابوالهذيل علاّف- در مقابل اين مرد خضوع مى كردند. شبلى نعمان در كتاب تاريخ علم كلام مى نويسد كه ابوالهذيل علاّف كسى بود كه همه از بحث با او احتراز داشتند (يعنى اينقدر قوى بود) و او از تنها كسى كه بيم داشت با او بحث كند هشام بن الحكم بود.

[3] . زمر/17 و 18

[4] . اينجا كلمه ی «سماع» هم نيست. نمى گويد: «سَمِعَ الْقَوْلَ» يا «يَسْمَعونَ الْقَوْلَ» ، مى فرمايد: 

يَسْتَمِعونَ الْقَوْلَ يعنى به سخنان گوش فرا مى دهند، در سخنان دقت مى كنند. چون سماع با استماع فرق مى كند. سماع يعنى شنيدن ولو اينكه انسان نخواسته باشد بشنود. استماع گوش فرا دادن است. 

[5] . جامع الصغير، ج 2/ص 90 [و در آن بجاى جَهلاً، كِذْباً وَ إثْماً آمده است 

انتقاد ابن خلدون 

 

ابن خلدون درمقدمه ی تاريخ خودش يكى از نقدهايى كه بر بعضى از مورخين مى كند اين است كه مى گويد اينها در نقل تاريخها، فقط دنبال صحت سند هستند كه اين تاريخ را فلان كس نقل كرده و او آدم معتبرى است. مى گويد قبل از اين بايد به دنبال صحت مضمونى رفت، اول بايد فكر كرد كه اصلاً خود مطلب با منطق جور در مى آيد يا جور در نمى آيد. بعد مثال مى زند، مى گويد اينها نوشته اند كه وقتى قوم موسى از دريا عبور كردند و فرعونيها آنها را تعقيب مى نمودند، دويست و پنجاه هزار مرد جنگى بودند. آخر اين را بايد حساب كرد كه اولاد اسرائيل همه اولاد يعقوب و فرزندان يك نفر بودند و پنج شش نسل هم بيشتر نگذشته بود [1] . گيرم كه چهارصد سال گذشته باشد. وقتى مى گوييم دويست و پنجاه هزار مرد جنگى، اقلاً بايد بگوييم يك ميليون جمعيتِ اينها بوده كه دويست و پنجاه هزار مرد جنگى داشته اند، با اينكه فرعون پسرهاى اينها را مى كشت: يُقَتِّلونَ اَبْنائَكُمْ وَ يَسْتَحْيونَ نِسائَكُمْ [2] . با اين همه بچه كشى كه از اينها بوده، آيا عقلاً چنين چيزى ممكن است؟ . 

ابن خلدون مى گويد مورخين به اين نكته اصلاً فكر نمى كردند كه آيا [واقعه اى كه نقل مى كنند] با منطق جور درمى آيد يا جور درنمى آيد. 

يك وقتى از يك واعظ خيلى مشهور كه مى خواست بگويد بنى اميّه چگونه منقرض شدند و خداوند چگونه به فرزندان امام حسين بركت داد، شنيدم كه گفت: از امام حسين در روز عاشورا يك فرزند بيشتر باقى نماند كه حضرت على بن الحسين بود و از او اين همه سادات حسينى، موسوى و رضوى كه آنها هم باز حسينى هستند باقى مانده است و از بنى اميّه كسى باقى نماند. آنوقت راجع به بنى اميّه اين جور مى گفت كه در سال 61 هجرى كه حادثه ی كربلا اتفاق افتاد دوازده هزار گهواره ی زرين در خانه هاى بنى اميّه بود. حالا بايد حساب كرد كه چقدر بايد بنى اميّه باشند، چقدر گهواره در خانه هاى اينها باشد و از اين گهواره ها چقدر گهواره ی زرين باشد! . 

مرحوم آقاى خوانسارى يك وقت اين گونه نقلها را مسخره مى كرد و به صورت تمسخرآميز مى گفت: بلى، يك وقتى هرات آنقدر بزرگ بود كه بيست و يك هزار احمد يك چشم كلّه پز داشت. حالا شما حساب كنيد كه چقدر كلّه پز بوده، در ميان كلّه پزها چقدر اسمشان احمد بوده و در بين آنها چقدر احمد يك چشم بوده كه در ميان آن احمدهاى يك چشم، بيست و يك هزار احمد يك چشم كلّه پز بوده است! و نظير اينها- البته نه به اين رسوايى- در تاريخ مى بينيم. 

يك وقت من در همين كتابهاى تاريخ معمولى خودمان كه يك اشخاص خيلى بزرگى هم نوشته اند، خواندم كه در واقعه ی حَرّه كه آمدند و مدينه را قتل عام كردند [3] رفتند به خانه ی يكى از اهل مدينه كه از انصار بود (و خانواده ی فقيرى بودند) و زنش تازه وضع حمل كرده و هنوز در بستر بود و بچه هم در گهواره. يك مرد شامى وارد شد كه از اين خانه چيزى ببرد. هرچه گشت تا يك چيز دندان گير به دست آورد و ببرد چيزى به دستش نيامد. از اينكه مى بايست دست خالى برود خيلى عصبانى شد. آمد [كه جنايتى بكنداين زن به التماس افتاد كه من زن فلان كس صحابى پيغمبر هستم، من و شوهرم هر دو در بيعت الرضوان با پيغمبر بيعت كرديم و ما از اهل بيعت الرضوان هستيم. التماس مى كرد كه اين مرد شامى را منصرف بكند، كه آخرش هم منصرف نشد و بچه را از گهواره برداشت و پاى او را به دست گرفت و دور سرش چرخ داد و بعد هم چنان به ديوار كوبيد كه مغز بچه متلاشى شد. اين را زياد نقل كرده اند. آيا همين مى تواند درست باشد؟ يعنى زنى كه با شوهرش در بيعت الرضوان با پيغمبر بيعت كرده، مى تواند در سنه ی 63 هجرى وضع حمل كرده باشد، با حدود پنجاه و هشت سال فاصله؟ اگر ما فرض كنيم در آن وقت اين زن دخترى ده ساله بوده كه تازه شوهر كرده و رفته با پيغمبر بيعت نموده، در اين هنگام زنى است كه شصت و هشت سال دارد. آيا زن شصت و هشت ساله مى تواند تازه وضع حمل كرده و در بستر خوابيده باشد؟ ! پس اين يك ذره حساب كردن مى خواهد. اگر يك مقدار انسان فكر كند، مى فهمد كه دروغ است. اين همان غربال كردن است. پيغمبر فرمود: كَفى ٰ بِالْمَرْءِ جَهْلاً اَنْ يُحَدِّثَ بِكُلِّ ما سَمِعَ . جهل غالباً در احاديث در مقابل علم نيست، در مقابل عقل است، يعنى بى فكرى نه بى علمى. براى بى فكرى و حساب نكردن انسان كافى است كه هرچه را مى شنود باور و نقل كند. 

[1] . 164 سال، 400 سال هم نوشته اند.

[2] . اعراف/141 

[3] . در نقل اين گونه وقايع، گويندگان مبالغه و اغراق هم كرده اند. از جمله در اغلب كتابهايشان اين مطلب را نوشته اند. 

نقد سخن 

 

مسئله ی ديگر كه نزديك به اين مطلب است و از همين آيه و از بعضى احاديث استنباط مى شود مسئله ی تجزيه كردن يك سخن است، يعنى عناصر درست را از عناصر نادرست جدا كردن. فرق است ميان اينكه انسان از دو سخن درستش را بگيرد و نادرستش را رها كند، و تجزيه كردن يك سخن كه انسان عناصر درستش را بگيرد و عناصر نادرستش را الغاء كند و اينقدر تشخيص داشته باشد كه بگويد از اين سخن اين قسمتش درست است و اين قسمتش نادرست. اين همان مطلبى است كه در روايات تعبير به نقد و انتقاد شده است. 

وقتى مى گويند: اِنْتَقَدَ الدِّرْهَمَ يا: اِنْتَقَدَ الْكَلامَ (كه در هر دو مورد به كار مى رود) يعنى اَظْهَرَ عُيوبَهُ وَ مَحاسِنَهُ [عيوب و محاسن آن درهم يا كلام را آشكار كرد] چنانكه سكه اى را كه به محك مى زنند، آن طلاى خالص و به اصطلاح عيارش را به دست مى آورند. كلامى را نقد كردن نيز يعنى خوبيهاى آن را از بديهاى آن جدا كردن. 

در اين زمينه احاديث زياد و عجيبى داريم. يكى اين است كه در روايات ما از حضرت مسيح روايت شده است كه مى فرمود: خُذِ الْحَقَّ مِنْ اَهْلِ الْباطِلِ وَ لا تَأْخُذِ الْباطِلَ مِنْ اَهْلِ الْحَقِّ . در اينجا ظاهراً توجه به اين است كه شما به گوينده ی سخن توجه نداشته باشيد، سخن شناس باشيد، تكيه تان روى گوينده ی سخن نباشد؛ اى بسا حق را از اهل باطل بشنويد بگيريد، واى بسا باطل را از اهل حق بشنويد نگيريد. شاهدم اين جمله ی آخر است كه فرمود: كُونوا نُقّادَ الْكَلامِ [1] صرّافِ سخن باشيد. 

بعد امام موسى بن جعفر عليه السلام جمله هايى در اين زمينه مى فرمايد: 

يا هِشامُ! اِنَّ اللّٰهَ تَبارَكَ وَ تَعالى ٰ اَكْمَلَ لِلنّاسِ الْحُجَجَ بِالْعُقولِ وَ نَصَرَ النَّبِيِّينَ بِالْبَيانِ وَ دَلَّهُمْ عَلى ٰ رُبوبِيَّتِهِ بِالْاَدِلاّءِ، فَقالَ: اِلٰهُكُمْ اِلٰهٌ واحِدٌ لا اِلٰهَ اِلاّ هُوَ الرَّحْمٰنُ الرَّحيمُ. اِنَّ فى خَلْقِ السَّمٰواتِ وَ الْاَرْضِ وَ اخْتِلافِ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ. . . 

لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلونَ [2] . 

خداوند حجتهاى خودش را به وسيله ی عقول بر مردم اكمال (اتمام) كرده است و پيغمبران را به وسيله ی بيان يارى نموده، و به سبب برهانها به ربوبيّت خويش دلالتشان كرده است. بعد حضرت به آيه ی «اِنَّ فى خَلْقِ السَّمٰواتِ وَ الْاَرْضِ. . . لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلونَ» استدلال مى كند. 

[1] . بحارالانوار، ج 2/ص 96 [2] . بقره/163 و 164

آخربينى 

 

يكى ديگر از خواص عقل كه تربيت عقل افراد بايد بر اين اساس باشد مسئله ی آينده را به حساب آوردن است كه روى اين مطلب نيز در تربيتهاى اسلامى زياد تكيه مى شود كه خودتان را در زمان حال حبس نكنيد، به آينده توجه داشته باشيد و عواقب و لوازم و نتايج نهايى كار را در نظر بگيريد. 

حديث معروفى هست كه ما درداستان راستان نقل كرده ايم كه شخصى مى آيد خدمت حضرت رسول و عرض مى كند: يا رسول اللّٰه! مرا موعظه بفرماييد. حضرت به او فرمود: آيا اگر بگويم به كار مى بندى؟ گفت: بلى. باز حضرت تكرار كرد: آيا اگر بگويم براستى به كار مى بندى؟ گفت: بلى. يك دفعه ی ديگر هم حضرت اين جمله را تكرار فرمود. اين سه بار تكرار كردن براى اين بود كه حضرت مى خواست كاملاً او را براى آن حرفى كه مى خواهد بگويد آماده كند. همينكه سه بار از او اقرار گرفتند و آماده اش كردند، فرمودند: اِذا هَمَمْتَ بِاَمْرٍ فَتَدَبَّرْ عاقِبَتَهُ [1] هركارى را كه به آن تصميم مى گيرى، آن آخرهايش را نگاه كن. و همين است كه در ادبيات اسلامى تحت عنوان «آخربينى» آمده است، مخصوصاً درمثنوى در اين زمينه زياد بحث شده است. مى گويد: 

اين هوا پرحرص و حالى بين بود [2] عقل را انديشه يوم الدين بود هركه آخربين بود او مؤمن است هركه آخوربين بود او بيدِن است [3]

[1] . بحارالانوار، ج 77/ص 130 

[2] . خاصيت هوا اين است كه به زمان حال توجه دارد.

[3] . يعنى بى دين است. 


   

لزوم توأم بودن عقل و علم 

 

مسئله ی ديگر اين است كه عقل و علم بايد با يكديگر توأم باشد، و اين نكته ی بسيار خوبى است. اگر انسان تفكر كند ولى اطلاعاتش ضعيف باشد، مثل كارخانه اى است كه ماده ی خام ندارد يا ماده ی خامش كم است؛ قهراً نمى تواند كار بكند يا محصولش كم خواهد بود. محصول بستگى دارد به اينكه ماده ی خام برسد. اگر كارخانه ماده ی خام زياد داشته باشد ولى كار نكند، باز فلج است و محصولى نخواهد داشت. 

حضرت در آن روايت مى فرمايد: يا هِشامُ! ثُمَّ بَيَّنَ اَنَّ الْعَقْلَ مَعَ الْعِلْمِ. عقل و علم بايد توأم باشد. عرض كرديم علم، فراگيرى است، به منزله ی تحصيل مواد خام است؛ عقل، تفكر و استنتاج و تجزيه و تحليل است. آنگاه حضرت استناد مى كنند به آيه ی: وَ تِلْكَ الْاَمْثالُ نَضْرِبُها لِلنّاسِ وَ ما يَعْقِلُها اِلاَّ الْعالِمونَ [1] . ببينيد عقل و علم چگونه با هم توأم شده است. 

[1] . عنكبوت/43: اين مَثَلها را براى مردم مى زنيم و جز دانشمندان تعقل نمى كنند. 

آزاد كردن عقل از عادات اجتماعى 

  

مطلب ديگر مسئله ی آزاد كردن عقل است از حكومت تلقينات محيط و عرف و عادت و به اصطلاح امروز از نفوذ سنتها و عادتهاى اجتماعى و به تعبير عربهاى امروز از ايحاءات اجتماع (وحيهاى اجتماعى) . حضرت اين جور مى فرمايد: 

يا هِشامُ ثُمَّ ذَمَّ الَّذينَ لايَعْقِلونَ فَقالَ: وَ اِذا قيلَ لَهُمُ اتَّبِعوا ما اَنْزَلَ اللّٰهُ قالوا بَلْ نَتَّبِعُ ما اَلْفَيْنا عَلَيْهِ ٰ ابائَنا اَوَ لَوْ كانَ ٰ اباؤُهُمْ لايَعْقِلونَ شَيْئاً وَ لايَهْتَدونَ [1] . قرآن اساسش بر مذمّت كسانى است كه اسير تقليد و پيروى از آباء و گذشتگان هستند و تعقل و فكر نمى كنند تا خودشان را از اين اسارت آزاد بكنند. هدف قرآن از اين مذمّت چيست؟ هدف قرآن تربيت است؛ يعنى در واقع مى خواهد افراد را بيدار كند كه مقياس و معيار بايد تشخيص و عقل و فكر باشد نه صرف اينكه پدران ما چنين كردند ما هم چنين مى كنيم. من يك وقتى آيات قرآن راجع به تقليد و پيروى كوركورانه از پدران را استخراج كردم، ديدم آيات خيلى زيادى است و چيزى كه براى من جالب بود اين بود كه هيچ پيغمبرى مردم را دعوت نكرد الاّ اينكه مواجه شد با همين حرف كه: اِنّا وَجَدْناٰ ابائَنا عَلى ٰ اُمَّةٍ وَ اِنّا عَلى ٰ ٰ اثارِهِمْ مُقْتَدونَ [2] ، كه تو چرا مى خواهى ما را از سنتهاى گذشته ی پدرانمان منصرف بكنى؟ با اينكه اقوام پيغمبران خيلى از نظر سنن، مختلف بودند و هر پيغمبرى در ميان قوم خود مسائلى را طرح كرده كه با وضع زندگانى آنها مربوط بوده و با يك اشكالاتى مواجه بوده كه مخصوص آن قوم بوده، ولى يك اشكال عمومى در ميان همه ی اقوام بوده و همه ی پيغمبران دچار آن بوده اند و آن مصيبت تقليد از آباء و اجداد و گذشتگان و به قول امروزيها سنت گرايى بوده است، و پيغمبران برعكس، عقل مردم را بيدار مى كردند و مى گفتند فكر كنيد، حالا پدرانتان هرطور بودند: اَوَ لَوْ كانَ ٰ اباؤُهُمْ لايَعْقِلونَ شَيْئاً وَ لايَهْتَدونَ آيا اگر پدرانتان عقلشان به جايى نمى رسيد و چيزى نمى فهميدند، باز هم شما بايد از آنها پيروى بكنيد؟ ! [1] . بقره/170 [و چون به آنها گفته شود كه از آنچه خدا فرو فرستاده پيروى كنيد، مى گويند ما از پدران خود پيروى مى كنيم. آيا (از پدرانشان پيروى مى كنند) اگرچه آنها تعقل نمى كردند و هدايت نشده بودند؟ ! ] 

[2] . زخرف/23 [ما پدرانمان را بر راهى يافته ايم و ما از آنها پيروى مى كنيم 

امام صادق و مرد سنت گرا 

 

داستان معروفى است كه حضرت صادق تشريف بردند به منزل يكى از دوستانشان يا يكى از شيعيانشان كه خانه ی بسيار كوچك و محقرى داشت. گويا او آدمى بوده كه حضرت مى دانسته اند وضعش اقتضا مى كند كه خانه ی بهترى داشته باشد. حضرت فرمودند: تو چرا در اين خانه زندگى مى كنى؟ مِنْ سَعادَةِ الْمَرْءِ سَعَةُ دارِهِ [1] . گفت: يا ابنَ رسولِ اللّٰه! اين خانه ی پدرى و آباء و اجدادى من است و دلم نمى خواهد از اينجا بروم. چون پدر و جدّم اينجا بوده اند، نمى خواهم از اينجا بروم. حضرت فرمودند: 

گيرم پدرت شعور نداشت، آيا تو هم بايد اسير بى شعورى پدرت باشى؟ ! برو براى خودت يك خانه ی خوب تهيه كن. 

اينها واقعاً نكات عجيبى است. انسان از جنبه ی تربيتى توجه نمى كند كه قرآن اينها را كه مى گويد براى چه مى گويد؟ مى خواهد امت را اين گونه بسازد. 

[1] . محاسن برقى، ص 60 وفروع كافى، ج 6/ص 525 با تعابير مختلف. [از سعادتهاى مرد وسعت خانه ی اوست 

 

پيروى نكردن از اكثريت 

 

باز حضرت [امام موسى كاظم عليه السلام ] موضوع ديگرى ذكر مى كنند، مى فرمايند: 

ثُمَّ ذَمَّ اللّٰهُ الْكَثْرَةَ فَقالَ: وَ اِنْ تُطِعْ اَكْثَرَ مَنْ فِى الْاَرْضِ يُضِلّوكَ عَنْ سَبيلِ اللّٰهِ [1] . 

خلاصه، آزادى از حكومت عدد و اينكه اكثر و اكثريت نبايد ملاك باشد و نبايد انسان اين جور باشد كه ببيند اكثر مردم كدام راه را مى روند [همان راه را برود و بگويد] آن راهى كه اكثر مردم مى روند همان درست است. اين مثل همان تقليد است. همان طور كه انسان طبعاً به سوى تقليد از ديگران كشيده مى شود، طبعاً به سوى اكثريت نيز كشيده مى شود، و قرآن مخصوصاً همان چيزى را كه انسان طبعاً به سوى آن كشيده مى شود انتقاد مى كند، مى فرمايد: اگر اكثر مردم زمين را پيروى كنى، تو را از راه حق منحرف مى كنند. دليلش اين است كه اكثر مردم پيرو گمان و تخمين اند نه پيرو عقل و علم و يقين، و به تارهاى عنكبوتى گمان خودشان چسبيده اند. 

اين است كه در كلمات اميرالمؤمنين هست: لاتَسْتَوْحِشوا فى طَريقِ الْهُدى ٰ لِقِلَّةِ اَهْلِهِ [2] هرگز در راه هدايت، به دليل اينكه در آن راه و جاده افراد كمى هستند وحشتتان نگيرد. يك وقت دوتا راه در پيش رو داريد: يكى را مى بينيد كه انبوه جمعيت در آن موج مى زند. راه ديگر را نگاه مى كنيد، مى بينيد عده ی كمى در آن هستند. گاهى انسان وحشتش مى گيرد. فرض كنيد به سوى مقصدى داريم مى رويم. 

به يك دو راهى مى رسيم. اكثريت مردم و انبوه جمعيت را مى بينيم كه راهى را انتخاب كرده اند. اقليتى هم راه ديگر را در پيش گرفته و مى روند. آدم وحشتش مى گيرد، مى گويد ما هم از همان راه اكثريت مى رويم، هرچه به سر آنها آمد به سر ما هم مى آيد. مى فرمايد: نه، راه شناس باشيد، اكثريت يعنى چه؟ ! 

[1] . انعام/116

[2] . نهج البلاغه، خطبه ی 201 

تأثيرناپذيرى از قضاوت ديگران 

 

مسئله ی ديگر كه باز مربوط به تربيت عقلانى است اين است كه قضاوتهاى مردم درباره ی انسان نبايد براى او ملاك باشد. اينها يك بيماريهاى عمومى است كه اغلب افراد كم و بيش گرفتارش هستند. مثلاً انسان يك لباسى را براى خودش انتخاب كرده و تشخيصش اين است كه رنگ خوبى را انتخاب كرده. بعد يكى مى آيد و مى گويد: اين رنگ مزخرف چيست كه انتخاب كرده اى؟ ! آن يكى و آن ديگرى نيز همين را مى گويند. كم كم خود آدم اعتقاد پيدا مى كند كه بد چيزى است. تازه آنها هم كه مى گويند، گاهى براى اين است كه عقيده ی انسان را تغيير بدهند نه آنكه از روى عقيده ی خودشان مى گويند. اينكه انسان در مسائلى كه مربوط به خودش است تحت تأثير قضاوت ديگران قرار بگيرد [صحيح نيست ] و به ما گفته اند هرگز تحت تأثير قضاوت و تشخيص ديگران نسبت به خودتان قرار نگيريد. 

آخوند مكتبى و شاگردان 

 

داستانى كه مثنوى نقل كرده معروف است كه يك آخوند مكتبى بود كه بچه هاى زيادى را درس مى داد. (در قديم بچه ها را خيلى اذيت مى كردند) . بچه ها دلخوشى شان اين بود كه روزى از چنگ اين آخوند خلاص و آزاد بشوند. بچه هاى زرنگ با خود گفتند كه ما چكار كنيم كه آخوند ما را رها كند؟ نقشه اى كشيدند. فردا يكى از بچه ها كه اول آمد- و آخوند نشسته بود- گفت: جناب آخوند! خدا بد ندهد، مثل اينكه مريض هستيد، كسالتى داريد. گفت: نه، كسل نيستم، برو بنشين. رفت نشست. نفر بعد آمد و گفت: جناب آخوند! رنگ رويتان امروز پريده. آخوند كمى آرامتر گفت: برو بنشين سر جايت. سومى آمد و همين را گفت، و آخوند صدايش كمى شل تر شد. ترديدش برداشت كه شايد من مريض هستم. هربچه اى كه آمد همين را گفت. سرانجام آخوند گفت: بلى كسلم، خيلى ناراحتم، و از او اقرار گرفتند كه ناخوش است. گفتند: اجازه بدهيد برايتان شوربايى بپزيم. و كم كم آخوند مريض شد و رفت دراز كشيد، شروع كرد به ناله كردن و به بچه ها گفت: برويد منزل كه من ناخوش هستم. بچه ها هم همين را مى خواستند. 

غرض اينكه اين بچه ها در اثر تلقين، اين بدبخت را انداختند و مريض كردند. 

حضرت فرمود: [اى هشام! ] اصلاً به قضاوت مردم ترتيب اثر نده، و عجيب دعوتهايى است راجع به استقلال عقل و فكر. فرمود: 

لَوْ كانَ فى يَدِكَ جَوْزَةٌ وَ قالَ النّاسُ فى يَدِكَ لُؤْلُؤَةٌ ما كانَ يَنْفَعُكَ وَ اَنْتَ تَعْلَمُ اَنَّها جَوْزَةٌ، وَ لَوْ كانَ فى يَدِكَ لُؤْلُؤَةٌ وَ قالَ النّاسُ اِنَّها جَوْزَةٌ ما ضَرَّكَ وَ اَنْتَ تَعْلَمُ اَنَّها جَوْزَةٌ. . 

اگر تو گردويى داشته باشى و هركس به تو مى رسد بگويد چه لؤلؤهاى عاليى دارى، قيمتش چند است؟ همه ی مردم بگويند لؤلؤ، وقتى تو خودت مى دانى كه گردوست نبايد در تو اثر داشته باشد، هرچه مى خواهند بگويند. عكس قضيه: اگر تو لؤلؤى در دست داشته باشى و هركس به تو مى رسد بگويد اين گردوها را از كجا آورده اى، تو نبايد ترتيب اثر بدهى. پس نبايد به قضاوت مردم تكيه داشته باشى. تو اول تشخيص بده كه چه دارى، واقعاً ملكات خودت چه هست، ايمانت چه هست، يقينت چه هست. اگر ديدى كه چيزى نيستى، گيرم كه مردم اعتقاد خيلى زيادى هم به تو دارند، امر به خودت مشتبه نشود، به فكر اصلاح خودت باش. عكس قضيه: 

اگر احساس مى كنى كه راهى كه مى روى راه خوبى است، گيرم مردم تو را تخطئه مى كنند، نبايد به حرف آنها ترتيب اثر بدهى.

   

روح علمى 

 

مطلبى هم راجع به علم عرض بكنم و بحث را خاتمه بدهم. اين هم مطلبى است كه از آيات و روايات خود ما استفاده مى شود و اينها را ما بايد در فصول تعليم و تربيت اسلامى ذكر كنيم. اين تعبير در يكى از نوشته هاى خودم- فكر مى كنم در كتاب امدادهاى غيبى- است كه فرق است ميان عالم بودن و روح علمى داشتن. اى بسا افرادى كه روح علمى دارند ولى عالم نيستند واى بسا كسانى كه عالمند و روح علمى ندارند. عالم واقعى آن كسى است كه روح علمى توأم باشد با علمش. مقصود از روح علمى چيست؟ مقصود اين است: علم اساساً از غريزه ی حقيقت جويى سرچشمه مى گيرد. خداوند انسان را حقيقت طلب آفريده است؛ يعنى انسان مى خواهد حقايق را آنچنان كه هستند بفهمد، مى خواهد اشياء را همان طور كه هستند بشناسد و درك كند، و اين فرع بر اين است كه انسان خودش را نسبت به حقايق بى طرف و بى غرض نگاه دارد. اگر انسان خودش را بى غرض نگاه دارد و بخواهد حقيقت را آنچنان كه هست كشف كند نه اينكه بخواهد حقيقت آن طورى باشد كه او دلش مى خواهد، [در اين صورت او داراى روح علمى است يك وقت مجموعه آثار استاد شهيد مطهرى، ج22، ص: 549 انسان مدّعايى را پيش خودش فرض كرده، بعد مى خواهد حقيقت آن جورى باشد كه او دلش مى خواهد. اين خودش منشأ گمراهى است. در آيات سوره ی نجم اين مطلب هست كه يكى از منشأهاى گمراهى افراد اين است كه هواى نفس را [در تشخيص خود] دخالت مى دهند و در نتيجه با ذهن غرض آلود وارد مطالعه ی مسائل مى شوند. گفت: 

چون غرض آمد هنر پوشيده شد صد حجاب از دل به سوى ديده شد «غرض مرد را احوَل كند» . انسان اگر بى غرضى خودش را نسبت به حقيقت حفظ كند- كه بسيار كار مشكلى است- خداوند او را هدايت مى كند. خدا تضمين كرده است كه افراد بى غرضِ حقيقت جو را رهبرى كند: 

وَ الَّذينَ جاهَدوا فينا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنا وَ اِنَّ اللّٰهَ لَمَعَ الْمُحْسِنينَ [1] . 

اصلاً روح علمى همين است. روح علمى يعنى روح حقيقت جويى، روح بى غرضى و طبعاً روح بى تعصبى، روح خالى از جمود و روح خالى از غرور. وقتى انسان روايات زيادى را كه در موضوع علم وارد شده است مطالعه مى كند، مى بيند چقدر تكيه شده است روى اين مطلب كه يك عالم نبايد تعصب داشته باشد، نبايد جمود داشته باشد، نبايد تجزّم داشته باشد كه هرچه من تشخيص دادم ليس الاّ و فقط همين است. يك عالم نبايد غرور داشته باشد و خيال كند آنچه كه او دارد تمام علم همان است، بلكه بايد به اصل « وَ ما اُوتيتُمْ مِنَ الْعِلْمِ اِلاّ قَليلاً [2] » مخصوصاً توجه داشته باشد كه آنچه ما از حقيقت مى دانيم بسيار كم است. نتيجه اين است كه آن كه روح علمى دارد، از دليل به مدّعا مى رود. طلبه ها مى گويند: نَحْنُ اَبْناءُ الدَّليلِ [3] ، نَميلُ حَيْثُ يَميلُ ما فرزند دليل هستيم، هرجا دليل برود دنبال آن مى رويم. دليل، او را به سوى مدّعا مى كشاند. ولى نقطه ی مقابل اين است كه انسان از مدّعا به دليل مى رود؛ يعنى اول مدّعا را انتخاب مى كند، بعد مى رود براى آن دليل پيدا كند. طبعاً آن دليلهاى پيداكردنى، دليلهاى ساختگى و تراشيدنى است و دليل تراشيدنى ديگر دليل واقعى نيست و منشأ گمراهى انسان مى شود. 

عالمهاى بزرگ كه روح علمى دارند، غرورشان خيلى كمتر است- و يا ندارند- نسبت به افراد كم بضاعتى كه روح علمى ندارند و چهار كلمه اى مى دانند و خيال مى كنند كه تمام علم همين است. در حديثى هست كه: اَلْعِلْمُ عَلى ٰ ثَلاثَةِ اَشْبارٍ يعنى علم سه وجب است يا سه قطعه است يا سه مرحله است، اِذا وَصَلَ اِلَى الشِّبْرِ الْاَوَّلِ تَكَبَّرَ در مرحله ی اول تكبر به انسان دست مى دهد، خيال مى كند كه ديگر تمام حقايق عالم را مى داند، وَ اِذا وَصَلَ اِلَى الشِّبْرِ الثّانى تَواضَعَ در مرحله ی دوم مى فهمد كه نه، اين طور هم نيست، مى آيد پايين و كوچك مى شود، وَ اِذا وَصَلَ اِلَى الشِّبْرِ الثّالِثِ عَلِمَ اَنَّهُ لايَعْلَمُ شَيْئاً و در مرحله ی سوم مى فهمد كه نسبت به آنچه بايد بداند هيچ نمى داند. 

بنابراين در تعليم و تربيت بايد به متعلّم روح علمى داد؛ يعنى نبايد توجه فقط به اين باشد كه او دانا بشود، بلكه همچنين بايد كارى كرد كه روح حقيقت جويى (و عارى از بيماريهايى كه انسان را از حالت حقيقت جويى منحرف مى كند يعنى تعصبها، جمودها، غرورها و تكبرها) در او پديد آيد. اينها را بايد دور كرد تا متعلّم با روح علمى بار بيايد. 

[1] . عنكبوت/69 [و كسانى را كه در راه ما تلاش كنند، به راههاى خودمان هدايت مى كنيم و خدا با نيكوكاران است 

[2] . اسراء/85 

[3] . البته اين ادعاست. حالا كى چنين باشد و كى نباشد با خداست

مسئله ی عادت 

 

بحث راجع به اين مطلب بود كه «تربيت» - همان طور كه مفهوم اين لغت دلالت مى كند- پرورش دادن استعدادهاى انسانى است كه البته شامل پرورش جسم نيز مى شود. و اينچنين گفتيم كه «تربيت» ساختن نيست آن طور كه مثلاً خانه اى را مى سازند كه اجزاء و اشيائى را با هم تركيب مى كنند و نظمى ميانشان برقرار مى سازند، بلكه از نوع پرورش يك موجود زنده يعنى فراهم كردن زمينه ی رشد استعدادى كه در موجود زنده هست مى باشد آنچنان كه گلها و درختها را رشد و پرورش مى دهند، كه البته در پرورش انسان مسائل بيشترى وجود دارد. مثلاً شايد در گلها و درختها نشود يك استعداد را پرورش داد و استعداد ديگرى را راكد گذاشت، ولى در انسان اين جهت ممكن است كه يك استعداد از استعدادهاى انسان پرورش يابد و استعدادهاى ديگر پرورش نيابد و اين خود منشأ عدم تعادل در انسان بشود، و بنابراين ضرورت دارد كه در پرورش انسان تعادلى ميان همه ی استعدادهاى طبيعى باشد كه فعلاً اين بحث مطرح نيست. 

گفته شد كه تربيت، ساختن و از نوع صنعت نيست، صرف پرورش است. ممكن است كسى چنين بگويد كه قسمتى از تربيت، پرورش است و قسمت ديگر ساختن، و يا لااقل بگويد اينجا دو نظريه است: [نظريه ی علماى قديم و نظريه ی علماى جديد غرب 

تربيت از نظر علماى قديم 

 

از نظر علماى تربيت قديم، در اين جهت شك و ترديدى نبود كه قسمتى از اخلاقيات را بايد در وجود بشر تكوين كرد و به اصطلاح علماى اخلاق بايد فضايل را به صورت ملَكات در انسان ايجاد نمود. از نظر علماى قديم آدم تربيت شده آدمى بود كه آنچه كه فضيلت ناميده مى شود، در او به صورت خوى و ملكه درآمده باشد [1] و مادامى كه يك فضيلت به صورت ملكه درنيامده باشد يا به طبيعت ثانوى انسان بدل نشده باشد «حال» است نه فضيلت، زيرا امرى زايل شدنى است؛ بايد ملكه شود تا زوالش مشكل باشد. علماى قديم در تعريف عدالت مى گفتند: عدالت ملكه ی تقوا و پرهيزكارى است؛ يعنى تقوا و پرهيزكارى براى انسان، ملكه شده باشد؛ و حتى مى گفتند انسان آن وقت داراى اخلاق فاضله است كه در عالم خواب هم ضد آن اخلاق از او صادر نشود [2] ، مثلاً آنقدر راستگو باشد كه حتى در عالم خواب هم دروغ نگويد. و بر اين اساس است كه اهتمام زيادى مى شود كه تربيت در سنين كودكى صورت گيرد. اصلاً گفته مى شود تربيت، فن تشكيل عادت است. روحيه ی انسان در ابتدا حكم ماده ی شُل و قابل انعقادى مثل گچ را دارد كه ابتدا كه آن را در آب مى ريزند شل است و بعد سفت مى شود. وقتى اين ماده شل است آن را در هر قالبى بريزيم به همان شكل در مى آيد. مى توان آن را به صورت انسان درآورد يا به صورت خوك و يا خروس. در هر قالبى كه بريزيم، همينكه سرد شد همان شكل را مى گيرد و سفت مى شود. مى گويند روح انسان در زمان كودكى حالت قابل انعطافى دارد و مانند همان ماده ی شل است، و هرچه انسان بزرگتر شود قابليت انعطاف آن كمتر مى شود. 

اينكه گفته اند: «اَلْعِلْمُ فِى الصِّغَرِ كَالنَّقْشِ فِى الْحَجَرِ» اختصاص به علم ندارد، بلكه بايد گفته شود: اَلْتَّرْبِيَةُ فِى الصِّغَرِ كَالنَّقْشِ فِى الْحَجَرِ. البته علماى امروز هم به تربيت دوران كودكى بيشتر اهميت مى دهند. بچه اى كه در كودكستان است از بچه ی دبستان و بچه ی دبستان از نوجوان دبيرستان و نوجوان دبيرستان از جوان دانشگاه جنبه ی پذيرشش بيشتر است. انسان در سن پنجاه سالگى شخصيتش منعقد مى شود. البته مبالغه نبايد كرد، انسان يك موجود قابل تغيير و قابل توبه و بازگشت است و ممكن است در سن صدسالگى هم خود را تغيير دهد. ولى شك نيست كه حالات روحى كم كم ملكه مى شود و برگرداندن آنها دشوار مى گردد.

[1] . و لذا در اخلاق همواره صحبت از ملكه ی فلان صفت است، فى المثل ملكه ی شجاعت، ملكه ی سخاوت.

[2] . مرحوم آقا شيخ عبدالكريم حائرى مى گفتند من حتى اگر در خواب هم زن نامحرم ببينم، چشمهايم را مى بندم

تمثيل مولوى 

 

مولوى مَثَلى مى آورد راجع به اينكه هرچه انسان بزرگتر مى شود صفات او قويتر و ريشه دارتر مى گردد. مى گويد مردى خارى را در معبر مردم كاشت و مردم از اين بوته ی خار در رنج بودند. او قول داد كه سال ديگر آن را بكَند، و سال ديگر نيز كار را به سال بعد موكول كرد و سالهاى بعد نيز به همين ترتيب عمل كرد. از طرفى درخت سال به سال ريشه دارتر مى شد و از طرف ديگر خود او سال به سال ضعيف تر مى گرديد، يعنى ميان درخت و قوّت او نسبت معكوس برقرار بود. حالات انسان نيز مانند خاربُن و خاركَن است. روز به روز صفات در انسان ريشه هاى عميقترى پيدا مى كند و اراده ی انسان را ضعيف تر مى كند. قدرت يك جوان در اصلاح نفس خود از يك پير بيشتر است. 

خاربُن در قوّت و برخاستن خاركَن در سستى و در كاستن 

سعدى نيز مى گويد: 

هركه در خردى اش ادب نكنند در بزرگى فلاح از او برخاست چوب تر را چنانكه خواهى پيچ نشود خشك جز به آتش راست او به چوب تر و خشك تشبيه مى كند كه تاتر است انعطاف دارد و هرچه خشكتر شود انعطاف آن كمتر مى گردد، و وقتى كاملاً خشك شود يك حالت ثابت به خود مى گيرد و تغيير نمى كند. مولوى مى گويد: «مهر اول كى ز دل زايل شود» و روى مهر اول خيلى تكيه مى كند؛ يعنى محبتى كه اول در دل انسان رفت تا آخر مى ماند، همان طور كه بغض اول هم كه در دل آدمى آمد بيرون نمى رود. مى گويند معاويه مى گفت كارى مى كنم كه بچه ها كه بزرگ مى شوند بغض على بن ابيطالب در آنها پرورش يابد. يا در مثالهاى خود مى گوييم: «با شير اندرون شد و با جان بدر رود. » هرچه كه با شير به جان انسان وارد شود، فقط با مردن بيرون مى رود. روى اين اساس، گويا در قدماى علماى اخلاق ترديدى در اين جهت نبوده كه صفات و ملكات فاضله را بايد به صورت نوعى عادت درآورد، و عادتْ ساختن است و پرورش نيست. پرورش، رشد استعداد موجود است. «عادت» اين است كه ما هر حالتى دلمان بخواهد به او مى دهيم، او به منزله ی ماده ی شل و قابل انعطاف و شكل پذيرى است كه هر شكلى به آن بدهيم مى پذيرد. از اين نظر، انسان موجودى قابل ساختن است و اكثر اخلاقيات امورى ساختنى است و بايد عادت شود و امورى نيست كه ريشه اش در انسان وجود داشته باشد. مثلاً شجاعت: ممكن است كسى را طورى تربيت كنيم كه شجاع از آب درآيد يا طورى تربيت كنيم كه شجاع از آب در نيايد. ممكن است كسى را عادت دهيم ملكه ی عفت در او به وجود آيد، و ممكن است آدم غيرعفيف و هوسرانى بار آوريم. 

پس طبق اين بيان مى توان گفت: اگر بگوييم كه تربيت صرفاً عبارت از پرورش است نه ساختن انسانها، صحيح نيست. قسمت اعظم تربيت، ساختن انسانها به طور دلخواه است. لذا هر فرهنگى ملت خودش را آن طور كه دلخواه اوست مى سازد، هيئت حاكمه ی يك ملت و هركه بر او حكومت كند ملت خود را آن طور كه بخواهد مى سازد. 

نظريه ی علماى غرب 

 

نظريه ی جديدى در ميان علماى غرب در باب تربيت پيدا شده كه لازمه ی حرفشان اين است كه اساساً تربيت، صرف پرورش است. و چون بحث آنها در تربيت اخلاقى بوده و روى عقل و اراده بحث كرده اند نه روى حس دينى و حس زيبايى، گفته اند تربيت فقط و فقط پرورش نيروى عقل و اراده ی اخلاقى است و بس، و انسان را به هيچ چيز- چه خوب و چه بد- نبايد عادت داد زيرا عادت مطلقاً بد است، چون همينكه چيزى عادت شد بر انسان حكومت مى كند و انسان به آن انس مى گيرد و نمى تواند آن را ترك كند، و آن وقت است كه كارى را كه انجام مى دهد نه به حكم عقل و نه به حكم اراده ی اخلاقى و نه به حكم تشخيص اينكه اين كار كار خوبى است يا كار بدى، انجام مى دهد بلكه به حكم اينكه عادتش شده و اگر انجام ندهد ناراحت مى شود انجام مى دهد. اين مطلب در دو حديث نبوى و صادقى آمده است. 

رسول اكرم فرموده اند: لاتَنْظُروا اِلى ٰ كَثْرَةِ صَلوٰتِهِمْ وَ صَوْمِهِمْ وَ كَثْرَةِ الْحَجِّ وَ الْمَعْروفِ وَ طَنْطَنَتِهِمْ بِاللَّيْلِ وَ لٰكِنِ انْظُروا اِلى ٰ صِدْقِ الْحَديثِ وَ اَداءِ الْاَمانَةِ [1] . 

از حضرت صادق حديثى نقل شده كه تفسير حديث بالا است. مى فرمايد: 

لاتَنْظُروا اِلى ٰ طولِ رُكوعِ الرَّجُلِ وَ سُجودِهِ فَاِنَّ ذٰلِكَ شَىْ ءٌ اعْتادَهُ فَلَوْ تَرَكَهُ اسْتَوْحَشَ لِذٰلِكَ، وَلٰكِنِ انْظُروا اِلى ٰ صِدْقِ حَديثِهِ وَ اَداءِ اَمانَتِهِ [2] . 

[به طول ركوع و سجود فرد نگاه نكنيد كه آن، چيزى است كه او] بدان عادت كرده و اگر بخواهد آن را ترك كند وحشت مى كند. 

اين حديث خود دلالت مى كند كه عادت، ارزش اخلاقى يك كار را از ميان مى برد و هيچ نمى تواند ملاك انسانيت و ايمان باشد. اينها هم مى گويند هرچيزى- ولو بهترين كارها و فضايل انسانى باشد- همين قدر كه به صورت عادت درآمد ارزش خود را از دست مى دهد، زيرا در اين صورت آن ملكه است كه بر انسان حكم مى كند، آن عادت است كه طبيعت ثانوى است و بر انسان حكم مى كند، چه عقل بپسندد و چه نپسندد. كانت و روسو سردسته ی اين مكتب هستند. روسو در كتاب اميل مى گويد: اميل را بايد عادت دهم كه به هيچ چيز عادت نكند. درست نقطه ی مقابل عقيده ی قدما كه تربيت را فن تشكيل عادت مى دانستند. پس غير از عادت ندادن روح، تربيت چيست؟ تقويت روح و اراده كه در هر كارى نيروى عقل آزادانه بتواند فكر كند و اراده ی اخلاقى آزادانه بتواند تصميم بگيرد و مخصوصاً با عادتها مبارزه كند. اين است كه اين جور اشخاص گاهى كارى را كه ما بد مى دانيم تجويز مى كنند، به دليل اينكه يك «خوب» براى شخص عادت شده و در مقابل عادت بايد عصيان كرد. 

اينجاست كه مسئله ی آزادى اخلاقى در تربيت مطرح مى شود. اينها در واقع مدافع آزادى در اخلاق اند و آزادى را جوهر روح انسان مى دانند و مى گويند انسان به هيچ وسيله نبايد آزادى اش سلب شود، بايد آزاد باشد؛ يعنى فقط به حكم عقل و اراده ی اخلاقى خود كار كند و هيچ قدرتى بر او حكومت نكند، حتى قدرت عادت. 

تقريباً مى شود گفت حرفهاى روسو در كتاب اميل بيشتر در اطراف مبارزه با عادت است. وى در نقد روش تربيت قديم مى گويد: كودك، اسير به دنيا مى آيد و اسير از دنيا مى رود. مقصودش اين است كه كودك به محض به دنيا آمدن، دستهايش به قنداق بسته مى شود و پس از مرگ هم به كفن، و بچه ی انسان را از تولد تا مرگ اسير عادت مى كنند. 

[1] . بحارالانوار، ج 71/ص 9 

[2] . اصول كافى، ج 2/ص 105 


   

نقد اين نظريه 

 

ولى آيا اين نظريه درست است؟ آيا حتى كارهاى خوب هم نبايد عادت شود؟ به نظر ما اين نظريه صددرصد درست نيست. اينها گفته اند عادت بشر را به صورت ماشين در مى آورد و روح ابتكار را در انسان مى كشد و اختيار و حرّيت و اراده را از او سلب مى كند. كانت مى گويد: هر اندازه عادات بشر زياد باشد، استقلال و آزادى اش كمتر مى شود. البته منظور، آزادى عقل است. به هر حال اينها عقيده دارند كه چون خاصيت عادت اين است كه اراده را ضعيف مى كند به نحوى كه انسان نمى تواند عليه مأنوسات روحى و جسمى خود قيام كند، پس عادت در هر زمينه بد است. لهذا اينها در مقابل اين تعريف كه تربيت فن تشكيل عادت است مى گويند: 

تربيت فن برهم زدن عادت است. 

البته اينكه گفته اند انسان نبايد كارى كند كه چيزى برايش به صورت عادت درآيد و به آن انس بگيرد به طورى كه ترك كردنش برايش دشوار باشد و كار را نه به حكم عقل و اراده بلكه به حكم عادت انجام دهد، به صورت كلى درست است. 

ولى اين دليل نمى شود كه عادت مطلقاً بد باشد، چون عادات بر دو قسم است: 

عادات فعلى و عادات انفعالى. عادت فعلى آن است كه انسان تحت تأثير يك عامل خارجى قرار نمى گيرد بلكه كارى را در اثر تكرار و ممارست، بهتر انجام مى دهد. 

هنرها و فنون، عادت است. همين نوشتن ما عادت است نه علم. اگر خط ننوشته باشيم نمى توانيم بنويسيم، و به عبارت ديگر ما نمى توانيم يكباره بنويسيم بلكه بايد به تدريج در اثر تمرين، عادت به نوشتن كنيم. حتى بسيارى از ملكات نفسانى، عادات فعلى است مثل شجاعت. شجاعت، قوّت قلب است. البته ممكن است كه انسان كمى از آن را به طور طبيعى داشته باشد، ولى اينكه انسان يك حالت فوق العاده و قوّت قلبى پيدا كند كه در مواجهه با خطر خودش را نبازد و ايستادگى كند، در اثر عادت پيدا مى شود. وقتى انسان زياد در مهالك قرار گرفت تدريجاً اين حالت در او پيدا مى شود. جود و سخاوت، و عفت و پاكدامنى نيز از اين قبيل است. 

اما چرا در اين گونه عادتها ايراد امثال كانت وارد نيست؟ چون اولاً خاصيت اين عادات اين نيست كه انسان خوى و انس مى گيرد، بلكه خاصيت آنها فقط اين است كه انسان تا وقتى كه عادت نكرده است اراده اش در مقابل محرّكات- كه در جهت خلاف است- ضعيف است، ولى وقتى كه عادت كرد قدرت مقاومت پيدا مى كند، مثل همان چيزى كه فقها در باب ملكه ی تقوا و عدالت مى گويند. ملكه ی تقوا و عدالت در اين حد است نه در آن حد كه انسان اسير شود. از نظر روسو و كانت، اراده ی اخلاقى اراده اى است كه فقط فرمان عقل را مى برد و ترك اين صفات، او را ناراحت نمى كند؛ فقط يك نيروست و جز نيرو چيز ديگرى نيست. 

ثانياً- كه متمّم اولاً است- علماى اخلاق كه به عادت خيلى اهميت مى دادند مى گفتند: عادت، كارى را كه برحسب طبيعت براى انسان دشوار است آسان مى كند. 

گاهى انسان مى خواهد كارى را انجام دهد كه برخلاف طبيعت اوست. طبعاً وقتى «سخت» براى انسان عادت شد و به صورت ملكه درآمد، آن دشوارى در مبارزه با طبيعت از ميان مى رود نه اينكه خود، انسى براى انسان مى گردد. فرض كنيد كسى عادت مى كند كه سحرخيز باشد. اين آدم قبل از عادت به سحرخيزى وقتى مى خواهد رختخواب را ترك كند برايش سخت است. كوشش مى كند كه اين كار را آسان كند. مدتى كه سحرخيزى كرد كم كم به سحرخيزى عادت مى كند، و اين چيزى جز آسان شدن آن نيست. به عبارت ديگر قبلاً اسير طبيعت بود. در اثر اين عادت، نيرويى برابر با نيروى طبيعت پيدا مى كند و در ميان اين دو نيرو آزاد مى شود و آنگاه با عقل خود مصلحت انديشى مى كند و تصميم مى گيرد كه بخوابد يا بيدار بماند. اين را نمى توان بد دانست. نمى توان گفت كه انسان مدام در زير فشار طبيعت، با اراده و فرمان عقل سحرخيزى كند، وقتى كه عادت كرد عادت را بشكند تا باز طبيعت در مجراى خود قرار گيرد. 

ثالثاً: در اينكه حاكم بر انسان بايد اراده ی اخلاقى باشد، آنها از نظر مذهبى بحث نمى كردند، ولى ما كه از نظر مذهبى بحث مى كنيم بايد بگوييم اراده ی اخلاقى انسان بايد تابع عقل و ايمانش باشد. اما اينكه بايد حكومت عقل و ايمان را در وجود خود برقرار كنيم آيا راهش اين است كه نيروهاى ديگر را در خود تضعيف كنيم، خواه نيروى طبيعى باشد يا نيروى تربيتى يعنى عادت؟ براى اينكه ما نيروى عقل و اراده را در خود تقويت كنيم دو راه وجود دارد: يكى اينكه جسم و طبيعت را ضعيف نگه داريم تا عقل در ما قوى شود. اين مثل اين است كه يك آقايى مى خواهد قهرمان شود، براى قهرمان شدن و فاتح شدن بگويد طرف مقابل را لاغر و ضعيف نگه داريد تا من بر او فاتح شوم. فاتح شدن بر ضعيف كارى نيست. هنر اين است كه او قوى باشد و تو قوى را مغلوب كنى. در صدر اسلام، اصحاب زياد نزد پيغمبر مى آمدند و اجازه مى خواستند كه خود را عقيم كنند، و پيغمبر مى فرمود: اين كار در دين من جايز نيست. اين هنر نيست كه كسى براى اينكه ايمان خود را صاف نگه دارد خود را اخته كند كه در او تحريكات جنسى نباشد. هنر اين است كه تحريكات جنسى باشد و از نيروى آن كاسته نشود، ولى نيروى عقل و ايمان آنقدر قوى باشد كه همان نيروى قوى را تحت اختيار آورد. اين در باب طبيعت. 

درست همين مطلب در باب رابطه ی عقل با طبيعت هست. آقاى كانت و روسو چه مى گويند؟ آيا مى گويند براى تقويت نيروى عقل و اراده، طبيعت را ضعيف نگه داريم تا حكومت عقل و اراده در ما قوى شود؟ نه، چنين چيزى نمى گويند. 

ناچار مى گويند: كفّه ی اراده را قوى كنيد تا بر نيروى جسم و طبيعت فائق آيد. ما مى گوييم اين مطلب در باب عادات هست، چون عادت طبيعت دوم است. ما بايد ببينيم كه از نيروى عادت كارى ساخته هست يا نه؟ مى بينيم ساخته است، چون كارها را بر ما آسان مى كند. ولى در عين حال بايد عقل و اراده- و يا عقل و ايمان- را آنچنان قوى نگه داريم كه همان طور كه اسير طبيعت نيست، اسير عادت هم نباشد. واقعاً وقتى كه چيزى براى انسان به صورت عادت درآمد، به آن خو و انس مى گيرد و آن را به طور خودكار و ماشين وار انجام مى دهد و گاهى اساساً كارى به عقل و ايمان ندارد، يعنى اگر عقل يا ايمان بگويد برخلاف آن عمل كن، نمى كند. 

مى گويند مرحوم آقا شيخ عبدالكريم حائرى در ماه رمضان با اينكه به علت پيرى مى توانستند روزه نگيرند، روزه مى گرفتند. به ايشان گفته شد: شما خودتان مى گوييد شيخ و شيخه مى توانند روزه نگيرند و در عوض كفّاره بدهند. جواب دادند: رگ عوامى ام نمى گذارد. خيلى از افراد دچار اين حالتند. مثلاً بعضى ها مى گويند اگر بميرم روزه ام را نمى خورم (خيال مى كند اين ايمان است) يعنى اگر خدا و پيغمبر هم بگويند، روزه اش را نمى خورد. اين ديگر عادت است. بايد انسان آن قدر روزه گير باشد كه تابع ايمانش باشد. اگر ايمان بگويد روزه ات را بخور، بايد بخورد. زياد رخ مى دهد كه يك كار براى انسان به صورت عادت در مى آيد به طورى كه انسان فرمان ايمان را نمى پذيرد. اما در عين حال اين دليل نمى شود كه ملكات را نفى مطلق كنيم، و مثلاً عدالت يا سحرخيزى كه ملكه شد ديگر به درد نمى خورد؛ بلكه هرچه كه انسان را اسير خود كرد به طورى كه آدمى از فرمان عقل و ايمان هم سرپيچى نمود، نادرست است. 

شخصى با حضرت صادق در باغى بود. به سيبى اشاره كرد و به حضرت عرض كرد: اگر شما الآن بگوييد نيمى از اين سيب حلال و نيم ديگر حرام است، من قبول مى كنم. اين يعنى همان مطلب كه به چيزى عادت نكنيم كه از عقل و ايمان هم فرمان نبريم. 

معلوم شد كه سخن علماى غرب تا اين حد درست است، و آن حديثى كه فرمود: 

«نظر به طول ركوع و سجود شخص نكنيد، چون اين امرى است كه براى او عادت شده و او از تركش وحشت دارد» توجه به اين مطلب است كه گاهى عادت به صورتى درمى آيد كه ارزش كار خوب را از ميان مى برد. 

ايجاد انس در عاداتِ انفعالى است 

 

گفتيم در عادات انفعالى است كه ايجاد انس مى شود و انسان اسير آن مى گردد.عادات انفعالى عاداتى است كه انسان تحت تأثير يك عامل خارجى، عملى را انجام مى دهد. در عادات جسمانى (فعلى) يا هنرها ايجاد انس نمى شود، مثل همان خط نوشتن يا راه رفتن كه اين هم خود يك نوع هنر است، منتها هنرى است كه چون انسان آن را از اول بچگى ياد گرفته زياد به چشم نمى آيد. 

براى شخصى شعر و نثر را تعريف مى كردند. ابتدا نظم را تعريف كردند و بعد گفتند: آن طور كه ما صحبت مى كنيم نثر است. گفت: عجب! ما تا حالا نثر مى گفتيم و نمى دانستيم؟ ! . 

غرض اينكه عادات فعلى عاداتى است كه به عامل خارجى ارتباط ندارد ولى عادات انفعالى عاداتى است كه انسان تحت تأثير يك عامل بيرونى است، مثل اينكه سيگار كشيدن براى انسان عادت مى شود، يعنى انسان هميشه مى خواهد اين دود سيگار به او برسد. عادات انفعالى معمولاً حالت انس براى انسان ايجاد مى كند و انسان را اسير خود مى كند، و تن پرورى ها به آن معنى كه قبلاً ذكر شد غالباً عادات انفعالى است. مثلاً انسان عادت مى كند كه روى تشك پر قو بخوابد يا مثلاً به غذاى خاصى عادت مى كند به طورى كه اگر آن غذا به او نرسد هرچند غذاى ديگر مقوّى باشد، نمى تواند بخورد. اينها عادات انفعالى است كه در هر موردى بد است. ولى عادات فعلى را كه نمى شود به دليل اينكه عادت است گفت بد است. البته ممكن است به دليل ديگرى بد باشد ولى به دليل اينكه عادت است نمى توان گفت بد است. 

مطلب ديگرى كه بايد عنوان گردد و جلسه ی بعد روى آن صحبت شود اين است كه فرنگيها مطلبى را مطرح كرده اند تحت اين عنوان كه ملاك اخلاقى بودن چيست؟ يعنى چه فعلى از افعال انسان را بايد طبيعى دانست و چه فعلى را اخلاقى؟ البته اصل سؤال اين است كه آيا مى توان گفت فلان كار خوب است و فلان كار بد؟ آيا مى توان گفت هر كار ارادى و اختيارى انسان اخلاقى است؛ يعنى ملاك كار اخلاقى را ارادى بودن، و ملاك كار طبيعى را بلا اراده بودن دانست؟ مثلاً حركت قلب كه يك فعل طبيعى است يا تنفس كه فعل نيمه طبيعى است اخلاقى نيست، ولى راه رفتن يا غذا خوردن و يا حرف زدن كه يك فعل ارادى است اخلاقى است. نه، اين حرف، حرف درستى نيست. صرف ارادى بودن، ملاك اخلاقى بودن نيست كه ما كارى را از نظر اخلاقى خوب بدانيم. 

ممكن است كسى ملاك فعل اخلاقى را اين بداند كه به غير ارتباط داشته باشد، يعنى نفع رساندن به غير يا ضرر رساندن به غير و به عبارت ديگر يك سلسله عواطف مثبت و منفى نسبت به ديگران. اين هم درست نيست. اولاً بسيارى از افعال انسان، اخلاقى است بدون اينكه ارتباط به غير داشته باشد. ثانياً ممكن است فعلى ارتباط به غير داشته باشد و اخلاقى نباشد، ريشه اش احساسات باشد، مثل كار مادر كه تحت تأثير احساسات مادرانه ی خود به بچه اش خدمت و كمك مى كند. كار مادر را نمى توان اخلاقى شمرد، زيرا محبت به فرزند براى مادر يك امر طبيعى است. مادر اسير احساسات خود است و نمى تواند محبت و خدمت نكند، و از نكردنش رنج مى برد. همين مادر، بچه ی ديگرى را- مثلاً بچه ی هووى خود را- با اين احساسات نمى نگرد و بلكه غالباً در جهت عكس است. پس اين را نمى شود گفت اخلاق. كجا اخلاق حكم مى كند كه به بچه ی خود توجه كن و به بچه ی ديگرى توجه نكن؟ ! بنابراين، ارتباط به غير داشتن هم نمى تواند ملاك باشد. 

آنهايى كه در باب عادات مى گفتند اعمال انسان بايد تحت حكومت عقل و اراده ی او باشد، اينجا هم ناچار همين حرف را مى زنند، مى گويند فعل اخلاقى فعلى است كه از عقل برخيزد و هيچ عاطفه اى در آن دخالت نداشته باشد، خواه اختصاص به خود انسان داشته باشد و خواه مربوط به غير باشد. 

فعل اخلاقى يك معيار مورد قبول همه ندارد، يعنى هر مكتبى برحسب جهان بينى و اصول خود فعل اخلاقى را چيزى مى داند كه ممكن است با آنچه ديگران مى گويند مخالف باشد. بعضى ها معتقدند كه فعل اخلاقى فعلى است كه از وجدان انسان سرچشمه مى گيرد و وجدان همان است كه در فطرت هركس وجود دارد، و اين تا اندازه اى درست هم هست: فَاَلْهَمَها فُجورَها وَ تَقْويٰها [1] . كانت شديداً معتقد است به اينكه وجدان اخلاقى در انسان وجود دارد. فلسفه ی عملى او از فلسفه ی نظرى اش اهميت بيشترى دارد. گفته است و روى قبرش هم نوشته اند: 

دو چيز است كه اعجاب انسان را برمى انگيزد و هيچ وقت انسان اعجابش به آن كم نمى شود: يكى آسمان پر ستاره اى كه بالاى سر ما قرار دارد و ديگر وجدانى كه در درون ما قرار دارد. 

اين مكتب مى گويد كار اخلاقى كارى است كه از فطرت و وجدان انسان سرچشمه گيرد. در اين مكتب كار اخلاقى همان كارى است كه وجدان انسان حكم مى كند، مجرّد از هر تربيتى و مجرّد از هر عادتى. ولى بايد ديد كسانى كه به چنين وجدانى عقيده ندارند به چه ارزشهايى قائلند؟ به استناد همان ارزشها ملاك كار اخلاقى را از نظر آنها مى شود تشخيص داد. 

كسانى كه مادى فكر مى كنند، مى شود گفت كه ارزشهاى اخلاقى را خيلى پايين آورده اند. عصر ما را عصر تزلزل ارزشها ناميده اند؛ يعنى عصرى كه در آن ارزشهاى اخلاقى معنى ندارد، چون ارزشهايى كه ملاك اخلاق بود از بين رفته است. نهيليسم مكتبى است كه به هيچ اصل و ارزشى اعتقاد ندارد. همه ی مكتبهاى مادى چنين است. همه دم از اخلاق مى زنند ولى جهان بينى شان ارزشهاى اخلاقى را متزلزل كرده است. 

[1] . شمس/8